خاطرات دانشجویی

دختـر هابیل دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۵ 6:45
یادمه دوره لیسانس بودیم وبا برو بچ تصمیم گرفتیم پنج شنبه یه سفر نصفه روزه بریم قم،بچه مثبت که باشی همینه دیگه...ملت یه نصف روز وقت داشته باشند... من اصن چیزی دیگه نمیگم...

خلاصه چهارشنبه شب همه وسایل رو آماده کرده بودیم که برای فردا معطلی نداشته باشیم اما فقط یه مسئله بود اونم اینکه من وندا وروناک ونازنین فرداش تربیت بدنی داشتیم واگه نمی رفتیم استاد با نهایت احترام مارو حذف میکرد. دیگه مجبوری به راهکاری ضد بشری روی بیاری.در این مواقع وجود دوستان گرمابه وگلستان خیلی مفیده...یه سمیه نامی داشتیم آچار فرانسه خوابگاه بود به والله؛

بچه کازرون بود ادبیات میخوند اما سرش درد میکرد واسه سیاست...تیم مذاکره کننده بلند شدیم اکیپی رفتیم دم در اتاقش همه سعی داشتیم حالت گربه شرک رو خوب ایفا کنیم من در این زمینه نقش اول رو به عهده داشتم.هرچند خبری از رفتن به فستیوال کن نبود اسکار که هیچ خبری هم از کرکس مقوایی هم نبود.با ناله وآه وافغان شرح ماجرا رو گفتیم واز دوست فرزانمون خواستیم فردا بجای ما بره سرکلاس تربیت بدنی اما خودش رو خیلی تابلو نکنه همین که اسم مارو خوند کافیه بعد خودش رو بدجور متواری کنه اصن بره کانادا...

زمان شروع کلاس ها:8تا 10من،10-12ندا،2-4روناک،4-6نازنین...کار شاقی بود اما شیرازی همت والایی داره...ما رفتیم قم وسمیه هم پی جور عملیات...طرفای ساعت 9رسیدیم خوابگاه بدو بدو رفتیم اتاق 614،سمیه آش ولاش وسط اتاق افتاده بود اصن یه وعضی ازش پرسیدیم چی شده چرا اینجوری شدی که گفت:از ساعت 8تا 6همش دو 540متر داشتین دیگه پاهام توان راه رفتن نداره تا خوابگاه هم لنگ زدم اومدم،حالا هر کدوم شروع کردیم به ماساژ دادن وقربون صدقه رفتن اصن من میخواستم این کمپوت آناناسا هست که قرمزه از اونا براش بگیرم که قبول نکرد .حالا فهمیدن یا نه؟ با گفتن جمله خیالتون راحت ،همه حس یوری گاگارین بهمون دست داد...وندا بود که می گفت دیدین اصنم نفهمیدن ،که سمیه یه مطلب یادش اومد نداجان من تو دور تو رکود زدم کلی هم تشویقم کردند همون لحظه ندا هبوط کرد حالا اون هفته ندا بود و رکوردش!!!

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان