این گندم هم برای امیر...
دختـر هابیل جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ 16:57یادمه دانشجو دوره کارشناسی که بودم یه نمایشگاه کتاب تو دانشکده گذاشتند پنجاه درصد تخفیف، کلی کتاب مذهبی و داروخانه ی معنوی و تعبیرخواب،ختومات مجرب و جبران خلیل جبران و این چیزها بود
من و فاطمه دوستم دست رد به هیچ کتابی نزدیم و تا جایی که جا داشت کتاب خریدیم.
یه کتاب ختومات بود که میگفت:از شیخ بهایی روز های پنجشنبه روی 41گندم فلان دعا رو بخون و حاجت نگرفتی بیا فحشش رو به من بده تو همین مایه ها!!
ما هم گفتیم هم فال و هم تماشا و 41گندم برداشتیم و آخرهای گندم، آدم کم آورده بودم برای دعا کردن
تا رسیدم به همسایه ها و گفتم این گندم هم برای امیر
امیر پسر همسایه کوچه بغلی مون بود.
و از سال 85تا الان من هنوز اکثر اوقات اون گندم رو می ریزم و هنوز میگم این گندم هم برای امیر.
پنجشنبه ای که گذشت من یهو به خودم گفتم:واقعا چجوریه که از بین این همه آدم من همچنان انگار یکی میگه امیر رو حتما بگو و دعاکن براش.
تا اینکه دیشب وقتی کریم فیلم های مراسم پنج شب روضه خوانی خونه شون رو فرستاد که ادیت بزنم یهو دیدم امیر دم در مهمان ها را مشایعت میکنه و متوجه شدم از خیلی قبل تر، ایشون سفارش شده بودند.روح پدر بزرگوارشون شاد.
بهرحال خود خانم حضرت زهرا سلام الله علیها،ایشون رو انتخاب کرده و بقیه اش همه بهانه ست.
نتیجه: نشانه ها را دست کم نگیرید از خیلی قبل تر از سال 85این قضیه رقم خورده بود.