روح رها
دختـر هابیل پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۹ 10:23شروع کردم به خواندن کتاب خون خورده مهدی یزدانی خرم. پسری با نام محسن دانشجو ادبیات عرب برای امرار معاش راهی قبرستان میشه و برای مردهها قرآن و فاتحه میخونه و داستان پنج برادر که مردند در سال های متفاوت روایت میشه.
چند وقت پیش بعد از زدن واکسن بچه با یک ماه تاخیر، عازم امامزاده شدم تا بابام رو ببینم بعد از سیزده ماه جلسه معارفه بود،بعد از سلام و احوالپرسی، امیرحسین رو نشون بابام دادم و گفتم:بابا اینم پسرم. امیرحسین اینم بابا احمد.
سر برگردوندم تا چشم کار میکرد، قبر بود و سکوت و گاهی صدای گنجشک که چندتایی میومدند و میرفتند.
خاندان دور هم جمع شده بودند، مادربزرگ بابا، عمو، عمه، شوهرعمه، پسر عمو، نوه عمو تو سن های مختلف به شکل های متفاوت رفته بودند.
مرگ، به دلیل ناشناخته بودنش عجیب و ترسناک میاد. چند وقت پیش مجری رادیو میگفت:به چی تو زندگی بیشتر فکر میکنی و من میدونستم پروسه مرگ بیشترین تایم زندگی ام رو گرفته.
موقع برگشت:چنتا حجله تو خیابون دیدم و این نشان از فوتی های بیشتر در شهر بود. براشون فاتحه خوندم. خوندم تا برای منم بخونند!!
خیلی وقتا به مرده هایی فکر میکنم که با من هیچ قرابتی نداشتند اما ذهنم رو همیشه درگیر کردند. گاهی تو به مرگ نزدیک ترین آدم های دور و برت فکر میکنی و نبودنشون رو حس میکنی اما من ذهنم فراتر میره.
موقع برنج آبکش کردن یاد سمیرای پنج ساله دختر همسایه با اون چهره معصوم میفتم که خونه خالش رفته بود و عقب عقب موقع بازی افتاد تو قابلمه آب جوش و خواهرش از حرارت آب جوش نتونست بچه رو بیرون بکشه و بعد چند مدت بعلت سوختگی بیش از حد سمیرا رفت و من چقدر گریه کردم.
یادمه یک عروسک قرمز داشتیم و مادر سمیرا با دیدن اون عروسک، حالش بد میشد چون سمیرا هم داشت، هر وقت میومد خونمون عروسک رو گم و گور میکردیم.
یا دختری تو مدرسه مون بود با من همکلاسی نبود اما دیده بودمش نرجس(نرگس) لحمی تو یک سانحه رانندگی از دنیا رفته بود و مادرش هم دچار آسیب شده بود.
چهره اون دختر رو یادمه حتی خالی که به روی گونه اش داشت، گاهی بی هوا یاد اون میفتم.
نشد نداره، شب های جمعه یاد رضا ژیان کارگردان زیر بازارچه نیفتم. نمیدونم چرا ولی ذهنم یهو میره سراغ اون.
تازه اینا وطنی بودند به خارجی ها هم رحم نمیکنم گاهی به پل واکر بازیگر هالیوودی فیلم سریع و خشن فکر میکنم.
گاهی ذهن تو رو به سمت و سویی میبره که فکرش رو هم نمیکنی، این روح ،اسیر کالبد تن نمیمونه آزاد و رها پرواز میکنه. شاید ذهن و روح من با اینا یک قرابتی داره!!
فی المجلس برای تمام رفتگانی که گمان داریم زود رفتند، برای همه رفتگانی که دلمون براشون تنگ شده، برای همه رفتگانی که هیچ قرابتی باهاشون نداریم، لطفا فاتحه ای بخوانید. بخوانید تا برایمان بخوانند.