آشیانه
دختـر هابیل چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ 0:51چند روز پیش تولد دختر همسایمون بود
حالا نه اینکه خاطرش واسم عزیزه یا اینکه خیلی صمیمی هستیم که یادم مونده،نه ابدا
این قضیه برمیگرده به بیست و اندی سال پیش وقتی تو زیر زمین خونه نوسازشون جشن تولد گرفته بودن و کلی کیک و شمع بابت هفت سالگی شایدم هشت سالگی
اکثر همسایه ها رو دعوت کرده بودند غیر از من و یکی دوتای دیگه و من یواشکی از لای پنجره تو حیاتشون دیده بودم
روز بعد که تو کوچه دیدمش دیدم میگه من تو رو دعوت نکردم چون خونتون خرابه شام
راستش تو اوج بچگی خیلی بهم برخورد،اینکه آدما رو بخاطر خونشون بخوان...
بخاطر مال ومنال عزت واحترامشون در نوسان باشه...
چقدر سخیف بود این طرز فکر
اما روی من تاثیر گذاشته بود،حتی خونه دوستام نمی رفتم که مبادا بخوان بیان خونه ی ما
سر قضیه خواستگاری مجید چه حرصی من خوردم که بعدا تعریف میکنم واز مثلا مهندسی بازی من ومامان که بیشتر شبیه کارهای پت ومت بود
خونه ی ما شاید قشنگ نبود اما پر از آرامش بود اینو حتی کسایی که میومدن خونمون میدونن
حالا انگار قرنش سر اومده میخواد درست بشه
اما من از تمام اتاق ها عکس گرفتم بخصوص از مهندس بازی من ومامان :)