باز آمد
دختـر هابیل چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ 7:42برامون جشن شکوفه ها گرفته بودند، من از تلویزیون نگاه میکردم، زنگی که با چکش زده میشد، به بچه ها گل میدادن و شیرینی، آذین بندی های جورواجور.
خیلی ذوق داشتم برم و ببینم،کیف و کفش من و زهرا جمیله یه جور بود، یه کفش سبز کشی که خیلی دوسش داشتم و کیف صورتی که بوی نو بودنش، حس خوب بهم میداد.
صبح علی الطلوع، من و مریم پری، زهرای جمیله و زهرا مهیمنی چهارتایی بانضمام مادران گرام رفتیم سمت مدرسه شهید صالحی 2،(نیست انفجار جمعیت بود سال 65،66،دو شیفت بودیم)
از پشت شازده حسین می رفتیم که یهو بند کیف زهرا مهیمنی پاره شد، که مادرش وی را مورد الطاف خفیه الهی قرار داد و گفت:خدا وِرِد داره، بِذاااا یه روز بری مدرسه، نابودش کنی، ماها می خندیدیم و مادرش داشت همچنان ارشاد مادرانه میکرد، وقتی رسیدم مدرسه بچه ها نشسته بودند، خبری از زنگ چکشی نبود، خبری از شیرینی هم نبود، تو بگو شیرین کشمشی، یه شکلات چسکی تو پاکت کرده بودند از اونا که تو مشکل گشا هم میذارن و توقع دارند مشکل شون حل بشه، بز شَل نذر آقا علی عباس میکنند.
یه طرف عکس رهبر بود و یه طرف عکس رفسنجانی، تو کلاس ها هم خبری از آذین بندی کلاس ها نبود، چارتا میز زهوار در رفته بود که کلی خط خطی بود، انگار دانش آموزهای قبلی خیلی عاصی بودند.اونجا بود که فهمیدم تلویزیون هرچی دلش بخواد میذاره.
برای مجید تعریف میکنم، میگه تو چطور اینا یادته من اصن کلاس اولم یادمم نمیاد چجوری بود.
مگه میشه؟!
شما یادتونه روز اول مدرسه تون رو؟!