روز هفتم

دختـر هابیل شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۶ 12:26
یادمه حدود بیست سال پیش بابام اومد خونه و یه چیزی دستش بود شبهه برانگیز وشبیه جوجه تیغی

و گفت: اینو دوستم از سفر به سوریه آورده و بهش میگن �گیــوی�

و می خورنش!!

و اون شب یه کیوی اندازه تخم مرغ تقسیم بر هفت شد و خاطره ساز تریم کیوی عمرمون شد

اون کیوی نبود که تقسیم شد محبت و دوستی بین خانواده بود

بابام ندار بود اما دل دارایی داشت،اینو وقتی فهمیدم که خانمی پیشم اومد و گفت:

تا وقتی بابات زنده بود سهم نون ما هم بود اما از وقتی نیست هیچ کس نگفته زنده هستین یا مرده

تنها تو یتیم نشدی ما هم یتیم شدیم ...

 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان