چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ 14:15
اصولا من از بچگی هرچی اتفاق میفتاد با مادرم در جریان میذاشتم.

باید به عرض برسونم کماکان این سنت حسنه در من هست


و اگه مجید بگه یه چیزی میگم کسی ندونه میدونه یه دونه رو فاکتور باید بگیره واونم مادرم هست
یادمه از مدرسه که میومدم بعد از اینکه یه نیگا تو یخچال میکردم در حالیکه هنوز روپوش مدرسه تنم بود رویدادهای مهم مدرسه رو به مادرم میگفتم حتی اگه اتفاقی نیفتاده بود الکی آب وتابش میدادم که مادرم از خبرهای روز عقب نباشه


واسه همین همیشه مادرم یه شناخت نسبی داشت از معلم ها و دوست های دختر وپسرم
[فراز آخر رو داشتین؟! روشنفکری تو خونه ی ما بیداد میکنه]
در حالیکه خانم دکی از مدرسه میومد صم وبکم و وقتی مادر میگفت:چه خبر؟!
با گفتن:تنها یه جمله چه خبر؟ مثل همیشه!! مذاکرات فیمابین تموم میشد
راستش چند وقتی میشد که میخواستم یه چیزی به مادرم بگم هی مونده بودم،

آخه از من بعید بود این همه طولش بدم [سه رووووز]
چهارشنبه بود ومادرم تو آشپزخونه داشت سالاد شیرازی درست میکرد و من نگاهم به خیار بود که همین طور مُثله میشد
به مادرم گفتم:مامان یه چیزی بگم
گفت:یه هفته است میخوای بگی بنال خب
گفتم:من از مجید خوشم اومده
یهو چاقوش افتاد تو کاسه و گفت:کدووم مجید؟
گفتم:مجید آق منگول؛کدوم مجید؟چنتا مجید مگه داریم؟ مجید دایی دیگه


ابروهای نازکش رو تو هم کشید و گفتم:شما ها مثه خروس جنگی همش به هم می پرین کی عاشق شدین
همینطور که کتاب آرایه ادبی رو مچاله میکردم گفتم:خروس لاری هم عاشق میشه


که یهو گفت:بیخود،سال دیگه کنکور داری برس به درس ومشقت
منم گفتم:حالا بیخود یا باخود مهم اینه من گفتم وخیالم راحت شد؛فقط بین خودمون بمونه


شب بود که خاله اومد خونه و نه گذاشت ونه برداشت وگفت:بهم میانــا
من در کسری از ثانیه به مادرم نگاه کردم،پیش دستی کرد وگفت:من هیچی نگفتم؛خودش بو برده بود!!


خاله ی من خیاط نیس اما به طرز فجیعی میبره،میدوزه و تن آدمی میکنه
گذشت مجید رفت دانشگاه؛منم دانشگاه چند بار اعلام کردند بیان خواستگاری؛ولی من بچه ازدواج نبودم
تا اینکه برای ارشد خواستم بخونم و مجید هم یهو هوس ارشد خوندن کرد وپیشنهاد کرد با هم خوندن بهتر از تنها خوندنه
حالا اون مترجمی زبان و من تاریخ چه صنمی باهم دارند من موندم!!
ایشون کتاب های تست رو برام میگرفت البته لامصب پولش رو هم میگرفت!!
اسمش رو تو گوشیم(دو نقطه رها سیو کرده بودم :رها)

حالا چرا رها نمیدونم جالبیش این بود همه هم میدونستن مجیده
من اصولا واسه درس شب کار بودم و مجید روز کار،صبحا که گوشی پیام میومد و صداش مادر رو اذیت میکرد میگفت بلند شو خودش کشت ببین چیکارت داره و من با سانسور کردن گاهی کلمه؛گاه جمله میگفتم هیچی میگه چند صفحه خوندی


خلاصه من ارشد با رتبه صد وپنجاه دانشگاه اصفهان قبول شدم ومجید نه ،البته مادرش قبول نشدنش رو وجود بعضیا میدونست!!
من گفتم حالا بذار من ارشد هم بخونم بعدا به ازدواج فکر میکنم که گفت:نه تو رو حضرت عباس؛بعد هم میگی دکترا و بعد هم فلان وفلان
خلاصه ما الان نه ساله برای هم شدیم و کماکان از پس هم برمیایم

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان