روز پنجم
دختـر هابیل پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ 17:10بابام استاد فن بیان بود
بچه ها رو دور هم جمع میکرد و میگفت بگو انقی،بگو رحمت الله، بگو حشمت الله
و کلی اسم سخت ومن هیچ وقت نمی تونستم بگم انقی
موقع خواب که میشد این لالایی رو برام میخوند و من عاشق این بده بستون ها بودم
این همکاری زمین وزمان برای رسیدن به دوتا خرما
دلتنگم برای همین لالایی،کاش لالایی بود تا زمین و زمان همراه میشدند برای رسیدن به تو
دویدم و دویدم
سرکوهی رسیدم
دوتا خاتون را دیدم
یکیش به من آب داد
یکیش به من نان داد
نان را خودم خوردم
آب را دادم به زمین
زمین به من علف داد
علف را دادم به بزی
بزی به من پشگل داد
پشگل را دادم به نانوا
نانوا به من آتیش داد
آتیش را دادم به زرگر
زرگر به من قیچی داد
قیچی را دادم به خیاط
خیاط به من قبا داد
قبا را دادم به ملّا
ملّا به من کتاب داد
کتاب را دادم به بابا
بابام دوتا خرما داد
یکی را خوردم تلخ بود
یکی را خوردم شیرین بود
قصه ما همین بود