برشی از واقعیت
دختـر هابیل جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۹۷ 22:52
سر خاک بابام یه خانمه رو دیدم که قبلا موسسه هم میدیدمش
یادمه یه بار بهش گفتم چرا پیشونیت رو باندپیچی کردی گفت:هیچی شوهرم با گوشتکوب زده
خندیدم وگفتم:الکی اما بقیه بدنش رو هم نشونم داد پر از آثار کبودی ومن این حجم از توحش رو باور نمیکردم
بعدا قصه زندگیش رو گفت:دوتا بچه داشت و همه ی آرزوش خوشبخت کردن اونا
خونه ی این و اون ساعتی نظافت میکرد وبا پولش خرج تحصیل بچه هاش رو میداد
یه بار که گریه میکرد گفت: این یه مشت عدس رو میبینی بخدا با کلی خجالت از خواهرم گرفتم عدسی درست کنم واسه نهار بچه ها
سوپری محل هم میگه چوب خطتون پره
دلم میخواد یه سم بخورم وخودم رو خلاص کنم اما دلم برا بچه هام میسوزه
وقتی دوباره دیدمش؛نزار تر از قبل بود و اینو میشد از گودی چشماش؛از دست های چروکیده شده اش،از چشمای بی فروغش فهمید.
امیدوارم بتونم کمکش کنم...