برادر ناتنی
دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۷ 15:16حدود بیست سال پیش تو زیر زمین خونه ی عمه خدابیامرز یه دفتربزرگ پیدا کردم که بعدها کاشف به عمل اومد که پایان نامه دختر عمه ی گرام هست
پر از عکس و شعر بود ومن عاشق این دفتر شدم از عمه اجازه گرفتم و دفتر رو بردم خونه و شعرهاش رو میخوندم وعکسش رو می دیدم
عاشق یکی از اشعار شده بودم که حفظش کردم و بعدها که عارفه بدنیا اومد براش خوندم و اونم حفظ کرد،امیر که بدنیا اومد این شعر رو براش خوندم هرچند تا حدودی شعر بلندی محسوب میشه اما خیلی زود حفظش کرد
دروغ چرا بدم میومد اولین شعری که یادش میدم «یه توپ دارم قلقلیه باشه»
شعر این بود:
صبح یک روز بهار،خونمون عروسی بود
هرطرف پر شده بود بوی اسفند بوی دود
لباسی بود به تن داداشم علیرضا
لباسی خوب وتمیز کفش تازه داشت به پا
به سر عروس خانم چادر گلی گلی
اون قشنگ و ناز بود مثه یک دسته گلی
شاد وشاد دست میزدیم من واحمد ورضا
چای وشربت میدادیم به غریبه وآشنا
عمه جان گفت عروس مثل یک قاصدک است
شادوماد خوب وقشنگ انشالله مبارک است.
خلاصه اینکه هر شب قبل از خواب ما یه سور وسات عروسی برای داداشش علیرضا داشتیم
تا اینجا طبیعی بود اما کم کم وارد فاز جدیدی شدیم اینکه امیر،فکر کرد یه داداش دیگه به اسم علیرضا داره واین یعنی اول دردسر.
اوایل که لباسی رو دوست نداشت میگفت:این باشه برای بچه بعدی،بدیم علیرضا.
اما اگه لباس رو دوست داشت،عمرا حرف بچه بدی مطرح میشد.
هر روز این سوال رو میپرسه؟علیرضا کجاست؟منو بیشتر دوست داری یا علیرضا؟اگه بگم اونم دوست دارم،میزنه زیر گریه
اگه بگم بهش که اون علیرضای کوفتی؛بی صحب مونده رو دوست ندارم باز میزنه زیر گریه و میگه گناه داره خب
حتی اگه براش شعر وقصه بخونم؛میگه تو برای من میخونی یا علیرضا؟
و امیرعلی یه هوو داره به اسم علیرضا که عین بختک افتاده رو زندگی من
تازگیا دارم اشعار حافظ رو گلچین میکنم و یادش میدم وسعی میکنم توش نه حرفی از صنم باشه نه صبا نه ترک شیرازی.