روز آخر...
دختـر هابیل یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۶ 23:57شانس ما رو باش بقیه تو کار سکه اند و خاندان ما تو کار سکته
واقعیت اینکه جمعه لعنتی که تماس گرفتند و گفتند بیا بابا حالش خوب نیست،
از اون روز حال من اصلا خوب نیست
و نسبت به هر تماس تلفنی صبحگاهی واهمه دارم
دروغ چرا همیشه خدا گوشی رو سایلنته...
نبودت رو زیاد احساس کردم،بخصوص عید نوروز که تو جمع خانوادگی همه با پدرشون روبوسی کردند و من به گل های قالی زل زده بودم
و دوست داشتم زود از اونجا برم
روز پدر،ماه رمضون،شب یلدا،محرم،اصلا همه وقت جات خالیه بابا
هر وقت مردی دوچرخه سوار می بینم ناخداگاه با نگاهم تعقیبش میکنم [شرمنده که پدرم اتومبیل آخرین سیستم نداشت]
اهل دوز و کلک نبود،دلش صاف بود و خاکی
تنها کلکی که سوار کرده بود برای امتحانات نهایی،برادر دوقلوش رو بجا خودش فرستاده بود
برادری که وقتی رفت پدر رو هم هوایی کرد
هنوز چشم های پر از اشک پدر یادمه،راستش از اشکای پدر بیشتر سوختم.
به هفت عمو نرسیده،بابا سکته رو زده بود.
چند وقت پیش وقتی تو فیلم عروس گفت:با اجازه پدر و مادرم بله،
خنده داره اما بذار به حساب آینده نگریم
یهو یاد عارفه افتادم بابا،زود بی بابا شد
طفلک عروسیش غریبونه ست نه؟!
خلاصه اینکه دوستت دارم و واقعا دلم برات تنگه...