از خونه ی مادرم که اومدم بیرون زود بود دوباره برم خونه
مجید گفت بریم بیرون یه دوری بزنیم،در این مواقع کور از خدا چی میخواد ؟؟
کمربند رو بستیم صدای ضبط بالا رفت و مسیر شروع شد
اینجور وقتا سی تی اسکن من اونقدر آلارم میزنه که حد نداره
از زنی که تک وتنها تو ایستگاه بی حفاظ اتوبوس نشسته واز شدت سرما محکم پاهاش رو به زمین میزنه
از پیرزنی که از ترس ماشین ها چند بار میاد جلو بعد پشیمون میشه و محکم چادرش رو به دندون گرفته
حتی وقتی ما اجازه میدیم بره بازم دو به شک
ِ
از پدر وپسری که تو این سرما یه گونی رو دوششونه ودارن زباله ها رو جمع میکنن
و یا موتور سواری که دوتا بچه ش جلو نشسته و خانمش با یه بچه زیر چادر با سرعت تمام میرن که زودتر فرار کنن از سرما
اینجور وقتا عذاب وجدان میگیری که تو راحت تو ماشین لم دادی ویه عده ...
تنها کاری که میتونی بکنی دعا کنی اونا هم بتونن ماشین داشته باشند وفوق وجودیش یه آیت الکرسی حوالش کنی
از موتور سواری که لامپ عقبش سوخته و تو تاریکی اصن پیدا نیس و مجید اونو اسکورت میکنه تا به مسیر روشنی برسه
اینجور وقتا به این فکر میکنی که چرا یه مملکت غنی باید این همه بدبخت داشته باشه...
اصلا پشیمون بشی که چرا دور زدی...
رسالت کار من همیشه این بوده که دوستان رو شاد کنم حتی اگه یه نفر شاد بشه برای من کافیه
اما این دلیل نمیشه که من غم آدم ها رو نبینم،
آدمی که ماهیانه سیزده میلیون هزینه ی بیماریش میکنه که فقط تو ایران دو نفر مبتلا هستند بهش،
خانم بارداری که میاد میگه من هیچی تو خونم نیس و فقط چای داریم که بخوریم
مردی که با تمام غرورش میاد گریه میکنه و از بی پولی وسرافکندگی جلو خانوادش میگه
دختری که حتی یه قلم جهیزیه نداره و پشیمونه که چرا ازدواج کرده...
مادری که تو این سرما چیزی نداره تن بچش بکنه و همه ی سردی دنیا رو تو چشم بچه میتونی ببینی
این مواقع دوست داری ثروتمند ترین آدم باشی تا هیچ فقیری نباشه...
دوستان!! تو رو بخدا تو این شبای سرد زمستونی به خواب زمستونی نریم.
سی تی اسکن ها رو خاموش نکنیم...