فن بیان

دختـر هابیل دوشنبه دوم اسفند ۱۳۹۵ 11:32

 

مادر داره به هرکسی که میپرسه چطور یهو این اتفاق افتاد ریز به ریز رو میگه:«بلند شد نمازش رو خوند،صدای منم زد

بلند شدم نمازم خوندم صدای عارفه هم زد نمازش رو بخونه،انسولینش رو زدم واسش،

چند دقیقه بعد یهو وسط هال افتاد زمین

وصدای عارفه زد بیا،بدنش یخ شده بود،رفتم به همسایه گفتم بیا احمد حالش بد شده

زنگ زدن آمبولانس اومد،تو مسیر به

برادرزاده اش گفت:من دیگه میدونم برگشتی تو کار نیس این پول تو کتم رو بردار فلانی

ازم میخواد،خوب بود تو بیمارستان،

گفت:تشنمه

 دو تا قاشق آب بهش دادم یهو حالش بد شد شهادتین رو خوند و دیگه...»

در حالیکه اگه همین جمله که « چطور یهو این اتفاق افتاد؟»

رو از خود پدرم میپرسیدیم فقط یه جمله ی معروف رو میگفت:

یادش رفت نفس بکشه رفت پیش باباش!!

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان