اعدام باید گردد!!
دختـر هابیل دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۶ 10:41اینکه گفته میشه تو سومالی حکم آدم روزه خوار اعدامِ،منو یاد یه خاطره انداخت
یادمه سال اولی که دانشگاه اراک قبول شدم با وجود اینکه روزانه قبول شده بودم بعلت وفور جمعیت و نبود خوابگاه دولتی من
وبقیه دوستان تبعید شدیم خوابگاه متفرقه که هر دنبیل بود وهمه آدمی اونجا یافت میشد؛
بهر حال دهه شصتی در همه ی اعصار گاو پیشونی سفید هست وبدبخت!!
ما افتادیم خوابگاه سبزینه اتاق یاس،تو یه اتاق دوازده نفره که اگه از قِیج قِیج تخت هاش بگذریم تحمل یازده نفر بقیه با فرهنگ و لهجه و رسوم مختلف صبر ایوب و عمر نوح می خواست اما آدم ابوالبشر به مقوله ی عادت خوب عادت کرده..
با اومدن حلول ماه مبارک #رمضان بچه ها آماده میشدند برای انجام فرایض دینی و اینجور حرفا.
که برای اولین بار با حرف های متصدی امور خوابگاه به این نتیجه رسیدم که سفسطه کردن رو میشه در فحوای کلام اون دید.البته در ابتدای امر سعی میکرد طنطه ی کلامش طوری نباشه که بقیه حکم لائیک بودن رو بهش بدن و با گفتن این عبارت که«عزیزان نماز و روزه حق الله است و بیخواب کردن ملت حق الناس و خدا از حق خودش میگذره اما از حق الناس ابدا» بقیه رو داشت مجاب میکرد که بیخیال فرعیات دین بشن و خواب ناز فرزانه ی دهر رو بهم نریزن!!
با بچه ها تصمیم گرفته بودیم که خیلی آروم برای سحر بیدار بشیم مع البت ناهید اتاق بغلی ما چون دوستای روشنفکر داشت و اجازه نداشت برق رو روشن کنه گفتیم بیا اتاق و ایضا فاطمه و الهام اتاق اونور تری جمعا 15 نفر،اضافه بر سازمان هم داشتیم و بهرحال بیدار کردن بچه ها هم داستانی داشت بخصوص صدیقه که خیلی شیک و مجلسی ازت تشکر میکرد بابت بیدار کردنش و نهایت همتی که داشت این بود که بالشتش رو برمیداشت و به جهت عکس میخوابید :|
فریبا ماشالله لحن نکیسایی داشت طوریکه اگه در فاصله ی دو قدمی تو قرار داشت با فریاد گوش خراشی میگفت: بچه ها قابلمه ی منو ندیدن همین جا بود دستگیره کجا رفت پس،زهرا چادرت رو برداشتم بجا دستیگره هرچند استاد گرام چادرم رو در همون روزهای اول سوزوند و من چهره ی مادرم رو می تونستم مجسم کنم که میگه: حداقل یه ماه میرفتی بعد کن فیکون میکردی وسایلت رو!!
اصولا بعد یه مدت که آدم آروم حرف بزنه گلو درد میگیره من بشخصه این مسئله رو زیاد تجربه کردم طوریکه حنجره به خروش میاد که دِ لامصب ولوم بده.
تصمیم گرفتیم که دو به دو بریم آشپزخونه و غذا گرم کنیم من و فریبا؛فاطمه هم اومد که قانون دو به دو رو بهم بزنه!!
طبق قانون نانوشته مورفی هروقت خواستی صدای چیزی درنیاد ،خفن تر در میاد نمونه اش در قابلمه ای بود که یهو از دست فریبا افتاد و هی صدا کرد صدا کرد وصدا کرد و ولوم بی حد وحصر فریبا که زهرا برش دار و من آچمز مونده بودم که چقدر حنجره تو اتاق پاره کردم که بابا آروم میریم و میایم و خرد مجسم فاطمه بود که هرهر میخندید و میگفت الان صاحبش میاد
تو این هیر ویر یاد ماموریت سنگین پیامبر افتادم که چگونه مخفیانه سه سال هدایت کردند مومنین را؛ که مع البت اگه فاطمه و فریبا اونجا بود به سه دقیقه هم نمیکشید!!
که یهو یارو اومد با چشم های خواب آلود که سعی داشت سریعا از حدقه هم در بیاد و با گفتن الان همه خوابن چه خبره؟
ما رو محکوم به فنا کرد هر چند فاطمه گفت خب خواب نمونن برای سحری برم صداشون بزنم؟؟
خواست نمک پرانی کند که خیلی هم موفق نبود طوریکه ایشان در حضور جمع برق آشپزخونه رو خاموش، اییشی هم متممش کردند و سعی در کپیدن نمودند.
با گفتن اذان رفتم برای وضو گرفتن هر چند ابتدا خواستم برق رو نزنم و به گفته ی پدر گرام چاله گلی که نمیخواستم ببافم اما دیدم خیلی دیگه اون تو ظلماته و ما هم بگی نگی رگ کاشونی هم داریم پس برق رو زدم زدن همان و اجل معلق بالای سرم هم همان؛ قبل از اینکه بگه حق الناسه و این اباطیل گفتم دستشویی رفتن که دیگه صبح و شب و سحر نمی شناسه بیاد میاد خب!!
خیلی تابلو بود میخواست سر به تن من و هم اتاقی های گرامم نباشه و در دم همه رو اعدام کنه اما اون اعدام کجا و این اعدام کجا؟!!
پ.ن: خدا شاهد باش که ما با چه سختی و جبر و زور اون سال روزه گرفتیم دم پل صراط خفتمون نکنی