سفرنامه بغداد2
دختـر هابیل یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ 9:20
همیشه بغداد برام شهر سنباد ،علی بابا و چهل دزد بغداد بود شهری که با یه سیم سالامی سیم تو رو به گنج عظیم می رسوند؛ شهری که غول چراغ جادوش تو رو به آرزوهات میرسونه،بنا های گرد وقلمبه ایی که هوس میکنی یه بارم شده توش چرخی بزنی
اما با دیدن این شهر چیزی جز خرابی زباله و ویروس و میکروب نمی بینی که از هم پیشی میگیرن برای رسیدن به تو
و چشایی که از تعجب باز میمونه که تلی از زباله یه طرف و کمتر از نیم متر اونورتر فلافل فروشی که ابتدا فکر میکنی علاوه بر گوجه و خیارشور کشمش هم جزو تزئینات کار محسوب میشه اما وقتی جلوتر میای می بینی نه اینا مگس هستند که
گهگدار میزبان بزم شاهانه اش رو برای چند ثانیه بهم میزنه اونم فقط با حرکت دادن دست به یسار ویمین همین!!
وتو تعجب میکنی که چطور با حرص و ولع میخورن هرچند همه با گفتن عربند بابا،براشون مهم نیس سر وته قضیه رو هم میارن!!
تو این سفر من هرچند سعی کردم سی تی اسکنم رو خاموش کنم وفقط بعد معنوی رو ببرم بالا نشد، از زنی که تو صحن کنار شوهرش نشسته بود و گریه میکرد اما اون سنگدل فقط امرو نهی میکرد نمی فهمیدم چی میگه اما التماس های یه زن رو میشد از دو فرسخی هم دید
همیشه خدا از زن های مرد ذلیل بدم میومده هیچ مردی لایق التماس والتجا نیست!!
از رشته های سیم برق که خودش سوژه ای هست برای عکاسی،از کرور کرور لامپی که برای چنتا اسباب بازی روشنه طوریکه آدم چند دقیقه وایسه احساس ذوب شدن میکنه
از صف های نماز جماعتی که پر از ایرانی بود و تو اصلا احساس غربت نمیکردی یکی از روزها که برای نماز ظهر تو حرم امام حسین بودیم که خادم محترم به یک ایرانی گفت نماز جماعت اینوره و طرف با لهجه غلیظ عربی به فارسی گفت نه نماز اینجوری میخونم و برای من نماز فرادا تا ابد نماز اینجوری خواهد ماند
اصولا تمام ایرانی های مقیم عتبات معتقدند اگر فارسی رو بصورت عربی غلیظ بگن حتما طرف مقابل بیشتربه فحوای کلام او پی خواهد برد و اگه اول هر جمله یه «حاجی»هم بگی که فبها
یادمه تو بازار امام صادق بودیم که فاطمه خواهر گرام در حال خرید منو پاد از طرفی بود که اینبار استثنا یه کلمه فارسی هم بلد نبود و خرد مجسم خواهر بنده اصرار که همه رو به فارسی به طرف بگه و وقتی یارو اظهار عجز وناتوانی میکرد در برابر درو گوهر فارسی ،فاطمه سعی کرد اینبار خیلی ضربتی با لهجه بیدگلی منظور رو بهش بگه «بشر بِشِد میگم ای بی صحب به همه گوشی خواد خورد یا نه اِلکیه»
از این همه استیصال ودرماندگی طرف دلم سوخت وچلنگر وار وارد صحنه شدم و گفتم:«هل یستعمل گوشی کلهم جمعیا »
و یارو یه نفس عمیقی کشید و نعم نعمی بود که به هوا بر می خواست
واقعیت نوشت:کلی سال زبان اجنبی بخون عربی،انگلیسی آخرشم هیچی به هیچی مشکل از ماست یا اوناست؟