بوی عیدی
دختـر هابیل پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۵ 6:30مادر آماده میشد برای خیس کردن تخمه هندونه بابا درِ کلوچه پشمک رو باز میکرد که بخوره
که مادر میگفت : احمد نخور قند داری آخرش خودتو به کشتن میدی
که بابا در حالی که پشمک تو دهنش بود میگفت: عزرائیل هر وقت بخواد،کارت منو میزنه پس بزا شیرین کام برم ...
که مادرم جعبه کلوچه پشمک رو برمیداشت ومیگفت کارد بخوره عوض کارت !!
من یاد ندارم بابام ریش گذاشته باشه دم عید که میشد سر وصورت رو بیشتر صفا میداد؛
ایشان استاد ساختن کلمات بدیع و منحصربفرد بود بعد از برانداز کردن خودش و گفتنِ به این میگن «فیت» که منظور همان تیپ بود،
میزان خرسندی خود را اعلام کرده و ایضا گفتن حالا دختر کُش شدم از دوستان خواستار دود کردن اسفند بود مبادا چشم زخمی صورت گیرد...
الان به تخمه هندونه ی کنار آشپزخونه نگاه میکنم که چند هفته قبل از رفتنش خرید
به کلوچه و پشمکی که قسمت نشد بخوره
به سفره ی هفت سینی که امسال پدری نداره که به همه عیدی بده
اصلا عید بی بابا هم مگه عید میشه؟!
بحران ندیدن تو را من چه کنم...