رویا تا واقعیت

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ 21:6
بچه که بودم آسمون رعد وبرق که میزد
می رفتم تو ایوون کلی ژست میگرفتم

فکر میکردم خدا دوربین عکاسیش رو آورده
 و داره ازم عکس میگیره!!

که البته با داد و هوار مادر که بچه برق میگیردت بیا تو ذلیل مرده

ما رو از آتلیه ی طبیعی بیرون میکشید!!

من حتی فکر میکردم زلزله که میاد
خدا سرفه اش میگیره
و خب طبیعیه یخورده جابجایی

اما این روزها خدا بیش از حد سرفه میکنه

 یعنی تو دم ودستگاه خود یه فرشته وجود نداره؟!

که از قضا پرستار باشه و از داروخونه بهشت یه دیفن هیدارمین بده به اوستا کریم!!

واقعیت نوشت:چند شب پیش خواب بودم که مجید بالش امیر رو میزون میکرد

ومن فکر کردم زلزله شده،جیغی کشیدم

و امیر رو بغل کردم که بزنم بیرون که دیدم زهی تصورات محال،
اینکه پشت زانوم گرفت بماند و تا صبح لنگ میزدم،

تازه گیر مجید بودم که می گفت چیزی از ارزش هات کم نمیشد

اگه دست منم می گرفتی از زیر آوار در میاوردی!!

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان