خبر آمد خبری در راه...
دختـر هابیل یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ 12:53داره میاد اون روزای خوب به گمونم :))
+اینو میشه از پیامک ساعت 5 صبح فهمید
+مقسی بوکو خدا
داره میاد اون روزای خوب به گمونم :))
+اینو میشه از پیامک ساعت 5 صبح فهمید
+مقسی بوکو خدا
اما میشه اینجوری دعا کرد: غم زندگیتون کم
تنهایی مدام فکرش می افته به جونت که شاید کسی از راه برسه
+نفرین آمون: امیدوارم همیشه بی کس باشید :)
مدتی هست برای فرار از همه چیز به کتاب پناه آوردم
عوارض جانبی که یه کتاب داره: اینکه میفهمی هیچی نیستی و خیلی هم بیسوادی
نوشته روزبه معین
خلاصه اینکه خیلی حال میکنم با کتاب
+کتاب خوب آی خوبه ها :))
چیزی که به وفور در کشور عراق حکمفرماست قهوه، قلیون و سیگار
که اون دو قلم جنس آخری به وفور وجود داره طوریکه بین دو نماز پیر و جوون برای رفع خستگی هم شده پکی به سیگار میزنن و باز ادامه نماز
که بین مرد وزن هیچ تفاوتی نمیکنه قانون یکی ست!!
و تو وقتی پیرمرد 80-90 ساله رو می بینی که اگرچه عقل سلیم نداره اما بدن سالمی داره و فرت و فرت سیگار میکشه به تمام گفته های پزشکی شک میکنی
هرچند اکثر دانشجویان رشته پزشکی خود دستی بر آتش دود دارند !!
به گفته #نوام_چامسکی اگر موضوعی را مدام برایتان تکرار میکنن بدانید به احتمال زیاد آن مطلب یک دروغ است!!
پسری رو دم آبخوری دیدم که تمام ناخن هاش حکم دسته بیل رو داشت در حالیکه درایران خلاصه میشود به انگشت کوچیکه
اینجا پسرهای قرتی و روشنفکر هم به نماز پایبندند و داد فلسفی نمیزند که ما با خدامون جور دیگه ای صحبت میکنیم!!
اینجا با توجه به اینکه منطقه جنگی بوده وهست اکثر اسباب بازی ها متشکل از تفنگ،نارنجک،تانک، بی سیم هست که تداعی کننده این مطلبه که نماد جنگ چه بخوای چه نخوای بین همه وجود داره
دروغ چرا هر روز احساس میکردم یکی همین الان یهویی خودش رو منفجر میکنه به چهره های غلط انداز بیشتر نگاه میکردم.
اینجا برای فرار از مسئولیت دو جمله ی کلیدی وجود داره وقتی اعتراض میکنی به مدیریت ضعیف با گفتن بابا اینجا کربلاست اسمش روشه کرب و بلا انتظار نباید داشت همه چیز بر وفق مراد باشه تو رو به سکوت وامیداره
یا واسه ماستمالی اوضاع با گفتن صلوات بفرست همه چیز ملغی میشه و بماند که این ملت و ملت های دیگه چوب این صلوات های نابهنگام رو زیاد خوردن!!
در آخر باید بگم مسافرت خیلی خوبه چه زیارتی چه سیاحتی آمـّا فقط در صورتی که بچه همراهتون نباشه که بخواد از یه سفر یه هفته ای سه روزش رو تو تب بسوزه ناله کنه وتو خدا خدا کنی کی بشه برگردیم
یا یه برادر زاده ی شری داشته باشی که با جیغ های وووزلایی تو نماز جماعت دهن همه رو سرویس کرده و برای نگه داشتن ارزن آبرویی که داریی به چند صف عقب تر یا جلوتر میری که انگ نسبت فامیلی بین ما زده نشه و هم نوا میشی با بقیه که این بچه کیه ؟؟!!
بهرحال زین پس من قبرستون هم بخوام برم بچم رو تار وتخس میکنم شماها رو نمیدونم
خاطره زیاد بود اما نمیدونم دیگه چرا حس نوشتن رو ندارم تا همین قد بسه صلوات بفرست!!
همیشه بغداد برام شهر سنباد ،علی بابا و چهل دزد بغداد بود شهری که با یه سیم سالامی سیم تو رو به گنج عظیم می رسوند؛ شهری که غول چراغ جادوش تو رو به آرزوهات میرسونه،بنا های گرد وقلمبه ایی که هوس میکنی یه بارم شده توش چرخی بزنی
اما با دیدن این شهر چیزی جز خرابی زباله و ویروس و میکروب نمی بینی که از هم پیشی میگیرن برای رسیدن به تو
و چشایی که از تعجب باز میمونه که تلی از زباله یه طرف و کمتر از نیم متر اونورتر فلافل فروشی که ابتدا فکر میکنی علاوه بر گوجه و خیارشور کشمش هم جزو تزئینات کار محسوب میشه اما وقتی جلوتر میای می بینی نه اینا مگس هستند که
گهگدار میزبان بزم شاهانه اش رو برای چند ثانیه بهم میزنه اونم فقط با حرکت دادن دست به یسار ویمین همین!!
وتو تعجب میکنی که چطور با حرص و ولع میخورن هرچند همه با گفتن عربند بابا،براشون مهم نیس سر وته قضیه رو هم میارن!!
تو این سفر من هرچند سعی کردم سی تی اسکنم رو خاموش کنم وفقط بعد معنوی رو ببرم بالا نشد، از زنی که تو صحن کنار شوهرش نشسته بود و گریه میکرد اما اون سنگدل فقط امرو نهی میکرد نمی فهمیدم چی میگه اما التماس های یه زن رو میشد از دو فرسخی هم دید
همیشه خدا از زن های مرد ذلیل بدم میومده هیچ مردی لایق التماس والتجا نیست!!
از رشته های سیم برق که خودش سوژه ای هست برای عکاسی،از کرور کرور لامپی که برای چنتا اسباب بازی روشنه طوریکه آدم چند دقیقه وایسه احساس ذوب شدن میکنه
از صف های نماز جماعتی که پر از ایرانی بود و تو اصلا احساس غربت نمیکردی یکی از روزها که برای نماز ظهر تو حرم امام حسین بودیم که خادم محترم به یک ایرانی گفت نماز جماعت اینوره و طرف با لهجه غلیظ عربی به فارسی گفت نه نماز اینجوری میخونم و برای من نماز فرادا تا ابد نماز اینجوری خواهد ماند
اصولا تمام ایرانی های مقیم عتبات معتقدند اگر فارسی رو بصورت عربی غلیظ بگن حتما طرف مقابل بیشتربه فحوای کلام او پی خواهد برد و اگه اول هر جمله یه «حاجی»هم بگی که فبها
یادمه تو بازار امام صادق بودیم که فاطمه خواهر گرام در حال خرید منو پاد از طرفی بود که اینبار استثنا یه کلمه فارسی هم بلد نبود و خرد مجسم خواهر بنده اصرار که همه رو به فارسی به طرف بگه و وقتی یارو اظهار عجز وناتوانی میکرد در برابر درو گوهر فارسی ،فاطمه سعی کرد اینبار خیلی ضربتی با لهجه بیدگلی منظور رو بهش بگه «بشر بِشِد میگم ای بی صحب به همه گوشی خواد خورد یا نه اِلکیه»
از این همه استیصال ودرماندگی طرف دلم سوخت وچلنگر وار وارد صحنه شدم و گفتم:«هل یستعمل گوشی کلهم جمعیا »
و یارو یه نفس عمیقی کشید و نعم نعمی بود که به هوا بر می خواست
واقعیت نوشت:کلی سال زبان اجنبی بخون عربی،انگلیسی آخرشم هیچی به هیچی مشکل از ماست یا اوناست؟

وقتی وارد فرودگاه شدم آدم های زیادی در رنگ و طرح های مختلف رو دیدم با ساک و چمدون های رنگی و حتی مات
آدم های شاد وشنگول که چمدون هاشون رو هم تو این شادی سهیم کرده بودند چمدون نارنجی قرمز حتی آبی
و آدم هایی که زیر لفظی میخواستن تا لبخند بزنند خشک جدی و تا حدی عصبانی
مقصدها متفاوت اما لبخند من به دختری که آلمان میرفت و لبخند اون به منی که بغداد میرفتم یکی بود
اشک ها ولبخند ها در سراسر دنیا یک معنا می دهد!!
بعد از سوار شدن تو هواپیما با اولین پدیده ای که مواجه شدم کارخرابی توسط امیرعلی بود
هرچند بهش گفتم حالا مگه وقت این کاراست!!!
اما جواب قانع کننده ی بچه فقط جیغ های ممتد بود بعد از تعویض از اونجاییکه تا حالا این همه آدم یهو تو بیب بیب(ماشین) ندیده بود با گفتن مامان از بیب بیب ایتُسّم (می ترسم) و حالا هرچی بگی ترس نداره گوشش بدهکار بود
این گریه و ترس باعث نارضایتی دوستان دور وبر شده بود و آقایی که جلو نشسته بود با گفتن خانم بچه رو ساکت کن بیشتر رو خط اعصاب نداشته ی من میرفت طوریکه گفتم نیس خودم دوس دارم صداشو در بیارم!!
بعد از چند تکون مختصر امیر خوابش برد اما خواهشا دوستان هوای ما مادرهای مادر مرده رو داشته باشند و کمتر نق بزنند...
کل مسیر نگاهم به مهمان دار روبه رو بود که یه بند ذکر میگفت و صلوات میفرستاد اتفاقا کریم هم متوجه مهماندار شده بود
و به کریم گفتم اون که ذکر میگه پس لابد ما باید ختم قرآن بگیریم اوضاع انگار بدخفنه ...
بعد از یه ساعت وارد فرودگاه نجف شدیم هرچند هنوز هم مهماندار رو صندلی تعبیه شده نشسته بود و لبش می جنبید
+شما بذارید به حساب قسمت اول سفرنامه
اما من منتظر خبر فرهنگی هنری شب خودم هستم :)
+کلا انتظار چیز بی ریختیه
+امشب راس ساعت ده :)))
تو که هلک هلک میری به فریال رای میدی
پس هایده چیکاره س
+پس حمایت از پیشکسوت کی؟
من باب مثال:
فاطمه زود بگو شماره فلانی چی بود؟
+چطور
:|
اطلاعیه شماره 56 وزارت کشور:
شمارش آرا تا زیر لفظی رو نگیره بعله رو نمیده
همه اومدن دیدنم
الا...
کاش بابام بود...
رفتم کربلا برگشتم و یادم رفت اینجا خدا حافظی کنم :))
+ بچه ها من بر گشتم با صدایی شبیه خروس
میگفتم بابا زشته دیگه شصت سالت شده!!
ولی الان که دیگه نیست به خودم میگم آخه شصت سال هم سن مردنه؟؟