بیدگل یا آران

دختـر هابیل یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ 11:5

طرف یه کلیپ درست کرده با این عنوان" ولی من این شهر را دوست دارم تو خیابوناش گریه کردم و از این خزعبلات...

بعد مثلا شهر رو نشون میده هی از هلال بن علی و خیابون های آرون

تنگش نوشتم:این شهر فقط یه زیارت هلال رو داشت؟!

بعد میگن:چرا تیرت با ارونی ها چپه!!! ؟

هرودت که تاریخ نوشت گفت:بی نقض می نویسم کمی از هرودت یاد بگیرید.

دختر هابیل

دختـر هابیل شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ 14:17

در پست 2651 دختر هابیل 14ساله شد.
اولین پست ها رو در اصفهان تو خوابگاه همدانیان موقعی که درگیر پروپوزال نوشتن دوره ارشد بودم، نوشتم آذرماه سال نود.

اون موقع بازار وبلاگ نویسی داغ بود، من دیگه تو سررسید نمی نوشتم.چندتا از بچه های خوابگاه پایه نوشتن های من بودن و کلی ریسه میرفتن از خاطره ها، محیا از آبدانان،سارا از فسا،زهرا از یزد،آزاده از بسطام و...

یادمه اولین خاطره نویسی ،خاطره از ترکیدن زودپز و مدیریت بحران خانواده دراین امر خطیر بود.

کم کم بمرور زمان بازیگران جدیدی وارد نوشته های من شدند بازیگرانی که کمرنگ یا پررنگ میشدن و گاهی برای ابد و یک روز وارد آرشیو شدند.

تو این مدت شاید خودخواهی بوده اما واسه دلم خودم نوشتم، برای اینکه این ذهن مشوش کمی آرام بگیره.خیلی رها و آزاد نوشتم بدون رودربایستی بدون اینکه به تریج قبای نداشته یکی بربخوره یا نخوره،مع البت مادرم حامی اولیه من همیشه در لفافه گفت:سیاسی ننویس به ما چه!!!!

با اینحال دوستان فراوانی از ذکر او انثی پیدا کردم که همیشه به بنده لطف داشتند، اینجا هم خواننده آریایی اصیل داریم که گاهی با نوشته های من کامل مخالفند و هم اسلام زاده اصیل که مخالف صد درصد آریایی ها، اما باز خواننده هستند.

کلی پلتفرم دیگه اومد تلگرام،اینستاگرام اما برای من وبلاگ یه دنیای دیگس،برام شبیه همون صندوق پستی میمونه که فقط یه نفر هنوز برام نامه می‌فرسته و بی خیال تکنولوژی و ایمیل و این خزعبلات هست:)

قرار بود یه کلیپ درست کنم بعد از خانواده بپرسم از دید اونا دختر هابیل یعنی ؟! مجید اجازه خواست فکر کنه اما کریم گفت من اول میگم:

دختر هابیل یعنی دردسر :))

مجید:یعنی استرس، فشار بسیار، لجباز:/

اما مادرم چادر بسر آماده بود تا نطق غرایی برای این بچه سوسک با دست وپای بلورینش بکنه و این یعنی حمایت :)

کسی که همواره کلیپ ها رو چندین بار از زوایای مختلف میبینه، حتی همراهی میکنه برای بهتر شدن اثر، کسی که نوشته هام رو دوست داره گاهی باهاش گریه میکنه و گاه میخنده اما کماکان میگه سیاسی ننویس:)

حالا دختر هابیل از دید تو یعنی؟!!

این گندم هم برای امیر...

دختـر هابیل جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ 16:57

یادمه دانشجو دوره کارشناسی که بودم یه نمایشگاه کتاب تو دانشکده گذاشتند پنجاه درصد تخفیف، کلی کتاب مذهبی و داروخانه ی معنوی و تعبیرخواب،ختومات مجرب و جبران خلیل جبران و این چیزها بود
من و فاطمه دوستم دست رد به هیچ کتابی نزدیم و تا جایی که جا داشت کتاب خریدیم.
یه کتاب ختومات بود که میگفت:از شیخ بهایی روز های پنجشنبه روی 41گندم فلان دعا رو بخون و حاجت نگرفتی بیا فحشش رو به من بده تو همین مایه ها!!
ما هم ‌گفتیم هم فال و هم تماشا و 41گندم برداشتیم و آخرهای گندم، آدم کم آورده بودم برای دعا کردن
تا رسیدم به همسایه ها و گفتم این گندم هم برای امیر
امیر پسر همسایه کوچه بغلی مون بود.
و از سال 85تا الان من هنوز اکثر اوقات اون گندم رو می ریزم و هنوز میگم این گندم هم برای امیر.
پنجشنبه ای که گذشت من یهو به خودم گفتم:واقعا چجوریه که از بین این همه آدم من همچنان انگار یکی میگه امیر رو حتما بگو و دعاکن براش.
تا اینکه دیشب وقتی کریم فیلم های مراسم پنج شب روضه خوانی خونه شون رو فرستاد که ادیت بزنم یهو دیدم امیر دم در مهمان ها را مشایعت میکنه و متوجه شدم از خیلی قبل تر، ایشون سفارش شده بودند.روح پدر بزرگوارشون شاد.
بهرحال خود خانم حضرت زهرا سلام الله علیها،ایشون رو انتخاب کرده و بقیه اش همه بهانه ست.
نتیجه: نشانه ها را دست کم نگیرید از خیلی قبل تر از سال 85این قضیه رقم خورده بود.

ارتش یک نفره

دختـر هابیل دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ 9:16


در آستانه 14سالگی این وبلاگ باید بگم اینجا روزنوشت های من هست.بنامِ من!!!
روزهایی که غمگین بودم، شاد بودم، دیوانه شدم، عارف مسلک شدم، عبد بودم، کافر شدم،نوشتم، اینجا جمع اضداد من است.هیچ وقت
به صلاحدید اینوری و اونوری چیزی نه نوشتم یا باز به صلاحدید اینوری و اونوری چیزی ننوشتم.
خواستم، جواب کامنت دادم، خواستم، جواب ندادم مثل کامنت هایی که میاد و فقط میخونم و ممنون از لطف بیشمار دوستان.
اینکه کسی جلو افراد درجه یک خانواده من رو بگیره که چرااااا این حرف رو زده تو خط شانزدهم اون پست اینو گفته، یا چرا میخواد مهاجرت کنه، کجا میخواد بره، چرا اینجوری، چرا اونجوری، طوریکه زنگ بزنید بهَم و بگین برو اون پستش رو بخون چییییی گفته!!!! ؟
حالا به خانواده من بگین چرا اینو نوشته، مثلا تغییری در نگرش من یاغیِ سرتقِ چموشِ لجبازِ یه دنده میفته؟!
خواستم بگم فی المجلس همینه که هست!
اگه وبلاگ قابلیت اینو داشت که می‌شد بلاک کرد، بلاک شده بودین.
اما به سبک و سیاق خودتون میگم:من رضایت ندارم شماها نوشته های من رو بخونید،و این حق الناس هست!!
بهرحال برای فشار خون و حالات و روحیات خودتون هم بهتر هست، نخونید، نبینید.
قرار نیست با خوندن هر پست من تفسیر و تأویل صورت بگیرد و پشت سرش کدورت.
استوری های اینستاگرام هم هاید شد تا کمتر دل مشغولی داشته باشید بهرحال دنیا رو بیخیال ما ابد در پیش داریم.
امضا از طرف یه مثلا باسواد تحصیلکرده،مثلا کتابخون مغرور که احترام حالیش نمیشه، دیگه چی گفته بودین؟!!!
:)
فی امان الله در هرجای این کره خاکی بی باران.
نتیجه اخلاقی:اینجا فقط یک نفر تصمیم می گیرد چی نوشته بشه.

گل یا پوچ

دختـر هابیل یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴ 12:50

نرگس علیمردانی یه مجموعه آثار داره در باب حکمت و عرفان

با عنوان زلال حکمت که آداب و سیر و سلوک زندگی عرفایی همچون شیخ حسنعلی نخودکی،رجبعلی خیاط،دولابی،بهجت،طباطبایی و بقیه رفقای باب نه ناباب صحبت میکنه

وقتی میخونی متوجه میشی سیر و سلوک اونا چیه ما چی!! ؟

هرچی اونا پر هستند ما تهی، فقط چسی

تازه چسی ناشتا:/

تو طاقچه بی نهایت همه آثار زلال حکمت رایگان :)

بخوانید و از چسی تون کم کنید،جایی خبری نیست وا بده انسان

سوره نوشت:ای محمد به جان تو قسم که اینان در مستی غفلت،سرگردانند،حجر.

نباشیم اینجوری:/

دنیا یا آخرت

دختـر هابیل شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ 13:59

چند وقت پیش، یه مشتری تماس گرفت که دو تا فرش‌ دوازده متری میخوام و قبلا هم سه تا ازتون گرفتیم و راضی بودیم و این حرفا
بیعانه رو زد و ارسال شد و لحظه دریافت من گفتم خانم فلانی (مثلا ایزدی) کرایه تا شهرتون شده پانصد شما پانصد کمتر بدین بجاش بدین باربری.
و ایشون همه پول رو ریخت به کارت من و پول باربری هم داده بود.
شماره کارت گرفتم که پول اضافی رو بزنم و شماره کارت داد و گفت:خدا خیرتون بده من جایی پول ریختم چهارتومن و بعد بلاکم کرد و این سخنان گهربار ها...
و ترسیده بود من بلاک کنم:))
بعد از تشکرات فراوان و خیر دنیا و عقبی دیدن من، نیم ساعت بعد دیدم رگباری پیام میده
فازتون چیه؟!
اصلا پیش خودتون چی فکر کردین که این فرش‌ رو فرستادین؟!
خجالت نمی کشید این طرحی هست که من بهتون گفتم بفرستید؟!
شوهرم از وقتی دیده قیامت کرده؟!
عکس فرش‌ رو که دیدم راست میگفت:این طرح اون نبود کلا فرش ما هم نبود:))
فرش‌ هزارو دویست شانه کلاسیک که کم کم قیمتش سی تومن بود
و فرش‌ ما یه فرش‌ چهارصدشانه معمولی نخ بی سی اف بود.
اما شوهرش حالیش نبود که یه فرش‌ سی میلیونی بجای 7_8میلیونی زیرپاشه و داره برای این قیامت میکنه.
خلاصه کاشف به عمل اومد که همزمان دوتا فامیلی مشابه تو یه روز فرش‌ اومده و فرش‌ ها جابه جا شده
و وقتی دوباره فرش خودش رو دید دوباره خدا خیرتون بده و این خزعبلات:/
داشتم به این فکر میکردم که خدا تو قرآن سوره اعلی میگه"شما زندگی دنیا را ترجیح دادید با اینکه آخرت برای شما بهتر و ماندگارتر بود"
واسه 1200میخواد قیامت کنه ولی برای 400شونه خودش رو قربانی،ابله!!!
کلام امیر:«دنیا و آخرت دو دشمن ناسازگارند؛ پس فرزندان آخرت باشید، نه فرزندان دنیا.»

*چرا الان ذهن من اینو هی پلی میکنه:دنیا رو بی تو نمیخوام یه لحظه:/

نتیجه اخلاقی :گوسفند نباش،گاو من:|

هوا و فضا

دختـر هابیل چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴ 17:45

من همیشه خدا از اوریگامی بیزار بودم

دست و پا چلفتی بودن من بسیار نمود پیدا می‌کرد.

حالا من با این تای کاغذ چه کنم؟!

و هیچ وقت نه فرفره نه موشک کاغذی نشد که بشه

همیشه موشک هام قبل از آماده پرتاب سه دو یک یا زهرا، صدق الله العلی العظیم میشد.

امروز باید برای بچک کاردستی درست میکردم بعد از چند شکست مفتضحانه، اولین موشک نارنجی به هوا رفت و نمیدانی تااااا کجا رفت

قصد دارم در آینده ای نه چندان دور اسم خودم را در سازمان هوا و فضای جمهوری اسلامی ایران ثبت نام کنم تا سجیلی دیگر به هوا بفرستم.

من الله توفیق و این حرفا :)

نتیجه اخلاقی :یه وقتایی یه کاری رو الکی اینقدر به تعویق میندازی وقتی شروع میکنی به خودت میگه:اینم بود؟!

ببین چقدر اینم بودا تو زندگی به خودت بدهکاری ،بجنب بچه جان!!!

بخشش لازم نیست اعدامش کنید، ویرگول با تو

دختـر هابیل یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ 13:25

سال 97 ما رفتیم سریلانکا

اگه سوالتون اینه خوش گذشت؟!

باید بگم بعنوان اولین سفر سیاحتی خیلی عالی بود

من یادمه لایو یه عروسی یه خانم پرتغالی با یه داماد عرب رو گذاشتم تو پیجم بعد هم عکس و تصویر

تو خود هتل هم یه استخر بامزه داشت که ملت با رعایت شئونات سریلانکایی وارد می‌شدند و ازت با نوشیدنی های مجاز پذیرایی می‌کردند اون منطقه که ما بودیم منطقه مسلمان نشین بود و نزدیک هتل هم مصلی شون بود چقدر نماز جمعه شلوغی بود بچه های سه ساله در حال عبادت حالا اینجاش به ما مربوط نیست

سه سال پیش یک افسار گسیخته ای به بهانه اینکه از اداره پست اومده و بسته پستی داری باز کردن در همان و پریدن توی خونه و پشت سرش یه خانم دیگه هم تو خونه همان

و تو هنگ بمونی که چی شده حالا اینجاش هم بیخیال بهرحال یه گاو بیخود و بی جهت نمیتونه به زور و به دروغ وارد حریم شخصی ات بشه و این جرم

در همون اثنا یهو خانم برگشت گفت:آرررررره عکساتم دارم که تو استخر بودی با اون شکل فجیع !!!!

آقا ما رو میگی خنده ام گرفته بود ما مقبره بودا نرفتیم چون گفتن باید سرباز باشین حالا این نکبت میگه عکس هم از ما داره

و من اصرار که این چه عکسی هست که تو داری اما من ندارم، پاپاراتزی چیزی هستی.
چون قضیه یجور مشکوک بود و خانوادگی اومده بودن و برادر جناب هم یهو موقعی که من پشت در بسته بود با لگد توی در زد و من فاطمه وار بین در و دیوار گیر کردم و پهلو درد شدید کردم.
جواب دادگاه اینجور شد که 27میلیون برادر باید بسرفه و خانم پاپاراتزی هم بعلت همون دروغ و ادا و اصول که در آورد 12میلیون
و حالا زنگ پشت زنگ تماس به غریبه و آشنا یه خبطی بود ببخش و همون آقایی که تو دادگاه خزعبلات بهم می بافت حالا به غلط خوردن افتاده.
حالا من باید ببخشم این خدا زده رو؟!!!
واقعیت اینکه اگه دیه ده میلیاردی هم بود ارزش نداره اون فوبیا و ترس و دلهره هیچ وقت از روان من پاک نخواهد شد
نتیجه اخلاقی :در رو برای هر ننه قمری باز نکنید، آیفون تصویری بذارید، دوربین مدار بسته وصل کنید.
نتیجه اندرزی:گاهی یه عکس دلی میذاری اما یه حسود تا اعماق وجودش میسوزه اونقدر میسوزه که نمیدونه این غلیان روچجور نشون بده
از کوه های آتشفشانی بپرهیزید!!

حواس جمع نوشت:هیچ اداره پستی ساعت سه نمیاد خنگ خدا!!
نتیجه کلی:سکوت کنید چون ممکنه براتون خرج برداره جانم:/

کتاب

دختـر هابیل یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ 11:40

تابستون رفتیم مشهد،اون شب مجید و بچه‌ها رفتن موج های آبی و ما خانم ها طبق معمول رفتیم حرم.
نماز مغرب که تموم شد معده درد من شروع شد و داشتم به این فکر میکردم که من چی خوردم دوباره که داستان شد برام!!
اصلا نماز عشا رو نفهمیدم چی خوندم،بقیه گفتن ما میخوایم بریم تا بازار بعد میریم هتل و من اصلا آروم و قرار نداشتم و گفتم:شما برید من میرم سرویس بهداشتی و از اونجا میرم هتل.
تو راه سرویس بودم که یهو چشمم به انتشارات به نشر افتاد و ملتی که داشتن کتاب می‌خریدن،گفتم اول یه سر میزنم بعد میرم سرویس.
شروع کردم نگاه کردن و ایضا خریدن،و به خودم میگفتم:کتاب همیشه میمونه خوراکی و لباس به فناست. چند تا کتاب برای بچه ها قصه ما مثل شد، داستان های ایرانی،قصه های مثنوی،دنبال کتاب هفتاد بند استغفار امیرالمؤمنین هم بودم که تموم کرده بود،بعدا کاشون خریدم، یهو مجموعه آثار حداد پور هم بود،[تو بحبوحه‌ی جنگ دوازده روزه یه کامنتی زیر یه پست بود که اشاره داشت یهود از قدرت ماورایی و جن هم استفاده میکنه و اینو تو کتاب مستند شمعون جنی آورده. اسم حداد پور برام آشنا اومد کجا من خوندمش،وقتی سرچ کردم دیدم کتاب حیفا رو خوندم. بعد رفتم کتابخونه شهر و چند جلد از کتاب های حداد پور رو گرفتم شمعون جنی رو نداشت. اما کف خیابان یک و دو، حجره پریا، پسر نوح و تب مژگان، نه، و چنتای دیگه از کارهاش رو گرفتم و خوندم،کتاب چون مستند هست و سبک ساده و روان داره به دل میشینه و یکی دو روزه تموم میشه. من بعد خوندن کتاب پسر نوح چنتا از مداحی هایی که تو گوشی ام بود رو پاک کردم، مداح های بیخود و بی جهت که وصلن به هرجا غیر اهل البیت] خلاصه به نشر هم شمعون جنی رو نداشت و من اومدم از کتابفروشی بیرون و یادم اومد واقعا درد من ساکت شده.
این پز نیست سبک زندگی:)
اما بعدا کتاب شمعون جنی رو هم خریدم و خوندم گفته بودند اونایی که از جن و مباحث ماورایی میترسن نخونن،اما من کی گوش به حرف کسی دادم که این دومیش باشه؟!! در ضمن خیلی هم ترسناک نبود یه واقعیت ها رو گفته بود که جالب بود.
شب ها گاهی من برای همه و گاهی امیرعلی برای همه قصه ی ما مثل شد رو میخونه و اون شبی که من قصه قوز بالای قوز رو خوندم و امیرعلی از خنده روده بر شده بود خوشحال شدم که شیرینی کتاب رو چشیده و دوباره گفت یه قصه دیگه هم بخون.
یکی پیام داده بود واقعا هر روز کتاب میخونی؟!
بلی حتی شده یه صفحه
وقت میکنی؟!
بله حتی شده یک دقیقه
واقعا کتاب خوندن حالم رو خوب میکنه
کتابی که حالا امروز دست گرفتم
کهکشان نیستی:)
راستی طاقچه به مناسبت یازدهمین سالگردشون گردونه شانس گذاشته، طاقچه بی نهایت یه سالشون عالیه:)
همین:))

دادگاه رسمی ست.

دختـر هابیل شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ 22:22

چقدر دادگاه، روند دادگاه و متممات اون حال بهم زنه

جایی که طرف بروبر تو چشمای قاضی نگاه میکنه و تریلی دروغ میبافه

بروبر تو چشمای قاضی نگاه میکنه اما نمی تونه بروبر تو چشمای من نگاه کنه آخه لابد چشمای من سگ داره.!!

*در کش و قوس یک پرونده ی بیمزه و بی لعاب سه ساله:/

یواشکی نوشت:من اگه یه قدرت نامریی شدن داشتم مثل شمعون جنی، یه پاکسازی جهانی انجام می‌داد از جمادات و نباتات بگیر تا از اولاد جفا پیشه بنی بشر درکن

کیم جونگ اون کی بودم من:)

سوپراستار

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴ 12:53

معلم گفته:باید بچه ها به والدین املا بگن

امیرحسین :بنویس بابا آب داد

من:با چجور نوشته میشه بلد نیستم تو بگو من یاد بگیرم

امیرحسین :نچ نچ،واسه ما فیلم بازی نکن بلدی بنویس.فوتبال شروع شد.

من:|

این نسل چه خبر از نسل ساده و خل وضع ما داره؟!

مهاجرت

دختـر هابیل سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۴ 21:16

بچه که بودم تا می خندیدم اشک گوشه چشام جمع میشد میگفت:راه دور ازدواج میکنی

بچه که بودم کف دست هم رو می دیدیم به من که می رسید میگفتن:با غریبه ازدواج میکنی و میری راه دور

بزرگ شدم با نزدیک ترین فامیل مادری ازدواج کردم و بعد دو تا کوچه اونورتر خونه مادرم زندگی کردم.

و به ریش فال قهوه و کف بین و اشک چشم خندیدم به این لاطائلات وقت پر کن.

اما زمان گذشت. و من حالا در حال جمع کردن اسباب اثاثیه و مهاجرت هستم اینبار یه دختری از کویر داره عازم جزیره میشه.

و من اینبار از کیش زندگی رو باید شروع کنم. انگار اون اشک ها واقعیت داشت. انگار کف بینی تاریخ انقضا نداره. من میان اشک و لبخند راهی شدم. تا ببینیم دنیا قراره چه رنگی بشه.

وقت نشد اما متولد شدم

دختـر هابیل دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴ 13:45

امروز تولدمه قرار بود خاص شروع بشه

پست خاص گذاشته بشه اما بابت ده روزی که مادر خونه من بود و تا صبح بیدار بودم وقتی دیشب رفت خونه خواهر و گفت تو استراحت کن خسته شدی

من دیشب ساعت 7بعد از ظهر خوابیدم

و اینگونه شب ولادتم در خواب گذشت

صبح هم بچه ها اردو کویر داشتن و من باید ملازم و همراه بچه ها می بودم و اصلا وقت نشد بگم ایهاالناس من امروز روزمه

الان با یه تن مملو شن و خاک کویر نشسته ام و خاک و خولی میگم تولدمه :)

مقسی بوکو از همراه اول بانک پاسارگاد، ملت، صندوق آل محمد که اصلا نمیدونم کدوم صندوق هست من باب تبریک

فقط چرا بانک ملی تبریک نگفت:/

اما روز تولدت همیشه تو منتظر همون نامه بابا لنگ دراز هستی که روزت رو بسازه:)

خلاصه خیالتون راحت باشه من متولد شدم به کارتون برسید:/

مهمان نواز!!!!!

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴ 9:37

گمانم مادرم در دنیای قبلی یه مقام لشکری،کشوری چیزی داشته که تبعاتش تا این دنیا کشیده شده
جمعه عمل زانو رو انجام داد،داخل پرانتز اینکه تفاوت پروتز آمریکایی که مهرماه ما 35800خریدیم و در آبان ماه شد 70میلیون،بنازم تورم را، پرانتز بسته.
از قبل به مادر سپرده بودم که کافر نبینه مسلمون نشنوه که میخوای بری عمل، بی سر و صدا برو و بیا بهرحال
در قاموس من درونگرای ضد اجتماع این دید و بازدید و برو بیا و شرح ما وقع تکراری اتاق عمل و حوادثی که رخ داد اونم تا ساعت یک بامداد یعنی مرگ تدریجی، هبوط،بکشم و راحتم کن. بهرحال درسته دیدن تکراری تام و جری شیرینه اما فی الواقع قند هم یه بار شیرینه!!!
واویلا از سروران عزیزی که تازه در ساعات اولیه خروس خوون یا ساعات انتهایی شغال خون زنگ میزنن که بهتری؟!
حالا بگه بهتر نیستم تو واقعا چه کاری از دستت برمیاد نه تو بیا به من بگو چه غلطی میتونی بکنی؟!!
به مادر زنگ زدن اگه مشکلی نباشه جمعی از قالی بافان محله و گروه بسیج منطقه، گروه محفل قرآنی محله قراره برای آخر هفته بیاین من باب عیادت.
مادر من این حجم از برون گرایی و حزب و دسته داشتن فراتر از تخیل من است شده ژانر بالیوود. حالا از این گروه ها تو به من بگو صنارسه شاهی درمیاد؟! قهریست که نه!!
به مادر میگم:مگه میخوان بیان موزه لوور رو ببینن؟! بابا یه پروتز دیگه.چرا زندگی رو سخت میکنن!!
اصلا باید همون کلیپ آقا اصلا نیاین، نیاین عیادت رو بذارم.
مادر با وجود نیم رگ و ریشه آمریکایی من باب عضو جدید آمریکایی‌ش،همچنان آداب و سنن ایرانی رو حفظ کرده و میگه:زهراااا یه بار چیزی نگی ها زشته خاک بر سرم.
حالا من بخاطر اینکه فشارش نره بالا گفتم:نه بابا شوخی کردم
اما وجداناً رفاقتاً خویشاونداناً(چقده این کلمه سخت بود)
همچنان که تقوا پیشه می کنید،آقا نیاین!!!
اینجا یکی هست که حوصله خودش رو هم نداره و وقتی آدم ابوالبشر به تعداد فراوان میبینه کهیر میزنه یاتاقان میزنه.

نسخه صلح آمیز

دختـر هابیل سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ 8:59

بیلبورد دولتی سطح شهر"مرگ بر آمریکا"

خواسته ملت تو مغازه تجهیزات پزشکی:

"من فقط پروتز آمریکایی میخوام!!"

عدالت؟ زرشک!!!

دختـر هابیل چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ 21:49

پارت اول
دخترش چهار پنج ساله هست میخواد بفروشه بگو چند؟
چند؟
دو و نیم میلیون
یه تو راهی هم داره میخواد سقط کنه؟

پارت دوم
دوتا بچه داره سومی رو بارداره
شوهر میگه بندازه،هیچی نداریم
الان چند وقتشه؟!
گمونم سه ماه
شوهره چیکارس؟
طلبه
چی؟طلبه س کجا درس دین گفته بچه بنداز!!
درس دین نگفته اما درس زندگی گفته!!!
فک نکنم بهش بگو ترک تحصیل کنه سنگین تره.
من از نزدیک دیدمشون آه من الله ندارن تازه غریب هم هستند.

پارت سوم
باردار بودم تو موسسه در حال جمع کردن پرونده های روی میز بودم که یکی با بچه سه ساله صبح زود اومد، گفتم زود اومدین حاجی ده به بعد میاد دوساعت معطل میشی،یه نگاه به دور وبر کرد و وقتی خیالش راحت شد کسی نیست گفت:والا هیچی تو خونه نداشتیم حامله ام،فقط چای خوردم،میشه یه چیزی به این بچم بدین از دیروز ظهر هی گفته:گشنمه
بغض داشت خفه ام می‌کرد مگه من میتونستم اصلا حرف بزنم استیصال تو چهره بچه هویدا بود. یه دونه کلوچه تو کیفم بود بهش دادم تا نوبتش بشه.بعد که اومدم خونه یه دل سیر گریه کردم.

نتیجه اخلاقی:
"از دری که فقر وارد شود از در دیگر ایمان بیرون می رود"
دنیای بی رحمی شده، اگه دوروبرتون افرادی می بینید که رسیدن به ته خط لطفا کمکشون کنید نذارید این تار موی نازک ایمان پاره بشه،شاید فرجی شد. هوای بغل دستی تو داشته باش حتی شده به یه لبخند.

ما ابد در پیش داریم...

الووووووووووو

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۴ 12:18

من دیشب حول و حوش ساعت ده و نیم شب دیگه میخواستم پاچه بگیرم
اما سرم شلوغ بود و موکول کردم به امروز، از صبح وقت آزاد داشتم من باب پاچه گیری،بی پاسخ موندن چند تماس ضروری و خراب شدن و تعمیر لوله آب تو کوچه و قطع شدن آب هم شرایط رو مهیا کرد برای پاچه گیری بیشتر.
تنفس و مدیتیشن هم بذار دم کوزه آبش رو بخور بود تا اینکه یه خانمی با لهجه یزدی زنگ زدن(این خط من سابقه تماس فراوان از یزد رو داره)
سلام،گوشی رو بدین مدیریت
من:خب چرا مستقیم به مدیریت زنگ نزدین؟
خانم با من بحث نکنید هر بار همینطور بوده،
الان دقیقا کدوم مدیر مدنظرتون هست چون اینجا دم به دقه مدیر عوض میشه.
مگه اونجا دفتر امور فرهنگی دانشکده فلان نیست؟
نه اون دفتری که شما بخواین نیست.
بی خداحافظی قطع می‌کند!
سه دقیقه بعد دوباره
بفرمایید گفتم اشتباه گرفتین
خرد مجسم:خب اگه اشتباهه چرا هربار شما برمیدارین؟
کی برداره شما راضی میشی؟
خرد مجسم :واقعا چه آدمایی پیدا میشن؟!
حیف که تقوا پیشه کرده بودم مع البت اینکه اون زودتر قطع کرد هم مزید بر علت بود.
خلاصه یوقتایی یکی بيشتر از تو پاچه گیره، دست بالای دست بسیار.
ربط نوشت:
مجید:من هیچ وقت زنگ خونه کسی رو نزدم و در نرفتم
من هیچ وقت مزاحم تلفنی هیچکس نشدم و فوت نکردم
من هیچ وقت به هیچ دختری متلک نگفتم،اصلا قفل بود برام.

و من:/ :/ :/ :/ :/ : /
و منی که همه این کارها رو کرده بودم و حرف های مجید برام قفل بود. :|

.

کتابفروشی نیمه شب

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ 18:56

تو قفسه کتاب ها دنبال کتابی میگشتم که گفته بودن فقط شب شروع نکن به خوندنش و من فقط دنبال همین بودم ساعت یازده شب بشه و شروع کنم:/
تو همین حین یه آقای مسنی حدود شصت،هفتاد ساله سعی داشت از قفسه بالاتر کتاب سه شنبه ها با موری رو برداره.
ازش اجازه خواستم تا کمکش کنم و کتاب رو بهش دادم و در ادامه گفتم:کتاب بسیار قشنگی هست.من خیلی دوسش داشتم.
تشکر کرد و شروع کرد به صحبت کردن، بچه هاش ایران نبودن
رفته بودن کانادا، اگه عمه ام زنده بود میگفت:مگه مرده شورش مرده که همه میرن کانادا؟!


با خانمش ایران هستند و بچه ها اصرار دارن پدر و مادر هم بیان پیششون.
میگفت:با وجود کلی فامیل و دوست و آشنا، آدما از درون تنهان، بی همزبان و این خاصیت این جهان،
راست میگفت:آدم ها شبیه همون نهنگ 52هرتزی هستند که تنهان و هیچکس صداشون رو نمیشنوه.

تو جمع هستند همدیگه رو می بینند اما همزبان و همصدا نه...


دیگه دیر شده بود باید میرفتم که در لحظه آخر گفت:ما چهارشنبه ها یه دورهمی کتابخوانی داریم دوست داشتین شما هم بیاین این هفته سه شنبه با موری خونده میشه.
چقدر من از این کتابخوانی های دسته جمعی بدم میاد بسیار زیاد بدم میاد، مع البت مشکل منه،اینکه من بشینم کتابی رو بخونم که یکی دیگه میخواد اونو تحلیل کنه آخه من تحلیل تو رو میخوام چیکار؟تازه اینقدر آروم بخونی که من هی پام رو عصبی تکون بدم،وِلمان کن برادر!!
اما حفظ ظاهر کردم و بسیار بسیار تشکر کردم و البته بهش نگفتم ما خودمون چهارشنبه های امام رضایی داریم و قرائت قرآن :)
*نتیجه اخلاقی :آدم ها از آنچه که در آیینه می بینید بسیار تنهاترن...

دزد و پلیس

دختـر هابیل سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ 22:15

تا حالا یه دزد رو از نزدیک دیدین؟
از دید امیرحسین؛دزد فقط اونیه که یه کلاه سیاه سر کرده و فقط دوتا چشماش پیداست و یه نمه سوراخ دماغش.
طوریکه چند وقت پیش تو پمپ بنزین وقتی یه موتوری با همون شمایل کلاه و دوتا چشم داشت بنزین تو باک موتورش می ریخت :با انگشت و صدای بلند اشاره کرد که مامان دزد رو ببین!!

و من متحیر که چجوری مدیریت بحران کنم اوضاع نابهنجار را.
یا وقتی اکسسوری های مادر رو داشتم تمیز میکردم یه سرویس گل گندم داشت اما ناقص که گفت:سی چهل سال پیش دزد یه شب اومد و قاطی رنگ قالی پیچید و هرچی دم دستش بود برد،ما خواب بودیم.

یا دوستی که گفت:من خودم دیدم دو تا مرد اومدن تو خونه و من تنها بودم وخدا خدا میکردم هرچی میخوان ببرند اما کاری با من نداشته باشند!!

اما من چهره واقعی یه دزد رو دیدم جمعه ساعت سه بعد از ظهر چند سال پیش تو یه بازار شلوغ یه جا داشتم کفگیر ملاقه می دیدم یه خانم سبزه طورچادری که چادرش دم به سرخی میزد و تتو ابروهاش خیلی کمرنگ شده بود کنارم نشست به خنزر پنزر نگاه کرد و در همین راستا چنتا برداشت و زیر چادرش تو یه نایلون کرد و رفت سراغ دشت بعدی،من هاج و واج؛همین؟!!.پس" الم یعلم بان الله یری" چی؟ همش کشک؟
آخرتت رو فروختی به دوتا آبکش و کفگیر؟!؟!

صاحب مغازه که اینقدر دورش شلوغ بود که نمیدونست خرش به چند! اصن کی به کیه؟

دوباره جلو یه بساط دیگه نشست و همون کار رو تکرار کرد بی هیچ استرسی،رهای رها.

چندبار خواستم بهش بگم:من دیدم که داری مسیر رو به خطا میری؟

اما نگفتم،نمیدونم چرا...
مثلا میگفتم:تاثیری در این خوی یغماگرش داشت؟ماها از کی اینقدر عوضی شدیم!!اینقدر بی باک و نترس از آخرت؟!

یه جا عباس کیارستمی سیگارمیکشه و میگه:من قبلا اصلا اجازه نمیدادم کسی از من با سیگار عکس بگیره اما آدم چجوری ذره ذره به بی آبرویی عادت میکنه.

چند سال پیش گوشی های ما یه برنامه ای داشت و داره که از کشور دشمن ومتخاصم آمریکا گرفته بودیم که هرکی زنگ میزد مشخص میکرد فامیلی طرف چیه یا از کدوم ارگان وسازمان دولتی یا خصوصی زنگ میزنه.اون سال یک زلزله وسیل مهیبی اومده بود و شماره یکی از ارگان های پرطمطراق کشوری افتاد رو گوشی،سلام علیکم بنده فلانی هستم از فلان سازمان و نهاد و این اسرائیلیات.حالا فحوای کلام چی بود.ایشون مقادیر قابل توجهی فرش ارزون میخواست برای زلزله زدگان و سیل زده ها
تا اینجاش که عادی بود و شرافتمندانه اما وقتی گفت:فقط اینکه شما تو فاکتور بجای مثلا دویست میلیون هزینه فرش بنویسید پانصد میلیون.

اینجا بود که شاخک هات تکون میخوره و میفهمی یه جای کار میلنگه.بدجور هم میلنگه.میشد یه کلاه شرعی درست کرد و گفت:من فروش خودم رو کردم حالا به من چه مربوط دویست یا پانصد.

اما ته دلت یکی قلقلک میده نکنی ها،زندگیت رو با حروم تباه نکنی ها،خر نشی برای چندرغازها،تو تماس بعدی که منتظر اکی بودن طرف ما بود وقتی گفتم:نه ما اهلش نیستیم فقط گفت: اکی باشه فی امان الله و قطع کرد؛الله بزنه تو کمرت نکبت!! ایناها هم ذره ذره دزد شدند...

فی المجلس دزد تو هر لباسی هست تو یه زن چادری تویه بعد از ظهر جمعه تو یه بازار شلوغ.
تو لباس یه یقه دیپلمات که خوب آیات و احادیث بلده.تو لباس یه استاد دانشگاه که جزوه زبان اختصاصی رشته اش رو میده به دانشجو ترجمه میکنه و تهش به نام خودش چاپ میکنه چقدر فاخر..
دزد تو لباس اون پزشکی هست که میدونه بیمار نیاز به سونو وسی تی و عمل نداره اما پول تو همین چرخوندن مریضه،

دزد تو لباس اون کسی هست که کسی رو عاشق مجنون خودش کرده اما بها بهش نمیده
،دزد تو لباس اون کسی هست که ارباب رجوع رو عنتر منتر خودش کرده بجای جوابگویی تو رو حواله میده به وقت گل نی.

دزد میتونه تو لباسی باشه که روح و روانت رو به بازی بگیره و هر روز چند سی سی ناامیدی بهت تزریق کنه.

نتیجه اخلاقی:خدایا ازت میخوام تا تهش شریف زندگی کنم و ذره ذره عادت نکنم به بی آبرویی فقط همین!!.

شکر

دختـر هابیل یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ 20:25

جمعه ای که گذشت قرار بود مادرم عمل مفصل زانو انجام بده
که جواب آزمایش و تیروئید کار رو خراب کرد
در جواب آزمایش تیروئید نرمال، دامنه طبیعی سطح TSH در بزرگسالان بین 0.4 mlU/L تا 4 mlU/L (واحد بین‌المللی میلی به ازای هر لیتر) است.
اما از مادرم 18بود و جراح قبول نکرد عمل انجام بشه.
مادر پکر پوکور شد،دمغ شد گاهی آدم ها بابت رنج های یهویی ناشی گری میکنه بیقراری ایضا، اما زمان همه چیز رو حل میکنه نکرد هم مجبوری خودت حلش کنی.
حالا حتما حکمتی داشته میریم پیش یه متخصص غدد ببینیم اون چی میگه.
همون شب دوباره رفتیم یه دکتر غدداونم گفت:عمل رو دوماه عقب بندازین.
تو مطب که منتظر بودیم، خانمی وقتی دید مادرم با ناراحتی میگه 18هست گفت:از من 80بود،الان دیگه قرص نمی‌خورم اما گره دارم و باید هر شش ماه از گلوم نمونه برداری کنم، یه بی حسی میزنن که اصلا بی حس نمیشه و آمپول رو فرو میکنن و دوباره چند ماه بعد همین داستان، هربار میخوام بیام از قبل قرص آرامبخش میخورم از بس حالم بد میشه تا جواب آزمایشات بیاد،و کلا بسختی حرف میزد انگار یکی واقعا گلوش رو گرفته.
مادر کمی آروم شد چون دید اوضاع وخیم تر از خودش هم هست. یه فیلم هندی بود که میگفت:هرکس در این دنیا غمی دارد اما با شنیدن غم دیگران، غم خود را از یاد می برد.
داشتم به این فکر میکردم آیا تا حالا دست به گلوم گذاشتم و ازش تشکر کردم که براحتی آب دهانم رو قورت میدم در حالیکه نفر رو به رویی انگار تو دریا در حال غرق شدن هست با هربار نفس کشیدن و حرف زدن.
یک نعمت های ساکتی داریم که هیچ وقت هیاهوی بودن نکردن
بودن اما به چشم نیومدن.
شکر ایزد بابت تمام نعمت های هیس و ساکت
شکر ایزد بابت تمام نعمت های پرهیاهو و پرطمطراق
فی المجلس شکرت خدا:)

صفحه قبل صفحه بعد
بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان