خرده جنایت های زندگی

دختـر هابیل سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۸ 21:54
شنیدین میگن سر این قبر گریه نکن جنازه ای در کار نیست.
شده حالا کار ما،یه ماه آزگار به این گوجه ها آب بده،دریغ از یه کنش و واکنش،هیــــچ!!

یه وقتایی هم تو زندگی،بعد کلی دربه دری تازه شستت خبردار میشه که درجا زدی و هیچ!!
تتمه اش برات چی مونده اعصاب خوردی،حرص و یه دنیا حسرت..

خلاصه باید آدمی حواسش به این قبرهای بی میت زندگی باشه

راستی شاهی و ریحون کاشتم دارن سبز میشن:)

میوه ممنوعه

دختـر هابیل سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۸ 21:32
اصن چه معنی داره هنوز انگور و گلابی خودشون رو به بازار نرسوندن

امان از هوس:)

فیک

دختـر هابیل پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 17:17
دیدین یه عده کلا فیک هستند 
اینا همونایی هستند که از رویارویی با حقیقت فراری هستند
پیج فیک میزنند فحش میدن،تهدید می کنند،بزودی بزودی میکنن
کانال میزنن باز فیک،که مثلا دلهره و استرس ایجاد کنند در قبال این گونه بوزینه ها که خودشون رو شاه پریون میدونن باید فقط گفت آخه طفلک بدبخت چقدر حقیره چقدر بیکاره چقدر کلا چقدره؟!

شبیه سوسکی که محل بهش ندادند و از تب دمپایی افسردگی گرفته

فکر کرده گولاخی واسه همه اما هیچ پخی نیست

اینا همونایی هستند که نه تنها معنای واقعی عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید رو یاد نگرفتن،حتی این عبارت:پلیس فتا حواسش به همه چیز هست رو هم نادیده گرفتند اما جستی ملخک هم افتاد به دام.
خلاصه که من به در گفتم ولیکن بشنود نکته ها را مو به مو دیوارها
تو زندگی مجازی و حقیقی فیک نباشید که باد هواست.

امیـــرم

دختـر هابیل پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 14:28
تو ماشین هستیم که محسن چاووشی میگه 
«اما پسر شدم که تو را آرزو کنم »

به مجید میگم تو هم واس خاطر من پسر شدی؟!
یه نگاه عمیقی میکنه و میگه:خود تو یه تنه،سی سال منو پیـر کردی

امیر من،کبـــدِ مامان(کار از قلب گذشته،رسیده به کبد)امروز چهـار ساله که پسر شده حالا واس خاطر کی من نــدانم؟!
 
بدون امیردلبر با اومدنت به زندگیمون برکت و عشق صد برابر شد و با شیرین زبونی هات همیشه من و بابا رو آچمز کرده ای،شبیه دیشب که بابا گفت:کیک تولدت باشه برای بعد ماه رمضون و تو گفتی:یا ابوالفضل این رسم روزگار نیست که کیک شکلاتی تولدم که روش نوشته کیک تولد امیرعلی حالا نباشه.

پ.ن:باشد که یک تن تن خوان حرفه ای گردی رویا پرداز قهار من.

شهر رمضان

دختـر هابیل دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 11:35
ماه رمضون رو دوست دارم،این یا رب یا رب گفتن ها،مناجات های سحر،همه چیز رنگ و لعاب دیگه ای داره
اینو باور دارم که این ماه با خودش برکت میاره،بهرحال کم ما و کرم حضرت یار.

 

سحرهای ماه رمضان باید اومد تو حیاط از همه جا صدای نغمه داوودی میاد مولای یا مولای انت العزیز و انا الذلیل و هل یرحم الذلیل الا العزیز

باید نگاه به آسمون پر ستاره کرد،کار هرساله من و مجید،و عبارت همیشگی من بعد از دیدن این آسمون «الهی کیف ادعوک و انا انا و کیف اقطع رجایی منک و انت انت» پروردگارا چگونه تو را بخوانم در صورتیکه من منم و چگونه امیدم را از تو قطع کنم در صورتیکه تو تویی.

ماه رمضون منو یاد بابام میندازه،بابام تو نونوایی نون دربیار بود،با اون انبر نون رو از تنور می کشید بیرون،همین عمل باعث میشد انگشتای دستش همیشه تاول بزنه و از من میخواست هرشب با ناخن گیر لایه لایه های پوست رو بچینم.
با دهان روزه،جلو آتش روزه بودن هنره،نه کنار کولر خوابیدن و ناله کردن که کی افطار میشه.

بابام دم افطار نون تازه می آورد که روش با شنبلیله و کنجدی که مادر بهش داده بود پخته شده بود چه طعم و بوی محشری داشت،تو راه هم چندتا نون به افراد مستحق میداد و می گفت:اینم خیرات اموات
خدا رحمتت کنه جات خیلی خالیه...
اما مادرم ساعت دو نصف شب صدا میزد زهره،کریم،عارفه،زهرا پاشید اذون رو گفتن،عوض اینکه کمک کنید سفره رو بندازیم خوابیدید؟!

پاشید همه همسایه ها بیدار شدند هنوز شما کپیدین!

چشات رو باز میکردی یه نیگا به ساعت میکردی اگه میخواستی نیمه پر لیوان رو هم ببینی یک ساعت و نیم وقت بود ؛اصولا مادر من به نفعش باشه ساعت جدیده،به نفعش نباشه ساعت قدیمه

طبق یه سنت قدیمی همیشه سحر اول ماه رمضون مامان شوید پلو با گوشت لوبیا میپزه و ما هم بالتبع این سنت رو حفظ کردیم و همه خواهربرادریا شب اول همین غذا رو میپزند.

حالا که همه سر خونه زندگیشون رفتند،دلمون به دورهمی های افطار خوشه،شربت خاکشیر و آب هندونه و قاچ های درشت خربزه و سالاد کاهو که مادر مخصوص مجید درست میکنه و میگه مجید قاتل هرچی سالاده،خرما ونون و پنیر وسبزی و کتلت و سوپ مرغ و یه عالمه حس دوست داشتنی در کنار عزیزان.

خلاصه که ماه رمضان آمد مبارک باشه به همه،چه افرادی که روزه میگیرند چه اونهایی که ...

 بهرحال خدای الرحمان و الرحیم مهمان نوازه، گر که مهمان کاهل است تقصیر صاحب خانه چیست؟!

پس قدر بدانیم!!

سر سفره های سحر و افطار و نماز شب تون یاد منم باشید.

میسیونرهای صدا و سیما

دختـر هابیل یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 11:0
چجوری در عرض یک دقیقه بدعنق ترین آدم روی زمین می شوید.

تلویزیون رو روشن کنید
شبکه یک:تابه گریل آگرین رو بخرید و از آشپزی لذت ببرید
شبکه دو:با کفش تن تاک بهاره دنیا به گامتان است.

شبکه سه:شما هم از کم فشار بودن آب منزلتون ناراحتین،ما به شما سردوش های سوبان رو توصیه میکنیم.

شبکه چهار:با دمنوش های آنادانا،حال همه عالی میشه.

شبکه پنج:شما هم مثل ما کچلید،ما به شما عصاره طبیعی بهاره رو توصیه میکنیم تا چارتا شوید دربیارید.

شبکه شش:جوین جوین شروع هر رفاقتی،وااسفا به روزی که بیسکویتی با طعم شوید و جو شروع یک رفاقت باشه!

شبکه هفت:سرویس هفده پارچه پلین معجزه می کند!!
هر شلم شوربایی درست کنید مرغ و مسمّا می شود!!

شبکه هشت:اینجا تبلیغات نداره،اما راس ساعت ۲۳یوزرسیف داره!!

شبکه مستند:با نارتب بچه ها هر غلطی خواستن می تونند بکنند کی به کیه؟!

راستی دست نگهدارید در تخفیف جشن رمضان شرکت کنید و با ۱۵درصد تخفیف بنجل های ما رو خریداری کنید.

وجدانا روا نیست بعد از این همه افاضات،تلویزیون رو سه کنج دیفال زد و چای نوشید؟!

پ.ن:یه بابایی سوبان خریده بعد راضی نیس ازش ناله و نفرینی که میکنه بسیار بامزه است تو اینستا هشتگ بزنید سوبان یارو میاد،بشخصه هر شش ساعت یک بار توصیه میکنم ببینید.

دختران آفتاب

دختـر هابیل جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 23:28

چند وقت پیش مولودی خونه ی یکی از اقوام بودیم مع البت مولودی های الان با عروسی فرقی نداره با دایره وتنبک و خواندن ترانه های عربی وکردی و برقص آی اون وسط

به نام ائمه به کام قر تو کمرها.

البته من خورده ای نمیگیرم چند ساعتی برای مروح کردن جان های فسرده بد هم نیست.چند نفر اون وسط مشغول رقص بودند که خواستن دست دختری که نزدیکی من نشسته بود رو بگیرن که مادرش سریع  گفت :نه باباش بفهمه بسمونه؛

اما خیلی اون دختر دلش میخواست بره؛گفتم حالا باباش کجا بود بذار بره روحیه اش عوض میشه که گفت:تو باباش رو نمیشناسی

همین که اجازه داده نیم ساعت بیایم اینجا باید کلاهمون رو بندازیم آسمون هفتم؛در ضمن دخترهای خواهرشوهرمم اینجا هستن ببینند بچم رقصیده میرن دست دایی شون میذارن و اونم دیگه همه تن و بدنش رو سیاه میکنه

راستش هضم کردن این همه سبعیت و خوی درندگی برام سخت بود.بحمدلله هم خونه مادری هم خونه مجید من آزادی مطلق داشتم اینطوری که اگه من تو دوران مجردی می گفتم میخوام برم مسافرت با دوستان هیچکس اعتراضی نمیکرد و حتی خونه مجید هم بدین منوال هست خبری از امر ونهی نیست.

نگاهم به دختر های خواهر شوهر طرف افتاد یاد دوران مدرسه ام افتادم وقتی تو عروسی می رقصیدی و از قضا یه همکلاسی بد ذات هم داشتی و ترس اینکه مبادا فردا دست مدیر یا معاون بذاره اینجوری شد که همه ی ما از همون بچگی ترس داشتیم,اینجوری شد که همه ما از بچگی ریا و تزویر رو یاد گرفتیم؛و خود واقعی مون رو نشون ندادیم؛چون دلمون به پاداش های واهی خوش بود.

تو اون مولودی دلم برای اون دختر وامثال اون دختر سوخت آدم هایی که به مرور عقده همه وجودشون رو میگیره

ما پدر ومادرها وظایف سنگینی به عهده داریم و مهم تر از همه آرامشی هست که به بچه ها می دیدم؛این آرامش نتیجه اش میشه اعتماد به نفس در آینده.

امنیت

دختـر هابیل جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 23:27

با یکی از دوستان صحبت میکردم که چند وقتی میشه دیگه سر کار نمیره وقتی علت رو جویا شدم گفت: امنیت نداشتم؛آرامش نداشتم

مدیر شرکت منتظر چراغ سبز من برای کثافت کاری هاش بود.منم عطای کار رو به لقاش بخشیدم و زدم بیرون

خواستم از این تریبون از مدیر خیریه امام رضا(ع) وامام حسن(ع) جناب آقای محمد اسلامی و همچنین آقای فرزین تشکر کنم

که به مانند پدر هوای منو داشتن و خیالم از هفت دولت آزاد  بود از بس ماه بودن؛و اگه مراجعه کننده ای بیماردل هم داشتیم هم آقای فرزین هم حاجی سریعا برخورد میکردند و این غیرتشون ستودنی بود

یکی از خصایص حاجی که من بشدت دوست داشتم این بود که قول نمیداد اما اگه قولی میداد پای قولش وایمیساد و این نشانه فتوت ایشون بود.هر کجا هستند این بزرگواران در پناه ایزد منان سعادتمند باشند.

آرامش غلیظ

دختـر هابیل جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 23:26

اروین یالوم در کتاب درمان شوپنهاور می فرماید:

«کسی نمی تواند دیگری را ناراحت کند.این تنها خود فرد است که قادر است آرامش خود را بر هم زند »

خلاصه بحمدلله  اینجانب به مرحله ای رسیدم که هیچی به هیچـی ام نیست یه چیز تو مایه های آرامــش غلیــظ.

بیمزه نباشیم

دختـر هابیل جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 23:25

چند وقت پیش امیرعلی یکی از اصطلاحات ننه برزگ خدابیامرز رو گفت؛مادربزرگی که حدود 4ماهی هست که نیست

ننه بزرگ این اواخر یه بند می گفت:«حضرت عباسی منو ببرید اورژانس یه سوزن تقویتی برام بزنه»

راستش شرایط بحدی بغرنج بود که صبح،ظهر،شب یا حتی نصف شب میرفت دکتر و این برنامه روتین هر روزه ی خونواده ی ما بود

اگه هم پافشاری میکردی که طوریت نیس اما ترس از مرگ باعث شده بود که گوش شنوایی وجود نداشته باشه و در غفلت چند ثانیه دوستان؛از خونه میزد بیرون وهمسایه یا رهگذری رو اگه می دید سوار ماشینش میشد و حالا اول گرفتاری رفتن به بیمارستان ومعطلی چند ساعته میشدیم حتی اورژانس از بس رفته بودیم گفته بود دیگه نیاین اینجا!!

داشتم به مجید می گفتم:خدا بیامرزه ننه بزرگ رو جاش خیلی خالیه اما این اواخر خیلی بیمزه بازی درآوردهـا.

کاش ما موقع رفتن بیمزه وبی لعاب نباشیم؛اصن سربار نباشیم؛معطلش نکنیم تو اوج خداحافظی کنیم.

نمونه اش جمشید مشایخی این اواخر بیمزه شد ،شبیه لیمو شیرین شد؛این اواخر اوقات تلخی کرد؛تلخ شد.

یه بار گفت:اگه تو انتخابات فلانی رای نیاره من ایران بمون نیستم؛فلانی رای آورد اما اوضاع قاراشمیش تر از قبل شد؛اومد گفت:پهلوون تختی به خاطر خانمش شهلا و خیانتی که کرد خودکشی کرد و گند زد به ذهنیات همه؛(اگه واقعیت داشته باشه یه پهوون چغر بد بدن هم در برابر خیانت میشکنه)

داشتم فکر میکردم اگه خیلی از اونایی که تو اوج رفتن؛میموندن شاید به همین سرنوشت دچار میشدن؛طرف شهید نمیشد به جاش یه رانت خوار میشد؛یه مفسد اقتصادی؛یه نون به نرخ روزخور،یه حزب باد

این وقتاست که آدم مرگ با عزت میخواد،نه اینکه یکی پشت سرش بگه طرف بیمزه مرد...

مرغ عشق

دختـر هابیل جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 23:24

تو ماشین نشستیم محسن چاووشی میخونه :

اما پسر شدم که تو را آرزو کنم

به مجید میگم تو هم واس خاطر من پسر شدی؟!

یه نیگا میکنه ومیگه:یه تو یه تنه سی سال منو پیر کردی

من دیگه حرفی ندارم

هیولا

دختـر هابیل جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 23:23

یکی از اقوام به تازگی باردار شده و واو به واو کتاب ریحانه بهشتی که مختص دوران بارداری هست رو رعایت میکنه

بهش میگم وا بده بچه جون؛منم سر بند امیرعلی اکثرا رعایت میکردم از حدیث کسا بگیر از سوره ها ونماز شب و قس علی هذا

حالا تا صدای قرآن واذون میاد میگه:حــالا وقتش نیس و خاموش میکنه؛تا سجاده نماز پهن میشه هی میپرسه نمازت تموم شد تا سرمو به نشانه تایید تکون میدم محکم چادر رو از سرم میکشه بیرون

پسر عمو میگه:تیرماه عازم خانه خداست و امیر هم میگه ما هم عازم آنتالیا هستیم  خلاصه یه رضاخان میرپنجیه بچم.

با وجود اینکه تم غالب من ومجید مذهبی هست اما این کلا لاییک

خلاصه اینکه بچه های این دوره زمونه عجیب غریبن

مهاجرت

دختـر هابیل جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 23:22

تو خونه مادری هستیم که صحبت از مهاجرت میشه؛مجید میگه زبانت رو تقویت کن شاید رفتیم اینجا دیگه جای موندن نیست

میگم:کجا

میگه:استرالیا

میگم :برم پیش کانگوروها؟! دیگه چه تقویت کردن زبانیه؟

یادمه اون شش ماهی هم که میخواستیم بریم مسقط برام واقعا سخت بود دوری، حالا کجا استرالیا؟!

کریم میگه:منم حاضرم برم فقط ماه رمضون؛دهه محرم و عید نوروز ایران باشم.

یادمه سال اولی که دانشگاه اراک بودم وخوابگاه سبزینه؛همزمان شده بود با ماه مبارک رمضان چقدر سخت بود؛احساس میکردم تو بلاد کفر زندگی میکنم.متصدی خوابگاه مخالف روزه گرفتن بود و خودش به بهانه سنگ کلیه می گفت نمی تونم.

بقیه هم نگیرن حق الناس میشه که بقیه رو بیدارن کنیم از خواب،اون سال سریال متهم گریخت بود خانواده هاشم آقا که اومده بودن تهران  وآواره شده بودند

منم همین حس آوارگی رو داشتم با ترس ولرز سحر بیدار میشدیم اصن صدای اذونی نمی اومد یاد خونه افتاده بودم که مجری شبکه یک میگفت:تا اذان صبح فقط ده دقیقه وقت باقی است.

صبح از خوابگاه میزدی بیرون؛ملت در حال گرفتن نون بربری بودند و یکی نون میخورد یکی بطری آب معدنی اش رو درمیاورد یکی بطرز فجیعی آدامس میجوید بدبختی وقتی ظهر می اومدی خوابگاه حالا بوی غذا سیب زمینی سرخ کرده و پیاز سرخ کرده فشارت رو مینداخت و جا داشت این شعر هوشنگ ابتهاج رو فریاد میزدی .

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟
آفتابی ست هوا ٬

یا گرفته ست هنوز ؟

من درین گوشه

که از دنیا بیرون ست ٬

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم

دیوار است
آه
این سخت سیاه

آنچنان نزدیک ست

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته

که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم میگیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجا ست

رنگ رخ باخته است

و اینجوری شد که من از اراک  متنفر شده بودم حس آوارگی منو هزار برابر میکرد.و در یک اقدام خارق العاده با بچه های کلاس تبانی کردیم و روز یازدهم ماه مبارک رفتیم خونه تا عید فطر و این یه رکورد بود طوریکه صدای همه ی اساتید رو درآورده بود

خلاصه هیچ جا برای من همین بیدگل دوست داشتنی نمیشه.

شعر خیلی نو

دختـر هابیل دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 22:14
‌اینترنت قطع

 

خط مسدود

تلگرام به فنا

از تهی سرشار

و دیگر هیچ

مائده زمینی

دختـر هابیل دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 22:12
برنامه دستپخت،لازانیای گوشت و قارچ دستور پختشون هست

 

یه سرچ تو خونه میکنم می بینم هیچ کدوم از مواد اولیه رو نداریم(اصن لازم به سرچم نبود)

دست آخر مجبور شدم نون و پنیر و ریحوون بخورم:|

خواستم بگم نذارید از این مــائده های زمینی رِ

معلم میلیاردی

دختـر هابیل سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ 16:8
صبح میای پنجره رو باز کنی یهو شونصتا مرد می بینی رو پشت بوم خونه بغلیه
ظهر،عصر و حتی دم غروب
طرف که از قضا معلم هم هست رگباری در حال ساختن دوتا خونه واسه پسرهاش هست.
مگه معلم ها سوخته نمی کَنن که  آه و فغان از این دستمزدهای از تهی سرشار

 

مسجدی بشینید!!

دختـر هابیل سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ 16:6
نمای درونی[مطب دکتر]
خانمی که بارشیشه داره و دو قلو هم هست وارد میشه
خانم بغل دستی که همینطور تسبیح می چرخونه
یه نیگا به طرف میکنه و به من میگه

والا دوره آخرالزمون شده ما شش شکم آبستن شدیم
 اینجور بیرون ننداختیم
هیچ کس نمی فهمید مگه که خودم می گفتم اونم با کلی شرم و حیا،بیـا حالا رو ببین!!

من:البته مادرم همیشه میگه دوتا چیز رو نمیشه قایم کرد یکی شکم زن حامله ست و اون یکیش یادم نمیاد

حالا این بدبخت چه کنه،به بچه های تو شکمش بگه برو بچ مسجدی بشینید که عفت عمومی خدشه دار نشه؟!

خانم بغل دستی:واه واه واه واقعا دوره آخرالزمونه!! 

وارونه

دختـر هابیل سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ 16:2
بهار امسال اوضاع به شدت قارامیش بوده،زنجان داره برف میاد،سیل اومده،هوا سرد شده
درخت ها دارن مبتلا به قانقاریا میشن.

طوری که باید به خدای متعال فرمود:چرا قیمه ها رو میریزی رو ماستــا؟!

ربط نوشت:دریاچه ارومیه جان تازه ای گرفت
دولت تدبیر و امید میگن اینم از کرامات دولت ماست
باران نوشت:مــــا هیـــــچ،مـــا نگــــاه

سریلانکا

دختـر هابیل سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ 15:58
وقتی مجید گفت:سریلانکا بمب گذاری شده باورم نشد و وجدانا ناراحت شدم
کشوری با طبیعت بکر،مردم خونگرم که با دیدنت لبخند میزدن فارغ از هر دین و مسلکی که داری.

یادمه در شهر کندی که بودیم که تو خونه ای که گرفته بودیم به صاحبخونه میگفتیم:خاله ماری
اول فکر کرده بود بحرینی یا عربستانی هستیم و بعد دیده بود روبند نداریم.

و از حجاب و روبنده اونا انتقاد میکرد که چطوری سر میز صبحانه با روبند غذا میخورن و جهان از پشت روبند چقدر تاریکه.

من بهش گفتم مردم سریلانکا شبیه هندیا هستن و خوشش نیومد و با غلظت شدیدی گفت:نـــــــــه اصلا

دقیقا شبیه وقتی که به ما میگن:شمـــا آرونی هستـــین؟!
و ما با طرز شدید اللحنی میگیم نــــــــــــــه ابدا

خلاصه که مردم باصفای سریلانکا،شهرهای کلمبو،نگمبو،کندی،ویلیگاما تسلیت یه ایرانی که چند روزی مهمان کشور زیبای شما بود را پذیرا باشید به امید جهانی پر از صلح و صفا بدون هیچ جنگ و خونریزی و تبعیضی...

شعبانیه

دختـر هابیل سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ 15:56
بابام خدابیامرز نیمه شعبان که میشد از خونه بیرون نمیزد،میگفتن انگاری صدام حمله کرده،ترقه که نیس،بمب و نارنجک میزنن این بی پیرها!!!
بیدگل هرچی چهارشنبه سوری بی سرو صداست امان از نیمه شعبان،خیابان و کوچه قفل میشه راه بندون حسابی واسه خوردن یه شربت یا یه بستنی.

اصولا مجید مخالف صد در صد این مراسم هست و هیچ وقت اهل دور زدن تو این شلوغیا نیست.

ایشون معتقد هست غیر از هدر دادن بنزین و گناه و معصیت چی داره،اگه از خونه هم اومدیم بیرون،مجید از،سوپری محل خوراکی میگیره که یهو تو راه هوس نکنیم از نذری ملت بخوریم که از حلال و حرام و بهداشتی بودنش مطلع نیستیم.

خلاصه مجید هست و افکار و عقایدش که باری بهرجهت من هم قبول دارم.

راستی اگه اهل دور زدن هستین هیچ وقت تکرار میکنم هیچ وقت سمت آران نرید و بنزین حروم نکنید،آرونی جماعت مشتش هِمه(تو بخوان خسیس)
خیر یه آب چاییده هم ندارن چه برسه شربت و شیرینی.

همین تو کوچه ها و خیابونای بیدگل یوخلا بگردین.

پ.ن:من اگه مســـــئول نظم شهر بودم از برگزاری مراسم در راه ها و خیابان های اصلی شهر خودداری به عمل می آوردم،شاید یه بنده خدایی نیاز مبرم به دکتر و بیمارستان داشت این که نشد جشــن؟!!

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان