خاطرات دانشجویی
دختـر هابیل سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ 12:50سال اولی که دانشگاه قبول شدم یه حس
غریبی داشتم که مع البت تا چند هفته بهمراه ناله و افغان همراهم بود.
یادمه ساعت هشت صبح بود و اولین کلاس با دکتر دلریش،بشدت مقتدر منو یاد «ماریا میچل» مینداخت.
آدمی که با سماجت هر چه تمام تر به دمشق میگه دِمَشق یا یه ماساچوست میگه ماساچِست.
مبادا از ایالت نامبرده ناغافل لبخندی شکل بگیره تداعی کننده این مطلب است که دوران محنت فرا رسیده.
تو دلم داشتم واسه خودم مصیبت نامه میخوندم که نوبت به حضور وغیاب رسید و
رسید به «مهدی»؛طفلک اومد مزه بریزه
استاد گرام نه گذاشت نه برداشت گفت برو حذف کن !!
دیگه مصمم شدم که قید درس رو بزنم و برگردم به کانون گرم خانواده.
دم کیوسک تلفن بودم که آزاده هم اونجا بود اونم بعد کلاس دلریش دچار یاس فلسفی شده بود و اومده بود زنگ بزنه خونشون که بیان دنبالش!!
منم که تیتیش مامانی بعد از گزارش عملکرد ضعیف استاد به مادر گرام که با چاشنی دلتنگی خونه هم همراه بود مصر به
برگشتن بودم که کریم گفت یه هفته صبر کن اگه دوست نداشتی میام دنبالت.
دقیقا خانواده ی آزاده هم اولتیماتوم یه هفته ای داده بودند.
گذشت و گذشت تا اینکه ارشد قبول شدم
ورودی دانشگاه؛آزاده رو دیدم حالا نگیم «لنگه کفش در بیابان غنیمته »؛اما
دیدن دوست و همکلاسی سابق یجور قوت قلب محسوب میشه .
با دیدن مجید و گفتن اینکه شوهر کردی و تایید سر،
بترکی حواله ام کرد مع البت من «به پای هم پیر بشید و سفید بخت بشید»تفسیر کردم.
اون «خلیج فارس» قبول شده بود و منم «شیعه شناسی»
که کماکان کریم معتقد بود پول تو شیره شناسیه نه شیعه شناسی!!
من و آزاده هم اتاق شدیم و خیلی زود دوست صمیمی،آزاده بچه شاهرود بود
هر وقت کسی می پرسید فاصله ی اصفهان تا شاهرود چند ساعته؟
با گفتن این مطلب که اگه از مسیر جندق بریم 9 ساعت اما اگه از اتوبان کاشان بریم 14 ساعت
و جالبش اونجا بود که یه بار محض رضای خدا از مسیر جندق نرفت!!
اما رسالت خودش رو فراموش نمیکرد و با گفتن مسیر 9 ساعته دین خودش رو به جندق و جندقیان ها ادا میکرد.
خدا نکنه آزاده یه طوریش میشد«دیگه موسی خون دید!!» ولکن نبود از ناله وافغان،
قید فیلم دیدن رو زدم و گفتم بریم درمونگاه خوابگاه که پشت خوابگاه خودمون بود اینجور که میگفتن...
که آزاده گفت آهان اونجاس بالای اون پله بیا بریم،
ورودیش که بی در وپیکر بود و به درمونگاه نمیخورد اما گذاشتم به حساب
امکانات لم یزرع خوابگاهی،
هر چند تو این ورودی چندتا پسر دیدم که به طرز عجیبی به ما چشم دوخته بودند که اونم گذاشتم
به حساب زیبایی بیش از حد
خودمون که با دم پایی بلند شده بودیم رفته بودیم درمونگاه که میگفتن همین بغله!!
چند قدم دیگه برداشتم که پسری دیدم
با لنگ که زلم زیمبوهای خدادادی رو پوشونده بود و این بار دیگه نمی دونستم به حساب چی بذارم که یهو یه آقایی گفت: کجا میرید شما؟؟
که آزاده گفت: دکتر کدوم قسمته؟؟
خرد مجسم هنوز نگرفته کلا مسیر رو اشتباهی اومده،
یهو برادر بسیجی اومد و با گفتن اینجا خوابگاهه پسرها سریعا برین بیرون
فرش قرمز رو برای بیرون رفتن ما آماده کرد
و من تمام مسیر رو داشتم فکر میکردم آزاده به چه امیدی گفت اینجا درمونگاهه؟؟
که با گفتن :آخه ورودیش نوشته بود حادثه خبر نمیکنه!!!
منو متقاعد کرد که سرمو بکوبم سه کنج دیفال
اینکه حالا من داد وفریاد بزنم که با دست خودمون رفتیم تو قفس شیر و پلنگ و گاو حالیش نیس
آخه اون الان مریض احواله هر چند حالت طبیعی هم عسر و حرجی بش نیس!!
بهرحال از اون حادثه جون سالم بدر بردیم.
چند سالی میگذره از اون ما جرا الان آزاده یه دختر به اسم «آلا» داره که دو ماه از امیرعلی من کوچیکتره
و آزاده برای بعدها نقشه هایی کشیده واسه طفل من
فقط امیدوارم آلا به مادرش نرفته باشه !!!