دختران آفتاب

دختـر هابیل جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 23:28

چند وقت پیش مولودی خونه ی یکی از اقوام بودیم مع البت مولودی های الان با عروسی فرقی نداره با دایره وتنبک و خواندن ترانه های عربی وکردی و برقص آی اون وسط

به نام ائمه به کام قر تو کمرها.

البته من خورده ای نمیگیرم چند ساعتی برای مروح کردن جان های فسرده بد هم نیست.چند نفر اون وسط مشغول رقص بودند که خواستن دست دختری که نزدیکی من نشسته بود رو بگیرن که مادرش سریع  گفت :نه باباش بفهمه بسمونه؛

اما خیلی اون دختر دلش میخواست بره؛گفتم حالا باباش کجا بود بذار بره روحیه اش عوض میشه که گفت:تو باباش رو نمیشناسی

همین که اجازه داده نیم ساعت بیایم اینجا باید کلاهمون رو بندازیم آسمون هفتم؛در ضمن دخترهای خواهرشوهرمم اینجا هستن ببینند بچم رقصیده میرن دست دایی شون میذارن و اونم دیگه همه تن و بدنش رو سیاه میکنه

راستش هضم کردن این همه سبعیت و خوی درندگی برام سخت بود.بحمدلله هم خونه مادری هم خونه مجید من آزادی مطلق داشتم اینطوری که اگه من تو دوران مجردی می گفتم میخوام برم مسافرت با دوستان هیچکس اعتراضی نمیکرد و حتی خونه مجید هم بدین منوال هست خبری از امر ونهی نیست.

نگاهم به دختر های خواهر شوهر طرف افتاد یاد دوران مدرسه ام افتادم وقتی تو عروسی می رقصیدی و از قضا یه همکلاسی بد ذات هم داشتی و ترس اینکه مبادا فردا دست مدیر یا معاون بذاره اینجوری شد که همه ی ما از همون بچگی ترس داشتیم,اینجوری شد که همه ما از بچگی ریا و تزویر رو یاد گرفتیم؛و خود واقعی مون رو نشون ندادیم؛چون دلمون به پاداش های واهی خوش بود.

تو اون مولودی دلم برای اون دختر وامثال اون دختر سوخت آدم هایی که به مرور عقده همه وجودشون رو میگیره

ما پدر ومادرها وظایف سنگینی به عهده داریم و مهم تر از همه آرامشی هست که به بچه ها می دیدم؛این آرامش نتیجه اش میشه اعتماد به نفس در آینده.

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان