مگه دیوونه ام؟!!

دختـر هابیل پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۷ 23:25

تو خوابگاه که بودیم یکی از بچه ها گفت:حاضری با یه پسر ترک ازدواج کنی

من بدونه اینکه بدونم کی هست یا بپرسم گفتم:مگه دیوونم؟!

بماند که مجید هوش وحواس برای من نذاشته بود.

ارشد که قبول شدم برای پایان نامه درگیر یه استاد عصا قورت داده ای شدم که پدر دراره بود.

و من بارها از طریق وبلاگم این ناراحتی از پایان نامه  واستاد راهنما رو گفته بودم

تا اینکه یکی از بچه های دوره لیسانس که از طریق وبلاگ باهام آشنا شده بود

گفت:کاری نداره که پایان نامه نوشتن که،ناگفته نماند ایشون اون موقع دانشجوی دکترا بود ومدرس

من تو دوره لیسانس با هیچ کدوم از پسرای دانشگاه در حد سلام هم ارتباط نداشتم البته با دختر هم فقط فاطمه بود وهیچ کس دیگه(در انتخاب دوست بشدت محتاطم)

طوریکه وقتی دوستم متوجه شد،فلانی قراره کمکم کنه علاوه بر دلخوری گفت:این چه فکری کرده بخواد کمک کنه،اهل این حرفا نیست که

اما واقعیت این بود که واقعا اهل این حرفا بود وبه طرز عجیب غریبی کمکم کرد و منو نجات داد...

منو به نشریه های جدید معرفی کرد،نوشته هام رو نقد میکرد واگه خوب بود کلی تحسین میکرد و ومیگفت:عالیه،خودتو دست کم نگیر

روز تولدم رو میدونست و دو روز زودتر تبریک میگفت و میگفت:میدونم 26ام هستین،

اما من روم نمیشد بپرسم متولد چه سال وماهی هست

مع البت دلیلی هم نمی دیدم بپرسم

امسال،که سال جدید رو تبریک نگفت: تعجب کردم سابقه نداشت اما هیچی نگفتم(مغرور بودم)

تا اینکه پیامی از سوی خواهرشون اومد که ایشون چند ماهی خارج از کشور بودند برای مداوا،و چند وقتی میشه که به دلیل سرطان خون از دنیا رفتند!!

و گفتند بهتون بگم:«من همون پسر ترکم...»

[آهنگ شبانه ی من what-he-wrote-از-laura-marling]

+این داستان واقعی نیست.../

 

 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان