اعتکاف

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۶ 10:13
 

الان که عارفه  مراسم اعتکاف هس یاد اعتکاف چند سال پیش خودم افتادم

که به همراه  خانم دکی و بقیه دخدرای فامیل
رفته بودیم اعتکاف اونم  
مشهد اردهال که  اولین سال برگزاریش بود.

اصولا اولین سال های برگزاری هر مراسم با کم وکاستی هایی روبه روست که ماشالله این کاستی ها تو روستا بسی فاجعه بارتر بود!!

قبل از رفتن به مراسم، طبق معمول مادر اصرار که اینو ببر اونو ببر حالا هر چی هم اصرار که سفر قندهار که نیس سه روزه بابا  اما مادرست دیگر...

شبیه وقتایی که کلی خوردنی تو کیفم میذاشت و وقتی تو خوابگاه کیفم رو باز میکردم دلیل سنگین بودن کیف مشخص میشد!!

این بار هم گیر سه پیچ که  حتما سبزی هم بردارید بخورید رفع تشنگی میکنه

شام اول با خودمون بود نون وپنیر و سبزی زورکی که اینم یهو یادم اومد البته با توجه به اینکه مدت مدیدی جای گرم بود تغییر رنگ داده بود
 و از اونجاییکه  از دید بابای بنده هیچ میوه وسبزی نمی پوسه فقط رسیده تر میشه ما هم بنا رو  به همین گذاشتیم وخوردیم!!

تو دل شب بود که زندگی بیش از حد ملین شده بود
و شرایط بغرنجی ایجاد شده بود که مأمن و مأوای ما همون خروجی مسجد بود.

که مامور مخصوص دم در با گفتن اینکه کراهت داره زیاد بیرون برید ما رو به خویشتن داری دعوت میکرد!

 امیدوارم زندگیش ملین باشه تا حساب کار دستش بیاد
یه روز اول رو که ما جَدّه ی دستشویی بودیم و علنا مضمحل شده بودیم و دعای گوی مادر!!!

نماز ظهر که خدا پیرش کنه آقای جماعت رو همچی بسم الله رو کش وقوس میداد که تمام مرده های من راست چشَم میومد
به این فکر نمیکرد که دنیا برای یه عده  آن به آن رنگ عوض میکنه.

تازه بعد از کلی روزه داری بر خلاف همه جا که سفره رو پهن میکنن وهمه چیز آماده مثل خانم میای سر سفره

 تازه یه ژتون کوفتی دستت میدادند که تو یه صف عریض وطویل با یه فلاسک  وایستی واسه  غذا اونم  غذایی که از کاشون میومد تازه یخ کرده و جالبیش اونجا که خورش بود اونم خوراک اونم بی برنج
و اساسا منی که خوراک دوس ندارم علنا نون وچای خوردم

و شب وقتی همه برای نماز مخصوص که شامل "حمد" و "يس" و "ملك" و "توحيد" بود آماده میشدند من با توجه به نون و چای و اینکه «مقصود تویی کعبه وبت خانه بهانه س»،
استراحت رو به طاعت ترجیح دادم.

روز دوم که به طرز چشم گیری افقی شده بودم و افقی قرآن میخوندم و پیام به مادرم رسوندم یه غذا مقوی بیارین بچه ات رو به فناست ،به مدد افطاری مادر افطار کردیم.

 شب مداح ذکر مصیبت میخوند ومیگفت میدونم ناراحتین که داره تموم میشه این ایام و دلتون نمیاد از این جا دل بکنید اما از دل بی صحب من خبر نداشت...

روز آخر بعد از اعمال ام داوود که خداییش قشنگ بود آماده ی جمع کردن وسایل بودم
که دیدم هنوز آثاری از سبز ی رسیده هست!!

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان