عید رمضان آمد؟؟
دختـر هابیل چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ 11:10چرا من احساس میکنم بجای 26 روزه 46 تا روزه گرفته ام؟
چرا من احساس میکنم بجای 26 روزه 46 تا روزه گرفته ام؟
چند روز خیلی دمغ شدم نمیدونم چرا؟
بابت اینکه از شنبه دیگه سر کار نمیام؟
بابت اینکه دقیقا نمیدونم از زندگی چی میخوام؟
بابت اینکه چند روزه یه صفحه کتاب هم نخوندم ؟
بابت اینکه دچار یاس فلسفی شدم؟
بابت این دنیای بی رحم؟
بابت خستگی مفرط؟
بابت بابایی که دیگه نیست؟
بابت تنهایی دل؟
بابت چی نمیدونم؟!
ساعت ده اومدم سر کارو میگم حاجی من دیگه نمی تونم بیام شرمنده
جواب: بیخود
اینجا بیش از حد کویته جانم :))
+دلم تنگ میشه برای اینجا برای این کیبورد دوست داشتنی که باهام راه اومد تو خوشی و ناخوشی
گاهی وقتا هم باید سر ارادات و تعظیم فرود آورد بابت تمام جامدات دوست داشتنی :)
از اونجاییکه کار مجید با فرش هست گاهی وقتا من و امیرعلی هم قاطی این امور میشیم.
اینطوری که طرف برای استراحت جایی رو نداره الا خونه ی ما
شما بذارید به حساب روابط اجتماعی بالای مجید که من ثلثش رو هم ندارم!!
چند وقت پیش خانمی از دبی اومده بود و خوشمزه فارسی صحبت میکرد مثلا وقتی دید ما ماهواره نداریم و هر شبکه از شبکه ی قبلی مزخزف تر ولاطائلات بسیار داره گفت:«تی وی نه خوب»!!
تا امیرعلی رو دید جرینگی یه تراول صد تومنی درآورد بهش داد و ازم پرسید بچه دیگه هم داری جا داشت بگم یکی دوجین تو راه هستند اما این حجم از چتربازی در وجود من نهادینه نشده :)
یا نمونه اش خانمی که با همسرش از آستارا اومده بودند و منم تازه از سرکار خسته و کوفته دلم یه خواب چند ساعته میخواست
وقتی وارد خونه شدم اونا اونجا بودن به طرفه العینی همه ی خونه رو پاییدم چیز شبهه برانگیزی اونجا نباشه اما مجید تو زمینه خونه داری بسی کدبانوست!!
جملاتی که در بدو ورود یه مهمون زده میشه «نه بابا این چه حرفیه منزل خودتونه» هم ما نثار کردیم.
خانم کارمند بود و آقا استاد دانشگاه ؛چهره مرده خیلی ذهن منوبه خودش درگیر کرده بود خدایا این بشر رو من کجا دیدم؟
یادم اومد ته چهره ی گابریل گارسیا مارکز بود با اون سیبل ها پرپشت، وطنی اش رو هم بخوای حساب کنی مخلوطی از جلال ال احمد و صمد بهرنگی!!
وقتی مجید دید من سکوت مطلق هستم گفت خانم ما هم نویسنده است و این حرف باعث شده بود من شبیه کارشناس های شبکه چهار خیلی فرهیخته بیام و چنانچه از مباحث پست مدرن وسوررئال گریزی بزنم به حملات موشکی ناکازاکی و هیروشیما حالا چرا اونجا خودمم نمیدونم؟
و همین صحبت موشک باعث شد استاد گرام وفرزانه بره بالای منبر و آناتومی موشک رو بریزه رو دایره از کلاهک و کنترل اتوماتیک ژیروسکوپ بگه تا پرّه جت،
ناگفته نماند که مجید هم با دادن ابرو به بالا که اون شراره های آتش رو بُکن تو پارازیت این کلاس دونفره محسوب میشد.
هر چند من چند بار خواستم بگم من از دار دنیا فقط کیم موشکی خوردم وبستنی اش خوشمزه تره و موشک سر و تهش برام موشکه اما این حجم از نامهربونی در من وجود نداشت.پس بسنده کردم به بعله ها و آهان های فراوان.
خانمش گفت:ما برای دو تخته فرش شش متری اومدیم؛ دنبال یه فرش خاص میگردم واین نشون میداد طرف خیلی زندگی رو سخت گرفته،
گفتم فرش فرشه دیگه هرچی شد زیر پا میفته پس فردام نگاتم بهش نمیخوره این حرف من اونو شوکه کرد طوریکه گفت اگه همسر من یه دونه کبریت بی اجازه ی من بگیره که رنگ جعبه کبریت رو دوست نداشته باشم اون شب خونه حکومت نظامیه؛
جا داشت همون لحظه بگم الحق اسگلی یا یکی از هم خانواده های اسگل،اما به یه لبخند نصفه نیمه بسنده کردم
یاد کارهای خودم افتادم اینکه من واسه رفتن سر خونه زندگیم تو هیچ امورش دخالت نکردم،هیچ به معنای واقعی کلمه،وسایل برقی رو که مامان به همراه مجید خرید،وسایل چوبی به سلیقه ی مامان وخواهرشوهر ومادرشوهر بود؛پرده و ظرف وظروف هم مادر ومادرشوهر،لباس عروس و سالن وآرایشگاه هم به سلیقه ی خواهر شوهرهای گرام بود طوریکه وقتی گفتن حالا حداقل بیا لباس رو تنت کن ببینیم بهت میاد یا نه،که با یه ولشکن بابای پند آموز خواستم بیخیالشون کنم که با یه گمشو بابای تهدید آمیز مجبور به پوشیدن لباس شدم،
ناگفته نماند من حتی خونه که ساخته شد یکبار هم نرفتم بگم اتاق اینجوری باشه درهاش اونجوری کابینتش هم دقیقا این مدلی؛ابدا!!
چیدمان منزل هم توسط دوستان صورت گرفت فی الواقع من در سفت کاری و ریزه کاری منزل بی تقصیر بودم و الان برام جای تعجب داشت این همه سختگیری بابت یه فرش اون شش متری، این همه راه بکوبی خب یه زیلویی گونی برنجی بنداز بره خب.
شروع کرد به نشون دادن هنرنماییش در زمینه پخت انواع غذا و کیک و این بمنزله ی سقوط ناگهانی من بود و صد رحمت به همون مباحث موشکی ،آشپزی من مثه پنالتی های طارمی میمونه ؛شل کن سفت کن آشپزی من زیاده.
داشتم مجابش میکردم که بیخیال بشه و همین فرشایی که یه سال پیش خریده خوبه ،از فرش های خودم براش مثال زدم فرش های ما اولش هشت رنگ بود اما به یمن وجود امیر علی از بیست رنگ هم گذشته قرمز پفکی؛قهوه ای شکلاتی،زرد عسلی؛گلبهی لواشکی و تمبری و قس علی هذا،
پس بهتره با اومدن بچه ی تو راه بیخیال بشید تا سه چهار سال بعد
مجید که دید من مشتری مدار نیستم و هر آن ضربه ی اقتصادی مهلکی بهش میزنم گفت: فک کنم سماور آب نداره ها...
عصر هم رفتند و دوباره طرح های خاص رو دیدند اما آبی ازشون گرم نشد هرچند مجید معتقده این زبونتو مار نیش بزنه!!
نتیجه اخلاقی:
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
نمونه ی بارز کنه،سریش و آویزون
«اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی ، زمانی از آن تو باشم
واگر نمی توانم گاهی ، زمانی از آن تو باشم
بگذار هر وقت که تو می گویی ، کنار تو باشم
اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم
اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم
اما مرا اینطوری ترک نکن
بگذار دست کم چیزی باشم»
#سیلور استاین
از حضرت موسى كاظم «ع»روایت شده است كه فرمودند: چون مى خواهى نامه اى به كسى نویسى به جهت مطلبى كه خواهى زود روا شود بر سر كاغذ بنویس :
بسم اللّه الرحمن الرحیم
وعداللّه الصابرین المخرج مما یكرهون و الرزق من حیث لایحتسبون
جعلنا اللّه ایاكم من الذین لاخوف علیهم و لا هم یحزنون
و اگر خداوند قبول بفرماید امروز به فنا خواهم رفت
+بفرمائید امشب همه منزل ما افطاری :)
یه تست روانشناسی اومده تازگیا خوب جواب میده
تا حالا خودم رو اینقدر مقتدر ندیده یودم
دوست داشتم دوستانی تو مایه های هیتلر،موسلینی؛استالین حتی چنگیز خان مغول داشته باشم
اما یه مشت لوس وننر واحساسی دور برمون رو گرفت بخشکی شانس :|
دیشب وقتی امیر علی از بین اون همه شماره توی گوشی عدل رفته بود رو شماره طرف و داشت براش استیکر و نوشته ارسال میکرد از تعجب آچمز مونده بودم
حالت یه خنثی کننده ی بمب رو داشتم که اگه ناغافل دستم بخوره به کل نابود میشم
+خدا به خیر گذروند،بلاک کنم سنگین ترم :)
اینجور که بوش میاد دوره جدید افسردگی من از شنبه شروع میشه
حالا ببین کی گفتم :|
یه جا میخوندم که میگفت «حاضر جوابی نشان سلامت و آمادگی ذهنی شماست»
پس باور بفرمائید من در سلامت کامل بسر میبرم و هی نگو به من دیوونه :)
دیالوگ نوشت: من دیوونم ؟ من که آزارم به مورچه هم نمیرسه دیوونم ؟!
+به خود گفتا جواب است این نه جنگ است کلوخ انداز را پاداش سنگ است
دیگه شهرزاد هم اومد همه استوریش رو بذارند
چرا این ملت همیشه عسل هر چیزی رو در میارن من نمیدونم
یادمه بچه که بودم کریسمس شده بود و تو در ودهات ما هم نمه برفی باریده بود
رفتم تو حیاط و صدا بابا نوئل زدم که فردا که از خواب پا میشم دوس دارم تو کفشام کلی هدیه باشه
صبح بدو بدو اومدم دیدم فقط برف آب شده است حالا درسته آب نطلبیده مراده حالا درسته آب روشناییه
اما خواستم بگم گلیم بخت کسی را که بافتن سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
+نتیجه اخلاقی: فیلم خارجی نبینید که کریسمس داره
محصول وطنی عمو نوروز ببینید لااقل نصیبتون کفش های میرزا نوروز باشه
واقعیت نوشت" برخی آدم ها شما رو ترک میکنند
اما این پایان داستان شما نیست این پایان نقش آنها در داستان شماست
شیطونه میگم وبلاگ و کانال رو ببندم و راهی صومعه گردم
+تا یار که را خواهد ومیلش به که باشد :|
خطابیه قرا جناب میرسلیم به گروه تکفیری داعش نسبت به حملات موشکی به دیر الزور:
«اینو چی میگی؟!!»
تیم والبیال که تکلیفش مشخصه
اما بیا ببین تیم سپاه چه دوبله وسطایی میزنه
+خدا قوت پهلوان :)
وقتی راه به راه جواب یه عده رو نمیدی لفت دادنشون از کانال شروع میشه
واین یعنی آغاز خوشبختی
+رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن :)
از دیوار مهربانی که آبی گرم نشد از دیوار بتنی خواستار یه شارژر هستم
که هی لنگ شارژ گوشی نمونم که دو روز خاموش بمونه مرسی اه واقعا
فی الواقع امروز بی اعصاب ترین مغموم ترین وبیخود وبی جهت ترین آدمم
+یخورده واسه خودم گریه کنم بد نیس