خانواده ی من

دختـر هابیل دوشنبه دوم اسفند ۱۳۹۵ 11:2
 

بابام هر کدوم از بچه هاش رو یه جوری می شناخت

مثلا علی پسر اولش رو «گل سر سبد»می دونست و چون شبیه مادرم هس خیلی دوسش داشت.

برای کریم هرچی من یادمه میگفت: دست به خاکستر بزنه طلا بشه از بس کریمه

فاطمه مون رو میگفت:تاج سرمه و گاهی به شوخی میگفت بچم بلندگو قورت داده من بمیرم خوب جیغ خواد زد

منو میدونست عاشق سیب هستم،هر وقت می رفتم خونه هنوز سلام وعلیکم تموم نشده میگفت سیب تو یخچال هس برو بخور

زهره از وقتی رفت رشته تجربی بابام بهش گفت خانم دکی،وبا افتخار نگاهش میکرد هرچند چهره ی زهره اونو یاد مادرش مینداخت

و اما ته تغاریه خونه عارفه،پدر روزی هزار بار قربون صدقش میرفت وبهش میگفت:«خانم شخصیت»

همیشه میگفت:مرگ حقه اما من به خاطر عارفه میخوام زنده بمونم...

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان