رو مخ
دختـر هابیل پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۸ 11:39چند شب پیش تو ماشین بودیم که یهو مجید گفت:این پسر رو می شناسی؟!
به محض نگاه کردن،گفتم:یا ابوالفضل،مجید اونوری برو،نگام به نگاش نخوره
یادمه یک روز سرد زمستانی،تو موسسه در حال راست و ریس کردن امور معوقه بودم که یهو یه جلقه پسری اومد و گفت:برای درخواست وام اومدم،آقای فرزین هستند؟!
گفتم:نه،دوساعت دیگه میاد.
و نشست،یعنی واقعا نشست این نشستن همان و ته نشین شدن بهداشت روان ما هم همان.
حسی که دو ساعت یه جا ول معطل باشی عذاب آوره،تو این مواقع من میگفتم:دو ساعته می تونی کتاب بخونی،غذا بپزی،خونه رو یه دستی بهش بکشی
و آقای فرزین معتقد بود:تو این دوساعت می تونی دو رچ قالی ببافی!!
بهرحال اینکه دو ساعت بشینی و به در و دیوار نگاه کنی،ظلم به خودت کردی،بواسیر میگیری خب.
این یارو کاش به در و دیوار نگاه میکرد،
اصولا من شنونده خوبی نیستم،بعد از چند دقیقه ببینم داره طرف اباطیل و اسرائیلیات می بافه،کلا مغزم علامت خطر میده.
خودم رو مشغول کردم،کمی به سیستم ور رفتم،ماشین حساب برداشتم جوری خودم رو نشون دادم که مثلا دارم معادلات چند مجهولی انجام میدم و نیازمند سکوت محض هستم،
حتی تلفن جواب میدم
اصن بگو یابو آب میدم،نگفت وای به سرم،یه بند ،رگباری حرف میزد
تو دلم میگفتم:بیچاره ننه و باباش،بیچاره زن و بچه هاش در آینده،بیچاره و بدبخت من که حوصله حرف درست درمون هم ندارم چه برسه حرفای صدمن یه غاز
دیگه ایمان آورده بودم به این تخم کفتر داده بودن،وگرنه این همه سرهم کردن حرف بعیده،هیتلر با همه هیتلری و وعظ وخطابه اش پیش این کم میاورد،دم به دقه نگام به ساعت بود که همکار گرام برسه.
با باز شدن اتاق آقای فرزین،سریع گفتم:اومدن،بفرمائید اتاق خودش
که یهو گفت:حالا جایی نمیره،داشتم چی میگفتم؟!
نکبت حالا تازه می پرسه چی میگفته؟!
خلاصه دیدم اینا واسه فاطی تنبون نمیشه،اینم پابشو نیست،مخ ما رو تلیت کرد رفت.
به بهونه کلم کدو رفتم اتاق همکار و گفتم:آقای فرزین علنا به فنا رفتم،نزدیک دو ساعته،رفته رو منبر سر جدت تار و تخسش کن بره،روان ما رو به باد داد.
فقط واسه اینکه تابلو نشه،من که رفتم،چند دقیقه بعد بیاین.
با گفتن:برو خیالت راحت،
من هنوز پام رو پله اول نذاشتم که یهو آقای فرزین دیدم پشت سرم داره بهش میگه:چقدر حرف میزنی؟!
مگه من دیروز نگفتم که وام هنوز آماده نیست،هفته بعد مشخص میشه خودمم زنگ میزنم،واسه چی دوساعت نشستی اینجا هی حرف میزنی؟!
مع البت همه ایناها رو با سبک اپرا روی سر فرد خاطی آوار میکرد.
منو میگی،ما هیچ ما نگاه،
و یه نیم نگاهم به آقای فرزین کردم و به جمله آخرشون«برو خیالت راحت» فکر میکردم.
وقتی رسیدم خونه،مجید گفت:چته؟چرا این رنگی هستی(عنابی متمایل به قهوه ای)
که گفتم:خرابم،خراب تا فردا دور و برم کسی آفتابی نشه که پاچه میگیرم.
این ماجرا برای چند سال پیش بود،ولی هنوز هم اگه جایی ببینمش با متوسل شدن به ائمه اطهار خودم رو استتار میکنم.
گاهی از مؤانست،مصاحبت و مجالست با کسی یه حال خوش،یه انرژی مثبت،یه لبخند نمکی،بدست میاد حتی با وجود گذر زمان،و گاه عکس این صادقه.
امیدوارم بشخصه حالتون رو خوب کرده باشم نه اینکه فریاد واویلتا سر داده باشید.
خلاصه رو مخ نباشیم.