پدرسالار
دختـر هابیل چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ 18:47یادمه یه بار تابستون با بچه های همسایه در حال رقصیدن بودیم خونه ی یکی از همسایه ها[ما تایم رقص هم تو برنامه کاریمون بود]
یه قابلمه روحی که مزین به کلید خونه بود تا صدای بهتری بده و با لبه های مچ به قابلمه زدن و قر اومدن.
یهو صدای در اومد و بابای دوستم اومد تو خونه
دختره، رنگ به صورت نداشت، جیغ زد وای بابام اومد، با تاید صورت رژلب زدش رو شست!!
و همین طور زل زده بود به گل قالی و باباش با اون سبیل های از بناگوش دررفته، یه اِهنی کرد و به دوستم یه دسته نون داد و گفت:از هم باز کن، خمیر نشه!!
یه چشم آقاجونی گفت و باباهه رفت.
دوره ما، خیلی ها بجای ای جان بابا اومد، میگفتن اوه بابا اومد و اونا تو اون تایم کوتاه باید مخفی کاری میکردن، لباس بلند بپوشند روی لباس کوتاهشون، آرایششون رو پاک کنند، کتاب رمانشون رو قایم کنند، ترانه های اونور آبی رو تو قفسه جاسازی کنند و واجعلنا بخونند که گند قضیه بالا نیاد، باباهای قدیم ترسناک تر بودند.
خدابیامرز بابای من جزو این دسته نبود، با این حال ما هم جزو اون دسته نبودیم که جلو در منتظر شرفیابی ایشون باشیم اصن مد نبود یا ما ندیده بودیم!!
بهرحال از پدرمون نمی ترسیدیم و با اومدنش رنگ به رنگ هم نمی شدیم.
*هربار صدای ماشین مجید رو بشنوه، دم در بست میشینه تا بیاد با خودش ببرتش بیرون حتی اگه شده پنج دقیقه
**اینکه آیا بیست سال بعد هم با چنین شور و اشتیاقی سمت در بره برای استقبال از بابا، باید صبور بود.