وقتی همه خواب بودند
دختـر هابیل شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱ 17:20شبا وقتی همه بخواب میرن.
سکوت برقرار میشه
شروع میکنم به خوندن مقتل ابومخنف
شب عاشورا وقتی ضحاک بن عبدالله مشرقی و مالک بن نصر ارحبی خدمت امام حسین علیه السلام میان، واجازه رفتن میخوان
اونجا امام حسین یه جمله میگه که دل آدم ریش میشه، میسوزه
"چرا مرا یاری نمی کنید"
جواب یه بهانه ی واهی ست"من مقروض و عیالوارم"
بارها این جمله رو تکرار کردم "چرا مرا یاری نمی کنید"
غریبی حسین و تنهایی حسین لحظه به لحظه عیان میشود.
شب ها مقتل میخوانم و برای تنهاییت تنها کاری که میتوانم انجام دهم زیر پتو گریه کردن است که کسی صدایم را نشنود.