حامی

دختـر هابیل شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۴ 13:1

هفته پیش با مجید رفتیم دکتر و تو مسیر برگشت، صدای اذان اومد

به مجید گفتم:مسجد که اینجاست تو برو نمازت رو بخون من منتظر میمونم

دوبار گفت:نه این مسجد یکم طولش میده قبلا هم اومدم تو اذیت میشی

اما میدونستم این عشق نماز اول وقت و مسجد هست گفتم:نه

گفت:پس گوشی و سوئیچ دست تو،(گوشی خودم دست بچه ها بود)

خواستی برو تو ماشین بشین، خواستی تو خیابون پرسه بزن تا من بیام

سمت ماشین نرفتم به دو دلیل، اینکه تاریک بود اون قسمت بیابون پارک شده و دوم برای اینکه حالا یکی به من نگه جابه جا کن و من آچمز بمونم.

کمی چرخیدم در حد دو دقیقه، همه خیابون های اطراف مغازه عینک طبی و آفتابی بود تو اون شب ظلمات:/

روی سکوهای دم یه داروخانه نشستم،انگار غذای نذری میدادن داروخانه هی پر و خالی میشد.

چهره غالب افراد درهم فرو رفته، خسته، بی رمق،ول معطل

من به آدم ها نگاه میکردم اما منتظر بودم سریع مجید بیاد.

من آدمی بودم که به تنهایی سفر میرفتم،من خدا خدا میکردم تو اتوبوس کسی کنارم نشینه اما الان از این تنهایی از این جمع غریبه می ترسیدم.

گاهی میگم من دیگه اعتماد به نفس ندارم چون مجید همیشه هوام رو داشته و من دیگه بدون اون نمی تونم

من حتی بدون اون تا فروشگاه هم نمیرم حالا برو تا تهش...

حتی بهش خورده میگرفتم تو از بس هوای منو داری من اینجوری شدم

قضیه الهه حسین نژاد که شد قضیه برام فرق کرد

قبل این قضیه هر وقت خواستم اسنپ بگیرم مجید میگفت:نه خودم میبرمت،اینا می دزدنت من میخندیدم میگفتم آررره حتما منم میدزدن؟!
اما واقعا فهمیدم آره می دزدن...

چه زجر و ترسی رو توامان حس کرده طفلی

تو جایی که مدیریت فشل داره و هر ننه قمری میتونه سمتی داشته باشه وجود یه حامی لازمه حتی اگه باعث میشه اعتماد به نفست به گمانت بیاد پایین:/

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان