قصه ی شب
دختـر هابیل سه شنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۷ 10:52
اپیزود سوم:روابط اینستایی
افسرده شده بودم و حوصله هیچ کاری رو نداشتم خواستم به دوستم چیزی بگم نگفتم به همسر خودم دعوا کنم باز هیچی نگفتم
یه دوره طلاق عاطفی شکل گرفته بود، قید دورهمی های دوستانه رو زدم؛پیج من تو اینستا پابلیک بود وهمه می تونستن بیان
شبیه یه کاروانسرا بی در وپیکر (خودش میگه ومیخنده)
یه روز رامین اومد زیر یکی از پست هام که کنار دریا بودم؛ نوشت:چقدر زیبا هستید شما
+خودت به زیبا یا زشت بودنت باور نداشتی که منتظر تایید از سوی دیگران بودی؟
چرا داشتم اما تو اون موقع فقط یه هم صحبت میخواستم یکی که منو درک کنه،بهم محبت کنه،نازمو بکشه
کم کم روابط اینستایی قوی تر شد
+بعد روابط افلاطونی چشمم به روابط اینستایی روشن شد خب بعدش
هیچی بعد شماره ها رد وبدل شد و کم کم عاشق هم شدیم رامین چهارسال از من کوچکتره اما این مهم نیس،حضرت خدیجه هم میگن بزرگتر پیامبر بوده
بلند بلند میخندم ومیگم مگه قراره باهاش ازدواج کنی در ضمن فلسفه زندگی تیپ امثال شما جالبه؛از همه جهات مخالف اسلام هستید بعد تا به در بسته میخورید یهو گریزی به دین هم میزنید.
حالا اینا رو ولش کن؛اون منو دوست داره،همین که نگران منه؛هرشب شب بخیرعزیزم میگه؛وقتی میگه مراقب خودت باش،رسیدی خونه زنگ بزن خنده داره اماشبیه دخترای چهارده ساله قنج میرم؛من حتی همین محبت ساده همین چند کلمه ی ساده رو از همسرم نداشتم
من وقتی میبینم یکی اینقدر باهام خوبه؛خودمو فدای اون میکنم
+پس تو شدی فدایی رامین؛به نظرت چرا این محبتش رو تثار یه خانم متاهل میکنه ؟روابط شما در حد دوستیه یا نه روابط حسنه ای هم وجود داره
در برابر اون همه محبت یه ذره روابط حسنه ایراد داره مگه؟ الان همه دوست پسر و دوست دختر دارند و باهاشون روابط گرم وصمیمی هم دارند مگه ایرادی داره؛خود تو مگه نداری؟
+چرا عزیز یکی دوجین دارم که برای هماهنگی باید با منشی ام تماس بگیرند
میخنده و میگه حالا که ما با هم خوشیم وآرامش دارم
یه نگاه به گوشیش میکنه و میخواد یه عکس دونفره اش رو نشونم بده جالب بود هر قسمت از گوشی سمیرا؛شبیه اتاق زلیخا قفل داشت گالری عکس ها؛فیلم،تلگرام،اینستا
هر کدام رمزی جداگانه؛بهش میگم قاطی نمیکنی
میگه برای امنیت بیشتره؛
اینکه استرس اینو داشته باشی که هر لحظه ممکنه آشنایی تو رو باهاش ببینه؛اینکه ممکنه همسرت گوشیت رو چک کنه؛این همه رمزهای زلیخایی این کجاش بهت آرامش میده؟!
که گفت:راستش...
ادامه داستان در برنامه های بعدی