ساغرم شکست ای ساقی
دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ 22:20
امروز صبح رفتم خونه ی مادر
دو تا هندونه رو پله ها بود برای شب یلدا
تخمه هم گرفته بود گذاشته بود آفتاب خشک بشه
یاد وقتایی افتادم که بابام بود
بابا عاشق شب یلدا بود،عاشق قالی شویی،عاشق عید
اصلا عاشق همین دورهم بودنا همین گپ وگفتگوها
دیشب اینقدر تو فکرش بودم که یهو گفتم واقعا یعنی بابای من نیس
یعنی تمامِ تمام؟
جات اساسی خالیه بابا اساسی