زَندگی

دختـر هابیل پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۹ 10:35

دم داروخونه دیدمش،بعد از سالیان سال، برخلاف خیلی از همکلاسی های قدیم که دید و ندید میکنن و میرن، با هم یه خوش و بش کردیم، کرونا باعث شده دست دادن اول صحبت فاکتور گرفته بشه و این سنت دوست داشتنی داره گرد فراموشی میگیره.

اومده بود داروهای مادرش رو بگیره، حال مادرش رو پرسیدم، گاهی از خونه شون می گفت، از اینکه کاش من تو خونه شما بدنیا اومده بودم.

یادمه یه بار واسه گرفتن دفتر ریاضی ام رفتم خونشون، شیشه پنجره شون شکسته بود و مادرش تو قالی باف خونه پشت به ما داشت یه قالی پنجاه و شش خونه گلی می بافت و با گوشه روسری اشکاش رو پاک میکرد اینو میشد هم دید و هم از صدای فین فین کردن و جا به جا شدنش از روی تخت برای شونه زدن قالی متوجه شد، تو اون اتاق سرد و نمور یه نفر تنهایی و بی کسی اش رو با گریه فریاد می‌زد.

حال همکلاسی ام بهتر مادرش نبود، دستاش میلرزید و پدرش کمی اون طرف تر، داشت سیگار می کشید و نگاهش به تلویزیون بود.
راستش همیشه از باباش می ترسیدم.
دفترم رو گرفتم و از اون خونه جن زده فرار کردم. 

فرداش تو مدرسه گفتم:مامانت چرا گریه میکرد، چرا پنجره تون شکسته بود.

گفت:بخاطر یک سُرمه!!

مامانم سرمه کشیده بود،همسایه بغلی مون مولودی داشتن، خونشون به خونه ما چسبیده یعنی دو قدمم نیست، خواست بره مولودی، بابام تا دید سرمه کشیده، تا می‌خورد زدش و شیشه رو شکست و نذاشت بره، ترکشش به منم خورد و یکی خوابوند تو گوشم و گفت:مثه مادرت بی حیا نباشی.

شاید خودخواهی باشه اما همونجا خدا رو شکر کردم من دختر اون خونه نیستم.

خونه ی ما، مامانم با سرمه و سرمه دون مکی اش، چشای ما رو سیاه میکرد و حتی واسمون خال هندی میذاشت، اجازه داشتیم رژ لب بیست و چهار ساعتی اش رو برداریم خودمون رو عروس کنیم و با چادرشب که روی تشک و ملافه ها می کشید، دامن عروس درست کنیم، کاغذ باطله ها رو خورد کنیم و بعنوان شاباش سر عروس و دوماد کذایی بریزیم.

واقعیتش ما شاد بودیم و چند صد متر اونورتر، یکی بخاطر یه سرمه کشیدن، زیر مشت و لگد واقعی رفته بود.

از حال مادرش پرسیدم، مادرش بعدها ناراحتی اعصاب بانضمام افسردگی گرفته بود و راه به راه بستری میشد،
با دوز داروها که فقط بیشتر اونو میخوابوند،یک مرده متحرک
گفت:دکتر براش آهنگ شاد تجویز کرده، باید برقصه، انرژی مثبت بگیره.

یهو گفتم:بابات میذاره!! 

گفت:هنوز همون ایدئولوژی رو داره اما یه ارفاقی برای مادرم قائل شده و وقتایی که خونه نیست اجازه داره، آهنگ بذاره و شاد بشه، البته دیگه خیلی هم فایده نداره، شادی دل خوش میخواد، نه ترس اینکه الان میاد، ما از بچگی همش این ترس رو داشتیم الان میاد، الان میاد، ما زندگی نکردیم، مردگی کردیم. 

داشتم فکر میکردم، خشونت علیه زنان، همیشه کاشتن یه بادمجون پا چشم طرف نیست. 
گاهی گرفتن اعتماد به نفس اونم از همون کودکیِ، اینکه تو هیچی نمیشی،آخرشم بعد نه ماه، دختر زاییدی، اینکه باید جو بیاری تا گندم. 
اینکه دختر چه معنی داره بلند بخنده و تو لبخند کشدارت رو لبت میماسه. 
از چشم غره های داداشت تو مهمونی که روسریت رو بکش جلو. 
از اینکه تا سیکل خوندی بسه، چنتا فامیل یا همکلاسی با استعداد سراغ داشتم که با این افکار اجازه نداشتن دیگه درس بخونند، دبیرستان و دانشگاه دختر رو از راه بدر میکنه، دانشگاه راه دور اوه بلا به دور. 
مادرم میگفت:روز اول مدرسه برای خودم، دفتر و مداد گرفته بود و میخواستم برم مدرسه، همون لحظه مادرم، دفتر و دستک منو انداخت یه گوشه و گفت:برو تخته قالی. 
هنوز اون صحنه یادمه، دخترهای همسایه میرفتن مدرسه و من از لای پنجره نگاهشون میکردم.بیخود نبود که مصر بود همه ی ما درس بخونیم، اطلاعات کسب کنیم، هنرهای مختلف رو یاد بگیریم.
خشونت میتونه اصرار بقیه به پوشیدن لباس سیاه باشه، به مقنعه پوشیدن حتی تو مجالس شاد باشه، دیدم که میگم. 
خشونت میتونه به اصرار خانواده شوهر به سقط بچه ای باشه که تو سونو جنسیتش رو دختر اعلام کردند. 
خشونت حتی میتونه نگاه جامعه باشه، که اگه خانمی معمولی باشه، جایی براش نیست و ازش میخوان، هفت قلم آرایش کنه

خشونت میتونه کارفرمایی باشه که زن رو استخدام کنه تا حقوق کمتری بده. 
خشونت میتونه نگاه های هرزه و هوس باز کارفرما به کارمند یا منشی اش باشه و اون زن هر روز دچار یک تلاطم درونیه، نرم یا برم؟ 
قسط خونه هست، خرج و مخارج دانشگاه پسر یا جهیزیه دختر هست. و این یعنی به مسلخ رفتن برای خانواده. 
محدودیت های اجتماعی، عاطفی زنان در جهان متفاوته، در ایران شکل و شمایل بسته تری داره و باز در هر شهر و روستا براساس فرهنگ، قومیت ها، طبقه بندی میشه. 
فی الواقع گاهی محدودیتی که همشهری من داره، یک دختر پایتخت نشین نداره. 
با این وجود تو یه شهر هم از یک خانواده تا خانواده دیگه ولو فامیل هم باشند، رنگ محدودیت ها متفاوته. 

اما واقعیت اینه، زنان ایرانی برای رسیدن به خواسته های خیلی خیلی معمولی شون گاهی از هفت خان رستم باید رد بشن. 

این تنهایی اونا رو می رسونه،اغلب شناخت مردان از دنیای زنان یک نگاه کاریکاتوری ست. یک نگاه سطحی و بزور دو بعدی. 

اگر دختر دارید، هواش رو بیشتر داشته باشید، چرا که جامعه هوای پسر رو بیشتر داره. 

اگه دختر دارید، بهش اعتماد به نفس بدین، بهش کارهای مختلف رو محول کنید. 

اگر دختر دارید،بذارید حالا زندگی کنه نه اینکه بعدها با تجویز دکتر به قرص و دارو و آهنگ شاد. 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان