بعــله

دختـر هابیل سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۵ 10:12

رفته بودیم عروسی یکی از اقوام اونم تو یه تالار درندشت که صدا به صدا نمی رسید

دو میز روبه رو عمّ زاده ها بودند که  برای خالی نبودن عریضه  هر پنج دقیقه یکبار

که از بخت بد چش تو چشم می شدیم و لبخند ملیحی هم میزدیم

عروسی در خنک بازاری داغ سپری میشد

که با رقص تانگوی یه بابایی داغتر هم شد و از اونور دختر عمو داشت یه چی به من میگفت در مورد این رویداد عظیم

و من بعد از دوبار گفتن چی؟؟

و داد زدن دوباره ی اون،تنها کاری که تونستم انجام بدم خنده ی بلند وبعد گفتن آهان،بله بله

و عارفه هم گفت چی میگه که گفتم نفهمیدم چی میگه اما هر چی بود بله بله جواب داد

+یه وقتایی برای رهایی باید گفت بله شما راست میگی

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان