علی
دختـر هابیل سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ 10:47قرار بود برای شب میلاد حیدر کرار، حصن حصین،مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی (ع) مراسم مولودی تو خونه من و مجیدباشه.
تا حالا تو خونه مون مراسم مولودی یا روضه نبوده، بعضا ایام شعبانیه دم خونه مراسم داشتیم اما به خونه منتهی نشده.
دوستان گفتن:هرکی یه گوشه کار رو میگیرن، تا فشار به یه نفر نباشه.
چند نفر گفتن :بجای این هزینه مولودی و شیرینی و شام
پولش رو به چنتا فقیر بدین بهتره،
خب توفیق این رو دارم تو تایم دوازده ماهه سال به کمک بقیه دوستان و آشنایان به افراد مستمند کمک هرچند ناچیز میکنم چون وظیفه خودم میدونم.
اما این مولودی یهو به دلم افتاده بود.
بازم مونده بودم چیکار کنم.
شب خواب دیدم یه جا تو تاریکی و ظلمات محض هستم و اسیر دست آدم هایی که خوی و خصلتی چون حرمله و خولی رو داشتن، ورژن جدیدشون داعشی بودند.
و قرار بود من رو شکنجه و بعد بکشند.
تنها راه نجاتم از دست اونا این بود که به اهل البیت و خصوصا امیر المومنین زبانم لال توهین کنم تا رهایی پیدا کنم.
به وحدانیت خود خدای احد قسم
دستم رو آوردم بالا و گفتم:
"الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ"
و یهو همشون پودر شدند و نیست و نابود شدند.
لعنت الله به بدگوی تو.
و تصمیم قاطع گرفتیم که حتما مولودی برگزار بشه، هرچند بواسطه فوت بابای وحید و حرمت به صاحبان عزا، این مولودی کنسل شد. اما من رو به این باور رسوند که باید شعائر هم زنده بمونه،
به امید اینکه نه تنها در خواب که در حیات و ممات هم این حب اهل البیت دمادم همراهم باشد.
یا علی.