پایان نامه
دختـر هابیل دوشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۷ 17:22«که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع»
به خودم امیدواری دادم گفتم بد نیت کردی دوباره« آیتی بود ز عذاب»هر چی گرفتیم یکی از یکی بدتر
حافظ رو کنار گذاشتم گفتم خوابه انگار ولشکن...
تا صبح چند بار بیدار شدم یه خوبیش اینـِکه می بینی هنوز صبح نشده ولی در کل فلسفه خواب رو زیر
سوال میبره!!
نماز خوندم با عجله لباسم رو پوشیدم تا با اتوبوس ساعت 6برم اصفهان.نه نونی نه آبی هیچی فقط یه
چای خوردم ویه خداحافظی سریع وسوار اتوبوس شدم..
مثل همیشه که میام دانشگاه یه حسی بهم میگه یه چیزی نیاوردی وهمیشه غلطه،این بار عدل درست
درا ومد،موبایل رو نیاوردم،ای خدا اینم از اول صبحی،حافظ هم که دیشب اتمام حجت کرد باهام...دوباره
به خودم دلداری میدادم ومیگفتم حکمتی داشته حتما،اما عمق فاجعه بالاتر از این حرفا بود ودوباره به
خودم فحش میدادم به خاطر اینهمه مشنگ بودنم..عدل امروز که باید به صدجا زنگ بزنم بایدیادم بره؟؟!!!
ساعت 10 رسیدم دانشگاه تا کارای جلسه دفاع فردا رو انجام بدم خیلی احساس خستگی شدید
میکردم وارد اتاق خانم که میشم با ناله میگه خانم الان سرم درد میکنه حوصله ندارم...میشه ساعت
13:30بیاین ؟؟
آدم چی بگه مثلا بگم نه همین الان انجام بده،کارمنو راه میندازه؟؟عمری!!!!
مونده بودم برم خوابگاه یا بمونم ...یخورده چرخیدیم رفتم نماز خونه دانشکده تا هم یه استراحتی کرده
باشم وهم بتونم یه تمرینی داشته باشم که دیدم مراسم ختم یه بابایی رو برگزار کرده بودند،بساط
چای وخرما مهیا بود.خرما وچای رو برداشتم فاز تسلیت و حزن اندوه گرفتیم ورفتیم داخل
خداییش
خرماش خیلی خوشمزه بود پشیمون شدم چرا باکلاس بازی در آوردیم ویه دونه برداشتم.
مگه زمان رد میشد 13:30 شد رفتم گروه،در اتاقش بسته بود هی گفتم الان میاد... الان میاد....خدا...ساعت 2:30در
اتاقش رو باز کرد با چشمای پف کرده...آی گشت تو اعصابمون..خودم سرم از شدت درد داشت متلاشی
میشد خانم تازه از خواب بیدار میشه بیخود نیست
میگن خدا نکنه یه خانم به جایی برسه دیگه خدارو
بنده نیست!!
تا حدود ساعت چهار دانشگاه بودم تا بعد اومدم خوابگاه وغذای سرد شده ظهر رو که بچه ها خویشتن
داری وتقوا رو به نحو احسن پیشه کرده بودند خوردم.
شب شده بود ومن اصلا استرس فردا رو نداشتم واین منو نگران میکرد،وقتی از هفت دولت آزاد باشی
مطمئن باش از نظام ملوک الطوایفی یا مقام دون پایه ضربه میخوری؟!!
با اینحال اونشب با جوک خوندن
و وبگردی گذشت...
شب چند بار بیدار شدم احساس کردم نمی تونم نفس بکشم حلقم خشک شده بود آب دهنم رو نمی
تونستم قورت بدم آبشار هم شروع شده بود...
خلاصه سرما رو خوردیم!!
آماده شدم واسه نماز صبح...که دیدم کریم زنگ زده به گوشی دوستم...
الو ...سلام
سلام...
الو ...
صداتو دارم کریم بله؟؟
الو بیدار شو هنوز خوابی؟؟
بابا بیدارم چیه بگو...
نمی تونستم اون موقع داد بزنم بابا صدام گرفته چی کار داری؟؟؟
الوووو....
خدا حالا ببین با آنتن دهیشون
رفتم تو محوطه...
الوسلام...
سلام چرا جواب نمیدی؟؟؟
بابا آنتن نمیده شما کجا هستین؟!!
ما عوارضی هستیم میگن تصادف شده جاده رو بسته جاده یخ زده لغزنده است نمیزارن بیایم!!!!
غالب رو بدجور تهی کردم یعنی چی نمیاین ؟؟!!
نه نمیشه یه ساعت اینجاییم نمیزارن..
حالا بود که مونده بودم چیکار کنم!!
دیگه حرفای کریم به گوشم نمیرسید
رفتم نمازم رو بخونم ولی آرووم اشک می ریختم خیلی سخته تو غربت غریب تر بشی..
کل تداکارت جلسه رو به عهده خانواده گذاشته بودم میوه شیرینی ...وحالا که اونا نیستن چه خاکی به
سر بگیرم اول صبحی...
کاریش نمیشد کرد راضی نبودم به خاطر یه دفاع چرت واسه خانواده اتفاق بدی بیفته...
صدا محیا زدم وجریان رو گفتم ساعت 7 صبح رفتیم بیرون سوز سرد دی ماه خیلی خفن بود...
منم که سرماخورده رمق دویدن نداشتم ولی چاره نداشتم کل مسیر خوابگاه رو با محیا دویدیم دیگه به
هن هن افتادم سرما مستقیما می رفت تو ریه ام همه جا بسته بود آخه اون موقع کدوم مغازه بازه واقعا
اعصابم ریخته بود بهم ساق پام بشدت درد گرفته بود نمی تونستم بدوم احساس میکردم الان
میشکنه...یعنی هیچ جا باز نبود غیر چنتا سوپری...مرده شور هرچی میوه وشیرینی هست رو ببره...
مجبور شدم 4تا آب معدنی،رانی،کیک بگیرم وچنتا خوراکی برای بچه های که میان جلسه...
همون چهارتا خورده قلم جنس شد 20 هزارتومن..
واقعا پی بردم که تو این وضعیت اقتصادی ما از حالت شعب
ابی طالب داریم به قبرستان بقیع نزدیک میشیم...
یه ربع به 8بود ومن هنوز درگیر حاشیه جلسه بودم
خدایا کمکم کن...یا شازده قاسم...
8:10رسیدم سر جلسه دفاع داور خارجی اومده بود ومن هنوز پاور پوینت رو آماده نکرده بود سوره حمد
شاکر نژاد رو که یکی از بچه ها بهم داده بود رو گذاشتم اصلا استرس ارائه رو نداشتم وجلسه غریبونهای بود دوتا پسر ترم پایینی خودم بودند ومن تا حالا ندیده بودمشون وچهارتا دوستای خودم وخانواده که
حیف نشدباشند...
بعد یه ربع داوران شروع کردند به شستن ما...
وحی منزل نیست اما گفته میشه بهتره تو اینجور مواقع هرچی داور گفت یادداشت کنی تا بعد اصلاحات
رو انجام بدی..
رفتم شروع کنم به نوشتن که دیدم خودکار سر نداره ما هم همش باید فیلم داشته
باشیم...
خودم رو نباختم...
اصلا یادم نمیاد کی شد فقط یک لوله...
حدود چهل دقیقه داشتم یادداشت
میکردم گاهی به خط ثلث وگاه خط نستعلیق...
بعد از اون راهنما باید دفاع کنه هم از دانشجو هم از پایان نامه،راهنمای ما هم نه گذاشت نه برداشت
وبا خنده گفت شما پایان نامه رو شهید کردین!!!
هنگ مونده بودم ..
یه پسر هم زد زیر خنده تو دلم گفتم
زهر مار بیشعور...
خدا می بینی ما رو با کیا 75میلیون کردی؟؟؟
ولی خداییش مشاور خیلی آدم فهمیده وباشعوری بود واز
سفرهایی که رفتم حرف زد وکمک فراوانی کرد...
با اینحال ساعت 10 اعلام کردند که با درجه عالی 19/25 پاس کردند وموفقیت شما رو تبریک می گوییم..
اما نمی دونم چرا اصلا خوشحال نشدم اصلا...
جامعه آغوش پر مهرت رو باز کن که یه بیکار دیگه هم اومد...
تجدید خاطره به تاریخ ۹۱/۱۰/۵