ویکتور

دختـر هابیل دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۷ 11:23
دقت کردین  یه عده ممکنه سه ماهه آموزشی رفته باشند جبهه بعد اندازه سی سال خاطره دارند

حالا شده قصه ی من؛یه هفته پا شدیم رفتیم سریلانکا برای یه دهه خاطره دارم,اکه هی

بهرحال مجبورید گوش کنید

موقع برگشتن از قطر مجید؛کنار من نبود و من معذب که چی ؛چرا نمیدونن که باید تو کنار من باشی

بهرحال با امیر یه جا بودیم و مجید سه چهار تا اونور تر

همین طور که با امیر داشتیم از پنجره بیرون رو تماشا میکردیم یهو یه آقایی گفت: شما جای من نشستید،من بلیط دم پنجره رو دارم

خواستم بگم بیا گدا گشنه مال خودت؛انگار ارث پدرشه دم پنجره،اما چون اینقدرها هم مسلط به زبان انگلیسی نبودم فقط گفتم اکی :|

نشستن همان و شیطنت های امیر هم همان تا حلق طرف میرفت که بیرون رو ببینه و با اشتیاق زاید الوصفی همه دکمه ها رو میزد؛و هربار مهماندار میگفت:چیزی میخواین و من حالیش میکردم همه ی فتنه ها زیر سر این بچه است.

و اون به طرز عجیبی نگاهش میکرد و من هر چند یکبار عذرخواهی و اون هر بار میگفت:مشکلی نیست و می گفت: وری کیوت

اما جا داشت بگه: وری زلزله

بعد که می دید من هی به مجید میگم بیا اینو زَفتش کن کشت منو؛

گفت:میخواین جا به جا بشیم و اینجوری شد که مجید و امیر ومن تو یه صندلی بودیم و اون در راستای ما ردیف وسط و با این وجود  با علی دوستمون حرف میزد و قرار  بود که حدود بیست روز ایران بمونه

وکیل بود و مترجم و اهل صربستان و من هم که حرفه ی اصلی ام تیکه انداختن به خلق الله ست گفتم:جنگ جهانی اول رو یه صرب راه انداخت و اون گفت:این چرندیات رو آمریکایی ها راه انداختند

و ازم پرسید اسم اون جوان صرب و پادشاه چی بود؟

وقتی جوابش رو دادم فهمید یه چیزایی حالیمه و گرم صحبت شدیم 

الان امروز یهویی اینستاگرامش رو دیدم وقتی که با محمود دولت آبادی عکس گرفته بود؛وقتی دیدم  یک میلیون کتاب داره،وقتی فهمیدم به نود کشور سفر کرده

لازم شد برم دایرکتش و سلام جانانه ای داشته باشم :)

 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان