تجسم کن
دختـر هابیل سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۹ 12:53امیرعلی از خواب بیدار شد و گفت:من دیشب کابوس دیدم چرا منو بیدار نکردی؟!
خواب می دیدم سیاه زره ها منو میخواستن ببرن تو سفینه شون بعد منو تبدیل به همبرگر خرچنگی بکنند، چرا منو بیدار نکردی؟!
من که تو خوابت نبودم، از بس پویا میبینی خوابات یاتاقان زده!!
اگه آقای عزیز اینجا بود میگفت:گوجه نخور، شب خواب نمی ترسی!!
شب شد و موقع خوابیدن بعد از قصه گفتن، امیر گفت:اگه کابوس ببینم، بیدارم کن
گفتم:بسم الله بگو و یه صلوات بفرست و به چیزهای خوب فکر کن
گفت:یعنی چی؟!
گفتم:یعنی تجسم کن یه جای خوبی هستی، یه جای فرح بخش
تجسم چیه؟ ایضا فرح بخش.
اصن بیا هر دو چشامون رو ببندیم و چیزهای خوب میاد جلو چشامون
گفت:چشام رو ببندم، توش تاریکه نمیشه چراغ روشن کرد
تو صبر کن، کم کم چراغش روشن میشه
فقط دل بده به من، چشات رو ببند میخوایم بریم یه جای خوب[دیگه تا آخر چشاش بسته بود]
تو یه روز تابستونیِ دوست داشتنی، سوار ماشین شدیم و رفتیم مسافرت، صدای موسیقی هم بلند کردیم و پنجره های ماشین پایینه، حالا از وسط کوه ها که پوشیده شده از درختِ رد شدیم، اِاا نیگا کن، چنتا گاو بامزه دارن، علف میخورن، براشون دست تکون بده، یه نسیم خنک و خوشمزه ای میخوره بهمون و باد میزنه به لای موهامون و تکون میخوره
_مادر تو که شال سرت، باد نمی تونه تو موهات بره درش بسته است.
تو رویا همه چیزی امکان پذیره، گوش بده!!
حالا رسیدیم دم یه دکه، جلوتر چنتا پسر بچه، ذغال اخته و آلبالو میفروشن، بوی کنده درختی که میسوزه میاد دارن روش بلال سرخ میکنن، می بینی چه بوی خوبی میاد
بوی جنگل، بوی دود کنده درخت،هوس بلال آتشی کردیم، دوتا میخریم
_ما چهارتاییم
آهان راست میگی، فکر کردم مجردی اومدیم
چهارتا میگیریم، روش نمک و لیمو ترش میزنیم، چقدر خوشمزه ست می بینی؟!
_بستنی هم بخریم، بستنی هندونه ای و طالبی
حالا بذار این یکی پایین بره تا ایستگاه بعدی ببینیم چی میشه!؟
نگاه به دندونامون میکنیم، دندون و لب و لوچه ذغالی و بلالی شده، با چشمه ای که اون دور و بر هست دست و صورتمون رو میشوریم
_کرونا نگیریم؟!
نه مادر من کرونا تو رویای قشنگ نیست،ما به چیزهای خوب فکر میکنیم.
دوباره سوار ماشین میشیم، از تونل های مختلف رد میشیم، سرمون رو با احتیاط از پنجره میاریم بیرون و از سویدای دل جیغ میکشیم، جیغ بنفش!!
سویدای دل کجاست؟
اون تَه مَه های دل
من میخوام جیغ آبی بکشم
هر جیغی خواستی بکش!!
داریم به دریا نزدیک میشیم، میبینی چقدر آب زیاده، اوووه خیلیه
حالا رسیدیم دم ساحل، میبینی کف پاهامون شنی شده، بیا با هم یه قلعه بسازیم اسم هامون رو هم روش بنویسیم،
حالا آروم پاهامون تو آب میزنیم تا شن هاش در بیاد، یه شن سمج بین شست پای تو گیر کرده، تو داری تلاش میکنی درش بیاری که یهو یه موج عظیم میاد و هم جونمون رو خیس میکنه اول بدمون میاد که خیس شدیم اما بعدش میخندیم
و دل رو میزنیم به دریا و لب ساحل توی موجا قدم میزنیم از ته دل میخندیم صدای مرغ های دریایی رو می شنوی دنبال غذان، یکیشون جوگیر شده تک چرخ هم میزنه
امیرعلی خوابش برد
ساعت 5 صبح صدام میزنه مامان دیدی یادمون رفت خواستیم بریم تو دریا لباسامون رو در بیاریم، حالا شلوارم دریایی شده
خندم میگیره میگم اشکال نداره بریم بشوریم.
درسته اون روز مجبور شدم تشک و ملافه دریایی رو بشورم اما با خودمون شرط بستیم هرشب تجسم رویایی دلنشین کنیم، هر شب یه جا بریم یه بار کویر پرستاره، یه بار توی جنگل، یه بار کنار شومینه ی کاخ الیزه، یه بار برای دیدن شفق قطبی شب رو به صبح کنیم.
اینکار جدای از فرح بخشی و خاطرات خوب، ذهنی نو رو برای بچه به ارمغان میاره، دایره لغاتش رو زیاد میکنه، مناظر گوناگون رو تجربه میکنه و یحتمل اون شب کابوس نمی بینه.