رفتنی باید بره

دختـر هابیل دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۷ 10:46

داشتم ماکارونی رو تو بشقاب مجید می ریختم که گفت:جمعه یهو دلم واسه بابات تنگ شد بعد از نماز صبح رفتم سر خاک.

یهو منم دلم تنگ شد وبا قاشق وچنگال بازی میکردم.

بعد از نهار داشتم فکر میکردم که چقدر آدم هایی که باهاشون خاطره داشتی رفتند

به خونه هایی نگاه میکنی که با وجود آدم هاش هویت داشتند و الان خیلی دلگیر شده اون خونه ها،

خونه هایی که به امان خدا رها شدند ترسناکه؛

به آدمایی فکر کردم که بودند و الان نیستند به شوهر عمه؛آقا محمد که همیشه ساعت مچی ش رو اریب می بست و کنار در خونه رو صندلی می نشست و سیگار میکشید و وقتی سلامش میکردم با صدا رسایی میگفت: زهرااااایی؟!!

به عمه ام که صبح علی الطلوع می اومد خونمون و میگفت:بیدارین؟ خواب که نبودین اصن چه معنی داره آدم تا لنگ ظهر بخوابه؛

یه پا مورخ و داستان سرا بود و من عاشق داستان هاش؛عمه ای که دلش برای همه جوش میزد؛جوش همسایه اون کوچه رو که می گفت:قلبش درد میکنه الان چند ساله عمه خاک گور رو میخوره و همسایه اون کوچه کج دار ومریز زندگی میکنه؛دنیای وارونه ای شده همه رو بودن یا نبودن رضا خوشنویس(هزار دستان)شرط بسته بودند که یهو گاومش حسن میره؛چه بد کرداری ای چرخ

به بهی خانم قرآن خون که اتاقش کنار حیاط خونه ی عمه بود و برای من و خواهرم یه پیراهن و شلوار گل گلی دوخت و من چه پزی میدادم باهاش

به ماشالله مکاری اون کوچه که ازش لواشک و قره قورت میگرفتیم و وقتی میخواستیم وارد مغازه ش بشیم بوی سیگار میی اومد با چاشنی پوشال کولر و میگفت:حواست به پله اول باشه لیزه

به آقا فضل الله و نگار خانم همسرش که پارچه فروشی داشتند و وقتی تو مغازش می رفتم از این همه پارچه های رنگارنگ که کنار هم صف کشیدند دلم رنگی میشد.

از حاج احمد آقا که مغازه روبه رویی بود و هربار مادرم رو می دید میگفت:زودپز خوب هم داریم و مادر خیلی شد میکرد واشر زود پز رو فقط میگرفت مغازه نمور وتاریکی که به یه در تو حیاط وصل میشد که یه درخت انار هم داشت و من این مغازه ی نمور رو دوست داشتم.

به آقای محمودیان سر کوچه که ازش ماست وپنیر میگرفتیم و مادر میگفت:خیلی زیبا نماز میخونه

به آقا محمود روبه رو امامزاده که لاکچری ترین مغازه شهر بود. مغازه ی دوست داشتنی ونوستالژی دوران من

مغازه آقا محمود که من برای مادرم زیر دستی گل قرمزی رو خریدم

و شاید تنها مغازه ای بود که نمی خواستم ازش بیام بیرون

پر از ساعت هایی که همه ساعت ده وده دقیقه رو نشون میداد اون ساعت گرده دست چپی که من دعا میکردم

هیچ وقت فروش نره؛اون انبار کناری که برام حکم جادو داشت و هر بار که آقا محمود اونجا میرفت دست پر بر میگشت

مرغ سبزهای تو ویترین اون قفسه های قدیمی ودوست داشتنی

اما حالا چی؟

نه آقا محمودی هست نه مغازه ای که ساعت هاش ده و ده دقیقه رو نشون بده

به پیرزن چشم آبی روستا؛که چند وقت پیش رفت و من همیشه محو اون چشمای زیباش بودم

آدمایی که دیگه بر نمی گردند و دونه دونه دارند کوچ می کنند و یهو می بینی تنها شدی و چه برهوتی؛ترس آدم رو برمیداره

جایی میخوندم که می گفت:«از چیزهای کوچک زندگی تون لذت ببرید؛چون روزی به گذشته نگاه می کنید و متوجه می شوید آنها چیزهای بزرگی بودند»

لطفا برای آدم هایی که بودند؛خاطره ساختند و رفتند فاتحه ای نثار کنید.

 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان