مهاجرت
دختـر هابیل سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۴ 21:16بچه که بودم تا می خندیدم اشک گوشه چشام جمع میشد میگفت:راه دور ازدواج میکنی
بچه که بودم کف دست هم رو می دیدیم به من که می رسید میگفتن:با غریبه ازدواج میکنی و میری راه دور
بزرگ شدم با نزدیک ترین فامیل مادری ازدواج کردم و بعد دو تا کوچه اونورتر خونه مادرم زندگی کردم.
و به ریش فال قهوه و کف بین و اشک چشم خندیدم به این لاطائلات وقت پر کن.
اما زمان گذشت. و من حالا در حال جمع کردن اسباب اثاثیه و مهاجرت هستم اینبار یه دختری از کویر داره عازم جزیره میشه.
و من اینبار از کیش زندگی رو باید شروع کنم. انگار اون اشک ها واقعیت داشت. انگار کف بینی تاریخ انقضا نداره. من میان اشک و لبخند راهی شدم. تا ببینیم دنیا قراره چه رنگی بشه.