پسر نوح

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۵ 22:59

بعد چند وقت که مشتری حرف زد قرار به خرید حضوری شد.
حالا نمیگم از کدوم جهنم دره ای اومده بودند.
یه پدر مسن عادی که خودش گفت:بازنشسته ست و حالا تو اسنپ کار میکنه و به همراه پسرش که عقد کرده بود.
پسری که از همون نگاه اول خوشم نیومد ازش
از شلوار زاپ دارش، از یقه باز لباس و تتو روی گردن و دستش، از ناخن های بلند دستش، از پرسینگ تو گوشش.
در کل وایب حال بهم زنی بهم میداد.
طرح ها رو نشون شون می دادم. از زمان صحبت تا اومدن حضوری دو بار افزایش قیمت لحاظ شده بود. بین 700شانه و1200دودل بودن خب طبیعتاً رخ کار فرش‌ های 1200 و 1500شانه خیلی قشنگ تر هست تا 700یا 500.
اما پولش هم قشنگ تره.
داشت طرح ها را می‌دید که به پسرش گفت :رامین من وسعم به 1200 نمیرسه اونم دوتا،بیا از رگال 700انتخاب کنیم.
چی به باباش بگه خوبه؟!!!
نه وجدانا نره غول چی گفته باشه خوبه؟!
نه گذاشت نه برداشت "گه نخور،سمیرا فقط 1200میخواد"
اون پدر پیش من، وا رفت یعنی من همه بدنم برای چند ثانیه بی حس شد وقتی چهره مات پدر رو دیدم.
چند ثانیه خیره به پسر نگاه کردم.
کلامی حرف نزدم اما چهره ام زیر نویس داشت. خاک همه عالم تو سرت که بخاطر یه فرش‌ بخاطر یه سمیرایی که معلوم نیست باهات تا تهش بمونه یا نه اینجور بی حرمتی به پدری کردی که آه‌ش دامنت رو میگیره ابله،حیف درد زایمان ننت که تو رو پس انداخت،مرده شور خودت و سمیرات رو با هم ببره. دوست داشتم همونجا پشت دست بخوابونم تو دهنش خاک برسر.
مع البت نمیدونم پشت دست خوابوندن هم دیه داره یا نه؟!!
اما ارزشش رو داره!!
حالم خیلی بد شده بود.
فقط به بچه ها گفتم طوریکه اون پدر و پسر هم بشنون:سریع مهمان ها را بیرون مشایعت کنید امروز فروش نداریم اصلا و قراره ماشین بیاد برای بار زدن بیرون باشند همه.
و هاج و واج رفتند...
یاد بابام افتادم که بیمارستان بستری بود و پرستار گفت:با ویلچر باید بره سرویس بهداشتی.
براش ویلچر آوردم، نمی نشست میگفت: تو جون نداری، دستت درد میگیره
گفتم:بابا این چه حرفیه چرخ میبرتت نه من ،بشین.
براش کمپوت باز کردم گفتم بخور از دستم گرفت و گفت:خیر ببینی بابا، من که ازت راضی ام خدا هم ازت راضی باشه.
اون لحظه مثل همین الان اشکام سرازیر شد.
چون تازه بازنشسته شده بود بقول خودش مزه بازنشستگی رو نچید که سکته کرد.
گاهی میگم اگه خدا با من خوب تا کرده به یمن دعای بابامه.
باباها شاید نشون ندن اما احساسی تر هستند

نتیجه اخلاقی :دلم کمی بابام رو میخواد...

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان