روز هفتم
دختـر هابیل شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۶ 12:26
یادمه حدود بیست سال پیش بابام اومد خونه و یه چیزی دستش بود شبهه برانگیز وشبیه جوجه تیغی
و گفت: اینو دوستم از سفر به سوریه آورده و بهش میگن �گیــوی�
و می خورنش!!
و اون شب یه کیوی اندازه تخم مرغ تقسیم بر هفت شد و خاطره ساز تریم کیوی عمرمون شد
اون کیوی نبود که تقسیم شد محبت و دوستی بین خانواده بود
بابام ندار بود اما دل دارایی داشت،اینو وقتی فهمیدم که خانمی پیشم اومد و گفت:
تا وقتی بابات زنده بود سهم نون ما هم بود اما از وقتی نیست هیچ کس نگفته زنده هستین یا مرده
تنها تو یتیم نشدی ما هم یتیم شدیم ...