مادرشوهر
دختـر هابیل یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ 21:20تا من یاد دارم همیشه ی خدا مجید سرش درد میکنه یعنی هر بار ما دیدیمش گفت:یه مسکن بده
اینبار که اومد خونه تا نگاش کردم گفتم اگه میخوای بگی سرم درد میکنه خودم سرتو میکوبم سه کنج دیفال، حواستو جمع کن
که گفت نه خیلی،مامانم گفته بریم خونشون
ما هم شال وکلاه کردیم خونه ی مادر شوهرِجان،اصولا یه روز درمیون ما اونجا افتادیم ویه روز در میون هم خونه ی مادرم!!
در بدو ورود تا مادر شوهر(زندایی) مجید رو دید گفت: سلام عزیز دلم چته؟ این چه رنگ و رویی هست که تو داری
مادر برات بمیره
وحین دست دادن به من با ابرو یه خط و نشونی هم واسه ما کشید.
گفته بودم که علاوه بر بابای مجید، مادرمجید هم فی الواقع هووی بنده محسوب میشه؟!!
مجید هم از این شرایط سوق الجیشی نهایت استفاده رو میبرد و بیشتر تمارض میکرد که حالش خوب نیس
مادرش سرش رو بوسید ورفت تو آشپزخونه انواع میوه ها رو آورد براش پوست گرفت وهی بلند بلند میگفت بخور جون بگیری تو چیزی تو خونه نمیخوری؟!
وقتی دید من ککمم نمیگیزه گفت:والا هوای بچه ی منو داشته باش من یه همین پسر رو که بیشتر ندارم همین طور که هوای پسرت رو داری هوای پسر منم داشته باش و من از این طرف میز نگام به مجید بود و هی سیگنال گذر پوست به دباغ خونه میفته رو براش میفرستادم
تا اینکه زندایی رفت تو آشپزخونه واسش گوشت شیشه درست کنه و حالا نوبت من بود اما مجید میدونست شرایط خطریه سرش رو بالا نمیکرد و من هم منتظر فرصت بودم و با گفتن آقای ابراهیمی بهترین؟!
سرش رو آورد بالا و من با حرکت سر به بالا و پایین تهدید جانی ومالی رو کردم و اون ترجیح داد بره تو آشپزخونه!!
خلاصه از ما یه دیو ساختند و مجید مظلوم و بیچاره در چنگ ما اسیره، یک شهر پر از دشمن و یک یار نداریم
و زندایی در حال تعریف و تمجید پسرش که والا به خدا قسم مامانت دوماد به خوشتیپی و خوشگلی پسر من گیرش نخواد اومد هیچ وقت و از این صحبتا
موقع خداحافظی هم التماس که مراقب پسرش باشم و من گفتم باشه میخواین واسش یه پرستارهم میگیرم
راستش اونقدر دیر شده بود که نشد تو ماشین حالش رو بگیرم گفتم میذارم سر فرصت
خوابم برد و خواب دیدم مجید ریق رحمت رو سر کشیده و من ناباورانه گفتم اووه الان مادرش میگه من کشتمش!!
تو شرایط بحرانی بسر میبردم که یهو از خواب بیدار شدم و دیدم سرو مرو گنده خوابیده یکی خوابوندم تو سرش و
گفتم زنده و مرده ات رو اعصابه،خواب آدمم رو کوفت میکنی و یهو بلند شد و گفت: چی شده؟ نماز شده؟
+از اونجاییکه مادرشوهر اینجا رو میخونه؛زندایی بهش نزدم نازیش کردم