من وسارینا
دختـر هابیل جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۶ 7:7البته من از این بابت خوشحالم چون گوش به حرفاش میدم و میخندم
مثلا:سلام وقت شوما،خوبی؛کجایی؟اهان؛باشه اشکال نداره،تماس میگیرم؛کاری نداری؟خدافظ
خودش سوال میپرسه خودش هم جواب میده
چند وقت پیشا تو دید وبازدیدها یه دختره رو دید چند ماه کوچیکتر خودش
در برخورد اول یه نگاهی به چشمای طرف انداخت[چشاش سبز بود]
و یکی کوبوند تو سرش فی الواقع در این مواقع همه محو چشم ها میشن و بعد هم عاشق
اما امیر سعی کرد گربه رو دم حجله بکشه
بعد از اون اسم سارینا از دهان مبارکش نیفتاد
چند شب پیش تو اتاق خواب بودیم امیر بعد کلی ورجه وروجه
تلفن خیالیش رو برداشت زنگ زد به سارینا و گفت: سلام معلوم هس کجایی و ابروهاش رو تو هم کشید
کمی مکث کرد
آخه سارینا داشت جواب میداد[امیر وسط حرف نمیپره]
دلایل محکمه پسند رو شنید اعلام داشت باشه این بار اشکال نداره
حالا چیزی خوردی یا نه
باز هم مکث
پس بدو بدو؛لاغر میشی
بعد میخنده،خب خیالم راحت شد[انگاری سارینا غذاشو خورده]
ویهو دیگه صدای امیر نمیاد چون خوابش برده
من ومجید هنگ موندیم
بهش میگم زن دوستی رو از این بچه یاد بگیر با یادش خوابش میبره
تا غذاش رو نخوره از نگرانی خواب به چشماش نمیاد
و مجید میگه:بخدا چشش میزنن؛آخه کدوم بچه دوسال وخورده ای اینقدر قشنگ حرف میزنه
:)))
لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم