نهضت سواد آموزی

دختـر هابیل سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵ 12:6

داستان کوتاه: خواهرزاده ام «علی»

خواهرم میگه این فارسی ش ضعیفه یخورده باهاش کار کن امتحانش نزدیکه

واسش چنتا جمله نوشتم

«علی پسر بشاش و شادابی بود و در روستا زندگی میکرد»

بخون

 علی پسر بِشاشی بود؟

چی بود؟

بِشاش دیگه

چیز دیگه نداشت خیر سرش؟

بعدی رو بخون

«هر نفسی که فرو میرود ممد حیاتست و و چون بر می آید مفرّح ذات»

هر نفسی که فرو میرود مَمد حیاتست

چی حیات؟

 ممد دیگه ولی بهتر بود بگه محمد

+در یک کلام :خاک تو سر این آموزش وپرورش

00:41

دختـر هابیل سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵ 9:6
شما هم که از عابر بانک پول میگیرید میشمرید یا فقط من اینطوریم

+بد زمونه ای شده بحضرت عباس :)

00:43

دختـر هابیل سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵ 9:5

اسکار گدا گشنه ترین سازمان با نهایت تقدیر از وزارت تعاون،کار ورفاه اجتماعی میرسد به «صندوق رفاه دانشجویی»

که راه به راه زنگ میزنه خانم قسطتون عقب افتاده اییشششش

دوستان یه گلریزونی داشته باشن واسم،چراغ اول رو کی روشن میکنه ؟؟

+اختلاس خفیف

#گدای_سامرا

 

00:42

دختـر هابیل سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵ 8:58
خسر الدنیا والاخره کسی ست که منو از دست داده باشه!!

+بحث تواضع وفروتنی نیست واقعیت رو عرض نمودم :))

شب یدالله

دختـر هابیل دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۵ 12:14
از اونجاییکه چند سالی هست که شب یلدا مقارن شده با محرم وصفر و از اونجاییکه ما بیشتر اسلامی هستیم تا آریایی
مراسم در بیمزگی وبی لعابی بی حد وحصری طی الطریق میکنه وبه مثابه پاسداشت اول تیر میگذره و ما در شبی که بلندتر از شب های دیگس ده دقیقه زودتر میخوابیم.


کلا ما تو همه چیز نمونه هستیم،بخصوص بحث آجیل وتخمه حالا اگه نگیم مکروهه تو این ایام، اما حتما حرامه!! 

چون بقول ننه ام هرکی تو این ایام تخمه بخوره اون دنیا پرنده ها با سنگ دندوناش رو خورد میکنن حالا تو فکر کن که حالت طبیعی دندونای ما  مفت گرونه بعد تا تقی به توقی میخوره میشکنه حالا  واسه یه مشت تخمه حکم سپاه ابرهه رو داری ومورد نوازش ولطف پرندگانی قرار میگیری که سنگ تو  دهنشونه«واَرسَلَ عَلَيهِم طَيرًا اَبابيل * تَرميهِم بِحِجارَة مِن‌سِجّيل» [فيل/105، 3‌ـ‌4]


قبلنا اینطوری بود که هرسال خونه ی یکی شب یلدا بودیم یه بار خاله یه بار خونه دایی ویه بار هم خونه ی ما
اما نمیدونم چه دست هایی پشت پرده بدین گونه رقم زدند که همش شد خونه ی ما،هیچکس هم معترض نشد
بخصوص مورد استقبال خاله ودایی مهمان نواز ما هم قرار گرفت!!
یه قانون من درآوردی دیگه ای که شب های یلدا ما آفریدیم خوردن کله پاچه ست،اینقدر ی  که ما بدعت آفرینی کردیم هیچ بنی بشری نکرده؛ بیچاره زرتشت که اینقدر حنجره پاره کرد،نیست ببینه که آیین میترائیسم چه جان تازه ای گرفته .
بهرحال  باز گوسفندی زیادی رفته به چرا و رژیم  غذایی را رعایت نکرده وانقراض دولتش مسجل شده وبقول آن دیالوگ معروف« بیهوده پروار شدی کمتر چریده بودی بیشتر میماندی».


اگه فکر کردین ما اهل خوردن کله پاچه هستیم قهریست که نه،ما فقط اشتباهی در این مکان گرد هم جمع شدیم ،اما بهر حال مادر گرام با اون همه مشغله واسه تهیه کله پاچه واسه خیل دیگر مهمان های محترم مرغی تهیه فرمودند که وقتی چنگال رو به سینه مرغ زدم بطرز مرموزی لایی کشید ووقتی با هزار جبر و زور سینه رو شکافتم  و مقداری خوردم مطمئن شدم مرغ بیچاره فقط دچار سوختگی درجه دو شده و با پماد سیلور سولفادیازین دوباره میتونه به آغوش خانواده خود بازگردد و قدقدش رو بکنه والا به خدا!!!


ولی مگه جرات داشتی به مادر چیزی بگی بقول شاعر«حرف بزنی همونجا کشته میشی»چارتا فحش هم بارت میکنه که اون گوشی کوفتی رو بذار زمین بیا تو آشپزخونه ،هیچی از تو گوشی درنمیاد پس فردا که شوهر کنی عزای توی گور مرده هاتو خوای داشت بدبخت!!


بدترین قسمت شب نشینی شستن ظروف کله پاچه ایست که تو نخوردی آش نخورده ودهن سوخته  هرچند اول فامیل یه گرد وخاکی میکنن وتعارف قمصری از یسار ویمین میزنن که میشوریم خودمون ولی با فصل الخطاب مادر، که مگه دخترم مرده
خودش میشوره ما رو آچمز میکنه ومجبوری گوشی کوفتی رو زمین بذاری و اعلام حیات کنی که من زنده ام مرگ من اگه بذارم و تو دلم تف ولعنت به کله پاچه و خانواده ش نثار کنی.


بعد شستن ظروف موقع آوردن میوه ست وصحبت های صد من یه غاز تکراری ونشون دادن زلم زیمبوها به خودی وناخودی
قسمت مردونه هم باز بحث سیاست و گرونی واین اقتصاد بی پیر وتحریم وقس علی هذاست و ایضا صحبت های شوهر خواهر بنده که چند سال پیش شب یلدا یه کت خریده وهرسال یادش میاد وداغ دلش تازه میشه ومعتقده که فروشنده بدمصب  این کت ر و تو کَتش کرده هرچند من معتقدم تا رس این کت رو درنیاره ولکن ماجرا نیس.
 و قسمت زنونه بحث خرید کیف چارصد تومنی دختر خاله بود که جمعی به واحسرتا وا داشت من جمله خود من خب وقتی همون وسایل رو میشه تو گونی ریخت چرا کیف چارصد تومانی ؟؟،یادمه زمانی برند کیف ها همون کیف ساندیس دوزی بود که مادر من کلی سوزن شکست تا دوختش و گاهی تو دستش میرفت که فحشش رو میداد به عمه و تیر طایفه ی شوهر حالا چرا؟؟الله اعلم.


پدر هم که استاد میهمان نوازی هست  یه بند به دوستان فرزانه اشاره میکنه بفرمایید یه چیزی بخورید نخورید باید دور ریخت
که با گفتن این جملات مادر رنگ به رنگ میشه وکم مونده قوس وقزحی صورت بگیره؛ تو این هیر و ویر وجود بچه های تخس فامیل که از دیوار سفیده کرده بالا میرن ووالدین محترم خم به ابرو نمیارن حرص آدمی رو درمیاره وچنانچه که شاعر میفرماید
«بچه تخس مهمان را در پستوی خانه نهان باید زد»
بهرحال این شب یلدا هم با رفتن مهمونا و آخیـــش گفتن جملگی خانواده رو به پایان نهاد هرچند حالا نوبت جنگ زرگری مادر وپدر باید باشیم بابت درفشانی های پدر،من باب تعارف های زیاد .

+نوشته شده برای جشنواره شب یلدا دانشگاه شهید بهشتی

00:40

دختـر هابیل دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۵ 9:31

رفتیم مغازه موبایل فروشی ،یه دخدره اومده با یه لوندی خاصی میگه:

آقا ببخشید شما گوشی گلکسی s7 دارین؟

نه شرمنده موجود نیس

میشه موجودش کنید؟؟؟

+آخه جلبک خود خدا هم هنوز تو موجود کردن تو یکی،دو به شکِ

 

بازگشت همه به سوی اوست!!

دختـر هابیل یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۵ 13:3

یادمه چند سال پیش داشتن با مجید مجیدی کارگردان «بچه های آسمان» صحبت میکردن که  ازش پرسیدن چطوری تو اون سکانس ماهی ها همه اومدن سمت پای علی ؟

که نشان از بوسیدن پای اون بود که ایشان فرمودند:

ماهی از بوی ادویه خوشش میاد وما هم به پای علی ادویه زده بودیم وهمه به سمت علی رفتند.

این صحبت مجیدی،جرقه ای شد که اینجانب خرد مجسم یه نگاه به تنگ ماهی بندازم همون ایده رو پیاده کنم

یه قاشق ادویه ریختم و واسه خالی نبودن عریضه و محکم کاری یه قاشق فلفل سیاه هم ریختم و بیا و ببین چه  شور وهیجانی گرفته بودند و بپر بپری راه انداختن که مادر رو صدا زدم بیا وبنگر

که یهو به خلسه رفتن و طولی نکشید که کلا ریق رحمت رو سر کشیدن و بدین گونه اور دوز کردن

+هع ایی کارامه

00:39

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ 11:24

اینا که صبح از خواب بیدار میشن شاد و شنگولن فازشون چیه؟

من تا دو ساعت با خودم  دعوا دارم با بقیه هم حالا بماند...

+اینقدر دم صبح جلف بازی در نیارین!!

00:38

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ 11:21

سلام عزیزم،تسلیت میگم،حالا خوبه 1تیم شدی و 2تیم نشدی،نیمه ی پر لیوان رو ببین

_خاک تو سرت با این ابراز همدردیت

 

اندر احوالات اینجانب خرد مجسم من باب فوت پدر دوستم

00:37

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ 11:19

ماه عسل ما اینجوری بود که همه فامیل مسافرت میخواستن برن یزد

گفتن شمام بیاین تنها نباشید

مام رفتیم :\

عروس اینقدر قانع خدا وکیلی دیده بودین؟

+حالا هی بگین مجید چی میکشه از دست زبون تو

00:36

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ 11:17

حال بهم زن ترین مکالمه تلفنی

+عشقم اول تو قطع کن

_نه نفسم اول تو

 

قطعش کن اون بی صحب رو،گراهام بل هم پشیمون شد از اختراعش

00:35

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ 11:16

شما که به مسواک زدن اعتقاد ندارین

حداقل یه صلوات بفرستین دهنتون خوشبو بشه

+لال نمیری بلند بفرست فضا معنوی تر بشه

دندون عاریه رو از ته بکنید!!

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ 10:44
الان که دقت میکنم من حیث المجموع میخوام مرده شور ترکیب دندونم رو ببرن که روزگار واسم نذاشت بد مصب،
تا یاد دارم همش از درد دندون وپشت بندش گوش درد همی نالیدم.
چه شب هایی که تا صبح راه رفتم وپلک نزدم ،یادمه همش مادرم میگفت پنیر بذار روش،قرا قروت بذار،عطر گل محمدی و تازگیا هم مخلوط دارچین و عسل و هزارتا کوفت دیگه بذار روش تا ساکت شه
ما دیگه چیزی نیست که توش نذاشته باشیم والا بخدا!!
یعنی اگه دندون درد هم  درصد وسهمیه داشت  من دیگه با این اوصاف به فیض شهادت نائل اومده بودم.
یادمه یه هفته قبل از کنکور ارشد آنچنان درد دندونی گرفته بودم که به زمین وزمان فحش میدادم همه گفتن از استرسه
در حالیکه هیچ وقت میمیک صورت من استرس رو به چشم ندیده  یا قبل از اینکه بریم سر سفره عقد یا حتی دوران بارداری
این درد بی صحب همیشه همراه من بوده.
چند وقت پیش که دوباره دندونم درد گرفته بود مادرم گفت : تو که اهل شیر خوردن نیستی حداقل کشک بگیر بخور کلسیم داره
واست خوبه
 میخوای از پری برات کشک بخرم  ما هم پاسخ مثبت دادیم ویخورده کشک خرید.
فرداش یه کشک تو دهنم گذاشتم ومشغول فعالیت که یهو احساس کردم چیزی زبونمُ  میزنه  که یهو دیدم نصف دندونم نیس
یعنی از دم فروشکستم و هر چی فحش خاصه بود بار پری وکشکاش  کردم.
اصولا  آدمی به هرچی حساس باشه از همونم ضربه میخوره من رو دندونام به طرز عجیبی حساسم
با همکارم که حرف میزدم میگفت من تا این سن رسیدم تا حالا نه دندون پزشکی رفتم نه تا حالا مسواک زدم
وجدانا خدا آیا رواست یکی بدین گونه یکی هم مثه ما تا مسواک و نخ دندون وپودر انار و آب نمک قرقره نکنیم نمی کپیم آخرشم یکی یه نگاه چپ کنه فرو بریزه ، اینجور وقتا آدم به عدالت خدا شک میکنه!!
اصولا من در زندگانی از دو نفر حساب میبرم یکی مادرمه یکی هم یونیت دندون پزشکی
هرچند همیشه سعی میکنم  از دومی فرار کنم اما  روایت معتبری هست که میگه مرده نمی رود به گور میبرنش به جبر و زور،
اینجور وقتا من از چند روز قبلش عنق منکسره و فقط به لحظه ی آمپول زدن وبعد هم مته فکر میکنم.
تو ماشین آهنگی در حال پخش بود که انگار یه بنده خدایی آدرنالینش به طرز عجیبی رفته بالا و «نمیدونه کجا بریزه» و از دوستان موقعیت سوق الجیشی رو پرس و جو میکنه و دوستان هم متفق القول اشاره دارن «همین جا همین جا»
و مجید به تاسی به شعر اشاره میکنه همین جا،همین جا و این یعنی رسیدیم همین جا تا دخل دندون رو بیارن...
وارد مطب شدم بماند که قلبم تالاپ تلوپ میزد با دیدن دکتر اون یه ذره دل  وجراتی که هم داشتم فروکش کرد،مجیدچیزی مرا نمی هلد بیا برگردیم خودش خوب میشه
مجید با  کج و کوله کردن صورتش که تفسیرش میشه برو گمشو،وقعی به خواسته ما ننهاد.دکتر بغایت قلتشن و زمخت قد در حد نردبون دزدها،هیکل بدفرم وچغر وچار گوش در مورد سرش همین بس که از جلو دچار رکود فراوان و لم یزرع اما به ناگه از عقب دشت حاصلخیز و پربار چنانکه این فراوانی به لاله های گوش هم رسیده بود که  امیدوارم زودتر اپیدمی جلو به عقب هم سرایت کند... بزن مرد مومن حالم بد شد.
قبلنا صندلی های دندون پزشکی یه حجب وحیایی داشتن اما الان یه دکمه میزنه کلا افقی میشه و بعد یکی تا تو حلقت میاد طوریکه عنبیه طرف تو چشاته!!
بعد از زدن آمپول که من دچار سکته ناقص شدم دکتر فرمودند علاوه بر این دندون، دندون عقل هم حسابی دیوونه شده و باید کشیده بشه،و این پر کردن دندون و کشیدن با هم میشه سیصد وهشتاد قابلتون رو هم نداره
و مجید در این حین داشت به دکتر میگفت که  انشالله واسه زن بعدی حتما اول دندوناش رو چک میکنم
واین جا تنها جایی بود که من نمیتونستم جواب مجید رو بدم و فقط بر وبر نگاش میکردم.و در طول  درست کردن دندون داشتم  فکر میکردم یخورده سیمان سفید یا سیاه توش میریزه چرا باید بشه سیصد؟؟
بماند که وضعیت دندون ملت تو ایران بی در وپیکر هست و کارد وقتی رسید به استخون حالا دنبال چاره و چمچاره هستیم.
بعد از تموم شدن دندون ،ایشان اشاره فرمودند سه تای دیگه خراب دارین که حدود 1800واستون در میاد!!
خداوندا حضرت عباسی بقیه دندون های منو به من ببخش.
شب رفتم خونه مادر که مادری گفتن:«میگن تخم شربتی هشت برابر شیر کلسیم داره،تو که شیر نمیخوری میخوای از پری برات  تخم شربتی بگیرم؟»
نه تو رو حضرت عباس!!
+در ضمن جناب مرده شور حالا که میخواد زحمت ما رو بکشه اگه شماهم همینطورین بگم تا هست یه دستی بکشه !!

00:34

دختـر هابیل سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵ 10:41
من از آن روز که دربند توام آزادم

+نهایت ذلیل مردگی

00:33

دختـر هابیل دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ 12:32
اگه خواستین چارتا فحش پر طمطراق و بزن بهادر  یاد بگیرید

لطفا کتاب «علویه خانم»صادق هدایت رو مطالعه بفرمایید

+رضوان خدا بر او باد!!

+ترویج فرهنگ کتابخوانی :)

00:32

دختـر هابیل دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ 11:51

خاله و زندایی رفتن روستا پشکل خر که ادبا «عنبر نسا» میگن جمع کنن

من باب طب سنتی،صاحابش اونجا نبوده

بعد زنگش زدن ما نبودی پشکلتون رو برداشتیم

اونم نه گذاشت نه برداشت گفت:نوش جونتون

+من دیگه حرفی ندارم :\

00:31

دختـر هابیل دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ 11:38
لطفا آدرس دقیق تون رو یادداشت بفرمایید.

+آدرس:همونجایی که دلبر خونه داره :))

 

00:30

دختـر هابیل دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ 9:20
شمام که بچه بودین می رفتین سر یخچال چیزی نبود،رب میخوردین یا فقط ما اینطور بودیم؟؟

00:29

دختـر هابیل دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ 9:18
خب یه شب با مجید بیاین خونه ی ما
+نه بابا،ولمون کن
چرا؟ دورهمی بده مگه
+یه شب که ما بیایم،شب بعدش شما سر ما خراب میشین،ارزش نداره،بیخیال
+مهمان نوازی من بیداد میکنه

00:28

دختـر هابیل دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ 9:16
شما که هی پیام دادین جامانده از
 پیاده روی اربعین،آنتالیا خوش گذشت؟؟
+ما خودمون ختم روزگاریم،نکن برادر!!


00:27

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ 12:20
عروسی که مادر شوهر رو نچزونه عروس نیس

از ما گفتن بود

دوست باکلاس

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ 10:39
یه «رکسانا»نامی داشتیم ترک تبریز بود،اون زمان که هیچ خری موبایل نداشت اون داشت!!
با کلاسی از سرتا پاش میریخت،اسم باباش «آرش» بود واقعا اسم بابای آدم هم میشه آرش اونم تو برهه ای که اسم همه صفدر،رحمت الله و حشمت بود؟؟
 ما گاهی تو همون قابلمه سوخته غذا میخوردیم که مبادا خدای نکرده یه ظرف اضافه کثیف بشه و وقت گران بهامون صرف شستن ظرف  بشه،
اون تازه سفره پهن میکرد قاشق وچنگال رو مماس از بشقاب طرح جغد داناش میذاشت و انگار تو رستوران «ژرژ پُمپیدو فرانسه» داره غذا میخوره با فراغ بال غذا میخورد.آخه صنار جگرکی سفره قلمکار نمیخواد.
کنار تخت خوابش کلی عروسک گذاشته بود وهر کدوم یه اسمای اجق وجق داشت وتا شب به همشون شب بخیر نمیگفت نمی کپید...
یادمه من وخانم دکی اوایل با شونه قالی مادرم بازی میکردیم والبته عاریه بود ومادر جیغ بنفش میزد پس کووش این شونه بی صحب؟؟تازه بعدا هم که یه عروسک واسه خانم دکی خریدن کلی من اعتراض پس من چی؟یه اسم باکلاس هم واسش گذاشته بودیم«اشرف»
آخه خواهرهمسایمون که هر جمعه با ماشین باری میومد دیدن خواهرش وخرپول بودند اسمش«اشرف» بود...
ما از همون بچگی به کنه ماجرا پی میبردیم وآینده نگر بودیم اشرف هم از این قاعده مستثنی نبود!
البته اینقدر این بینوا رو بردیمش حموم که آب به آب شد وبعد هم سَقط شد.
لو نداد باباش چیکارس، اما همش این کشور واون کشور افتاده بود بخصوص لندن، من موندم مرده شورش مرده بود؟؟
بزرگترین حسرت من عکسای بچگیش بود که من حتی یه دونه شو نداشتم عکس پنج سالگیش که به هندوستان رفته بود وبا ساری عکس گرفته بود.
عکس اولین باری که ماشین شون رو زده بود به تیر چراغ برق وبا خنده ملیح پدر ومادرش مواجه شده بود ملت چه عکسایی دارند به حضرت عباس!!
یادمه بچه بودم یه بار پنجشنبه که مادرم رفته بود زیارت خلاقیت بخرج دادم وبا ضد زنگ تانکر وحوض و کفشا رو رنگ کردم ومنتظر قربون صدقه ی مادر شدم که مع البت با دیدن این صحنه با انبر تا زمین افسر سابق دنبالم دوید وبنده نوازی فرمودند وآخرشم مجبور شدم همه رو با نفت بشورم.
یا اون باری که بعد عهد بوقی من وخانم دکی رفتیم با پدر پارک وکلی شوق وذوق داشتیم و عدل همون اول کار چاقو بابا گم شد وهمه ی وقت ما صرف پیدا کردن یه چاقو زبون نفهم شد که نفهمید نباید گم بشه و هنوز که هنوزه بابا میگه پیرش آتیش بگیره پارک که چاقو به اووون خوبی گم شد حَـــیف...
حالا تو فکر کن من ماشین نداشتمون رو میزدم تو در؛الان باید هفتا کفن پوسونده باشم..
اون از ویلای شمالش عکس داشت و باربیکیو که بوی جوجه ش رو میشد حس کرد و ما از دهاتمون که گلاب به روتون همش گرفته و فضا رو دل انگیز میکرد.
شکاف از اون بالاتر که  
 تو عروسی میخوندن تیپ تیپ تیپ داریم دوماد خوشتپ داریم وما در حال رایزنی برای گونی گونی پشکل،دوماد چه خوشکل بودیم.
وقتی بهش فکر میکنم می بینم بین ما از شکاف و قاچ طبقاتی گذشته و جــر خورده بود.
چند وقت پیش تو اینستا دیدمش در حالیکه سگش که از نژاد «تریر کراس» و یه اسم اجق وجق  داشت کنارش خوابیده بود و«اسمیرنوف» در دست.
«یک دست جام باده ویک دست زلف یار واز این حرفا»
و منم اینجا در حال هورت کشیدن چای پشکل نشان و شنیدن اخباری که حاوی افزایش دوباره مسکن،خودرو،آب ،برق وکوفت وزهرمار بودم..
بعضیا از همون لحظه نطفه بستن دو سه پیرهن بیشتر ز ما پاره کرده اند...
آخرشم بد مصب نگفت باباش چیکارس!؟
نتیجه اخلاقی:روحت مزین زندگی

00:26

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ 10:20
هر جهنم دره ای یه برفی یه بارونی نازل شد

انگار اینجا رو کره زمین نیس

+قاصد روزهای ابری«اصغری»کی میرسد باران؟

+ما به باران اسیدی هم قانعیم ببار

00:25

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ 10:17
اینا که هر روز هرشب یهویی یه کافی شاپ و رستوران افتادن از کدوم قبوستون پولشو میارن

ما یه ساله میخوایم بریم یه فلافل بگیریم میگیم هنوز وقتش نی

+مشکل از کجاست؟

00:24

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ 10:11
شرایط بی پیر اقتصادی لطمات فراوانی به بار میاره

نمونه اش تبدیل شدن دو مرغ عشق به انگری بردز

+درد عشقی کشیده ام که نپرس

00:23

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ 10:9
گربه رو وقتی دم حجله نکشی

تو رو دم پاساژ و طلا فروشی خواهد کشت

+بکش جانم بکش

+گوش سازمان حمایت از حیوانات کر

00:22

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ 10:6
آدم تو پارک زندگی کنه،شرف داره به زندگی در آپارتمان

+فشار از پایین،چانه زنی از بالا

+بدآموزی داره خفن

 

00:21

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ 9:51
پاکسان به سلامت خانواده می اندیشد

+انگاری بقیه یه نقشه های شومی در سر دارند

+بر بساطی که بساطی نیس

00:20

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ 9:50
امروز یه شماره ناشناس زنگ زده با کلی شوق وذوق که حتما یه جهنم دره ای چیزی برنده شدم

نه گذاشت نه برداشت:خانم قسط وام دانشگاهت عقب افتاده زود پرداخت کنید،مرسی اه

+گوشی رو به زمین کوفت

+روحت مزین زندگی

00:19

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ 9:48
اون لحظه ای که تو شانسی پوچ برنده شدم و مادرم گفت بختشم مثه خودش سیاهه

در دم فرو شکستم

+یاس فلسفی

صفحه بعد
بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان