بخاطر مادرم

دختـر هابیل سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ 12:23
این چند روزه هی میخوام زار بزنم و این بغض لعنتی تو گلوم رو بشکنم

اما با دیدن مادرم سکوت میکنم حتی گاهی لبخند میزنم

و خاطرات بامزه ای که با بابا بوده رو میگم تا باز نره یه گوشه بزنه زیر گریه

حتی اگه متهم بشی به بیخیال بودن باز همین که مادر کمتر زجر بکشه می ارزه

اما شب که میشه وقتی تنها میشم تمام خاطرات از همون بچگی جلوی چشام رژه میرن

حتی تن صدا،حتی اصطلاحاتش همه و همه

مادرم میگه واسه بابات هم مینویسی میگم آره،اما وقتی میگه برام بخون صدام اونقدر میلرزه که میگم

باشه الان حسش نیس میخونم واست...

دو سه روزه یه بند مادرم از زمان خواستگاریش میگه و میخنده وگریه میکنه...

خوبه که اینجا رو دارم وگرنه دق میکردم...

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان