هیس!!!!
دختـر هابیل چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۵ 13:41دارم کتاب روح مجرد رو میخونم در مورد حاج سید هاشم موسوی حداد
از شاگردان آیت الله قاضی تو کتاب کهکشان نیستی جسته گریخته درموردش صحبت کرده بود.
بین خوندن کتاب عطش و روح مجرد قرعه به نام روح افتاد:)
یه جا طرف میره آهنگری سید هاشم و میگه
"آمده ام نعلی به پایم بکوبید "
و سید هاشم با اشاره بهش میگه هیس چون جلو شاگردش گفته بوده بهش.
اما این جمله خیلی به دلم نشست شاید بیست بار هی گفتم
"آمده ام نعلی به پایم بکوبید"
گشنگه واقعا:))
نعلی به پایم بکوبید تا راه رفتن را بیاموزم
شاید این بار راه را نه با پاهایم که با دل بروم
آمده ام کمی بیشتر ببینم
کمی بیشتر سکوت کنم.
آمده ام به جای دیدن عیب جهان
چراغی درون خودم روشن کنم.
نعلی به پایم بکوبید که راه از بیرون آغاز نمی شود
راه از درون آدمی شروع می شود.
بعنوان کسی که اگه کسی با من کل کل کنه کم میاره تمرین سکوت و نعلی به پا کوبیدن و پذیرش هم برای خودم سخته هم طرف مقابل
طوریکه دیشب که حرف نمیزدم مجید هی گفت:یکی یه چیزیت گفته، بهت نمیاد این سکوت:)
اما تو کتاب تکه هایی از یک کل منسجم پونه مقیمی یه جاش میگه:"
به سکوت نیازمندیم سکوتی سرشار از حضور و پذیرش
اجازه دهیم عبور کند هم جهان از ما و هم ما از جهان درونی دیگران"
نتیجه اخلاقی :در مجلسی نشسته بودیم ناگهان خری گفت:|