خونه تکونی
دختـر هابیل سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۵ 19:55اسفند ماه علاوه بر اینکه حال وهوای بهاری داره،عطر وشمیم وایتکس وریکا وخونه تکونی رو به جبر وزور
هم باشه به دنبال خودش میاره...برای هزارومین بار عرض میکنم که بیخود وبی جهت ترین در عین حال
ویبره آورترین مکان ها برای خونه تکونی آشپزخونه است.همیشه این سوال برام هست که این همه
وسیله وخرد وریز چه جوری تو آشپزخونه جا میشه...کار خداست یحتمل..
آدمم که شانس نداشته باشه نداره دیگه..تا حالا من یاد ندارم خانم دکی وعارفه خانم بعنوان نیروی
انسانی در امر خطیر خونه تکونی مشارکت داشته باشند...همیشه من ومادرم هستیم که باید رُس
خونه رو بکشیم..اونم مادر من که کلی سرش درد میکنه وهیچ بهونه ای رو برای از زیرکار در رفتن قبول
نمیکنه...
از صبح برق رو قطع کرده بودیم و افتاده بودیم به جون آشپزخونه...بشور بسابی راه انداخته بودیم که نگو
چندبار وایتکس ریخت تو چشام..مادرم هم زمزمه های قدیمی خودش رو میخوند« خونه تکونی بکنیم
دلارو، از خونه بیرون بکنیم غمارو پستی بلندی داره این زمونه ، عاشقی پیشه کن همین می مونه بیا
تا شادی کنیم دنیا فقط دو روزه ، پیر می شی تو عاقبت ، دلم برات می سوزه»منم گاهی تا اونجا که
بلد بودم همراهیش میکردم...خب وقتی مادر من از بچگی این آهنگارو خونده توقع داری من راغب
مصطفی غلوش گوش کنم؟؟..توقعاتی دارین بغــرعان..یادمه اولین سال دانشگاه هم اتاقیم اکثر دیوان
حافظ رو از بر بود وقتی بهش میگفتم به چه امیدی حفظی ؟؟گفت از بچگی مادرم یادم داده!!حالا ماهم
در حد صددانه یاقوت دسته به دسته بودیم خیلی پیشرفت شگرف داشتیم در حد پارسال بهار دسته
جمعی رفته بودیم زیارت یا دختر شیرازی دختر دختر شیرازی بود...اصولا همه آدما یه آهنگ زمزمه
همیشگیشون میشه..مثلا من زمزمه همیشگیم در دل آتش غم رخت جناب تاج اصفهانی است یا بانوی
آذر که زمزمه اش عجب بالا وپایین داره دنیا یا فاطی که شب به گلستان تنهاس یا..اصن ولشکن کن با
تشکر از زندگی..
مادرم در حال ناله کردنه واز وانجاییکه که کلا از بیدگل بدش میاد شروع کرد به انتقاد از همه مردای بیدگل
که اصن هیچ خاصیتی ندارن..واقعا چرا مردای بیدگل اهل کمک کردن تو مسائل خونه تکونی
نیستن...واقعا چرا؟؟
موقع شستن بودم که یهو در کابینت صافتــقیــم خورد تو مغزم خداییش خیلی درد اومد اصن فکر کردم
مخم اومد تو حلقم آلوچه آلوچه اشک ریختم..من گریه میکردم ومادرم هی قربون صدقم میرفت..میگفت
کاش من جای تو اینجور شده بودم ودوباره دق ودلیش رو سر مردای بیدگل در آورد...بــوق
بقیه کارها رو گذاشتیم واسه روز بعد فرش رو پهن کردیم ومادرم آبگوشت بار گذاشته بود داشت تو
آشپزخونه کیوی ترشی درست میکرد...که تلفن زنگ خورد
الو...
سلام...
ممنون..در حال خونه تکونی هستیم آشپزخونه تموم شده تا بقیه جاها...
خوش بحالتون من هنوز دستشم نذاشتم...
خدافــظ
دوباره اومدم تو آشپزخونه وروی گاز رو پاک میکردم که یهـــو یه صدای انفجار مهیبی اومد..اصن نفهمیدم
چی شد...گوشم سوت میکشید...فقط دیدم مادرم جیغ زد واز آشپزخونه پرید بیرون ومن یه گوشه کز
کردم ...عـاقـا صداش بدتر خمپاره شصت بود...اصن شونصت بود بخدا...موج منو گرفته بود دیگه داشت
غرقمون میکرد بغـرعان..ولباسم هر از چند گاهی خیس میشد...به خودم که اومدم بارش لوبیا وآبگوشت
از سقف وچکیدنش رو بدنم رو احساس کردم...ودر زود پز که در فاصله چندسانتی از روی سرم رد شده بود و
حالاداشت کنار پام خود نمایی میکرد...مادرم آسه آسه اومد تو....چهره مادرم دیدنی بود فکر کنم دوست
داشت دوباره به همه ی مردای بیدگل فحش بوق دار بده..خستگی تو چشماش هویدا بود..ولوبیا هایی که
تــق تـق می افتاد پایین عـآقا اصن یه وعضی...
مامان خب مارو قال گذاشتی ودر رفتیــا..میگن قیامت هیچکی محل به کسی نمیزاره حتی مادر نمیگه
بچـم کیلیویی چنده؟؟مامان قیامت برپا کردی زدی مارو مضمحل کردی..نه به قربون صدقت که کاش جا تو
من سرم خورده بود تو کابینت نه به فرارت..هــعـی..ولی خداییش خدا افتضاح رحم کــرد..من تو حلق زود
پز بودم که زود پز ترکید اگه میریخت تو صورتم چی؟؟
مادرم می گفت کاش به یارو نمی گفتی که خونه تکونی داریم حالا دوباره...
نتیجه:
_حالم کلا از آشپزخونه بهم میخوره کلا..
_زمزمه همیشگی شما چیه؟؟
_اینقدر بدم میاد از این آدمای احساسی تا حرف خونه تکونی میشه تربپ افکار فیلسوفانه میگیرن
ومیگن انشالله خونه دل رو خونهتکونی کنیم یعنیا میخوام فکشون رو بیارم پایین
_یه فامیل داریم که هروقت هواپیما خیلی نزدیک باشه هنوز فکر میکنه عراقیا حمله کردن..خدا بگم صدام
رو چیکار کنه..روحیه بچه رو خراب کرده
_ما زود پزمون رو بعد اون جریان تبدیل به قابلمه ای کردیم خیلی امنیتش بیشتره،اما زندایی(مادرشوهر)
زودپزت مفت گرونه :|
-شما موقع قطع کردن تلفن میگید خداحــافظ یا خدافظ؟؟
_بر چشم بد لعنت