26 آبان
دختـر هابیل چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۰ 13:4تو کتاب قانون ای اف تی اثر گری کریگ اشاره میکنه من در سیزده سالگی متوجه شدم، افکارم روی کیفیت زندگی ام بازتاب دارد.
اولا ماچ به کلش که تو این سن متوجه شده چون من تو سیزده سالگی هم و غمم این بود پفک نمکی که نمک پاش بهش آویزون بود بخرم و توش جایزه پیدا کنم چون دختر همسایمون یه بار صدتومن پول توش پیدا کرد و من یکی دو جین نمک پاش بند انگشتی پلاستیکی واسه جهیزیه ام داشتم و دریغ از یه صد تومنی.
دوما مرسی بابت این کتاب عالی.
و امروز من در آستانه سی و پنج سالگی به این نتیجه رسیدم که ما آدما چقدر تو زندگی حرص و جوش و غصه های الکی خوردیم و کماکان میخوریم.
از استرس های مدرسه و تکلیف نوشتن تا دبیرستان و ترس و استرس کنکور و دانشگاه
از اینکه خوب ترم رو پاس کنیم، از ازدواج و جهیزیه تاپ خریدن، از بچه دار شدن و دغدغه های بچه، از مدرسه رفتنش اون با این آموزش و پرورش مافنگی و سراسر اباطیل که آفتاب و لگنش هفت دست هست و شام و نهار بازدهی دانش آموز هیچی.
وقتی به عقب برمیگردی می بینی خیلی هاش اصلا اهمیت نداشت که بخوای ناراحت بشی، غصه بخوری، و چقدر این افکار باطل و بیهوده روی کیفیت زندگی مون تاثیر داشته. گاهی روند اصلی رو تغییر داده و رفتیم جاده خاکی اصلا چپ کردیم.
من در آستانه سی و پنج سالگی متوجه شدم در برابر این غصه های خدانداده بگم یه چیزی میشه دیگه اصلا گورسیاه به قیر!!!!
اول دی ماه سال قبل یهو بی هوا دردی در قفسه سینه و بعد کمر و بعد پام ایجاد شد یعنی روی هم سی ثانیه هم نکشید دردی بغایت وحشتناک، مام که رگ و ریشه کاشونی داریم، گفتم حضرت عزرائیل شرفیاب شدند
شهادتین رو بریده بریده بر لبانمان جاری ساختم و ایشون نیومدند،اما درد همچنان با من بود.
جزو اون دسته از آدم ها هستم که زود نمیرم دکتر و مسکن نمیخورم، بیست و یک روز شده بود و درد تموم نشد به پام زد و دیگه علنا شل میزدم و برای بلند شدن از روی مبل باید گردنم رو تو مبل فرو میکردم تا بتونم بلند بشم، نماز رو هم با اعمال شاقه میخوندم و گاهی وسط سمع الله لمن حمده یه آخ ریز میگفتم.
بعد هم دکتر و ام آر ای و فیزیوتراپی و بستن یک کمربند آهنی که نفس کشیدن باهاش خیلی سخت بود و تو این هیر و ویر باید به بچه شیر میدادم، خونه رو مرتب کنم و کل شب از درد نخوابم. بماند تو همین عنفوان دوتا دندونم الکی خورد شد و شکست وبعد عصب کشی و بعد کرونا گرفتن و بقیه ماجرا.
راستش یه چشم وابرو برای خدا اومدم که چه خبره بابا رگباری میرسونی یه تنفسی، پیک نجاتی چیزی بفرست.
تو عالم خواب و بیداری نگاه به ساعت کردم ساعت 3:03دقیقه بود، یکی انگار بهم بگه سرچ کن ببین فرشته شفا کیه؟!
شروع به سرچ کردم و همون شب اولین مراقبه با فرشته رافائل رو داشتم، دفعه اولم بود مراقبه میکردم.
همیشه علاقمند بودم به این مباحث، اما الان تشنه تر بودم، کل روز و شبم شده بود تحقیق
در مورد فرشتگان، شکرگزاری، قانون ای اف تی،علم اعداد، پاکسازی، جادوی کلام و پاکسازی محیط.سابلیمنیال، مانترا و این داستان ها
و بعد از مدتی تاثیر مثبتش رو روی زندگی ام روی کارم روی بیماری ام دیدم،
خشم و حالت روحی بد ما آسیب به جسم مون میزنه و از یه جا میزنه بیرون،
خشم عصبانیت رو نباید در درون پنهان و مخفی کرد چون تبعات بعدیش بسیار عمیق تره،
متوجه شدم با هر قشری هم کلام نباشم که اصولا دایره دوستی من به تعداد یک دست هم نمیرسه اما افکار آدم ها حتما رومون تاثیر میذاره، جمله بیهوده نگم حتی به شوخی
میگن دوتا زندانی که تو زندان کنار یوسف بودند یکی به شوخی گفت من خواب دیدم کلاغ با منقار به سرم میزنه، و یوسف نبی گفت تو اعدام میشی و اون حالا قسم و آیه که شوخی کردم و آیه هست که میگه "قضی الامر" یعنی دیگه حتمی ست، بقول قدیمیا هر چیزی رو نگیم، نفرین نکنیم ممکنه مرغ آمین همون موقع بگه بله.
افکارمون رو مثبت کنیم اگه میخوایم شوخی هم کنیم بگیم من ثروتمند میشم من عالی ترین مقام و منزلت رو پیدا میکنم افکارمون رو مثبت کنیم راه هموار میشه.
قبل از خواب به بدبختی هامون و قسط و قرض هامون فکر نکنیم. سخته اما شدنیه.
شروع کردم به کتاب خوندن تو این زمینه ها، الهام فرشتگان دیانا کوپر،شکرگزاری، نامه به فرشتگان کاترین پاندر، قانون ای اف تی گری کریگ و....
من از خداوند بابت این دردی که بهم داد خیلی خیلی سپاسگزارم حالا که فکر میکنم میبینم لازم بود برای بالندگی و پویایی من این درد،
لازم بود که درد بکشم تا چیزی یاد بگیرم، من قبل از این مباحث زندگی بیخود و بی جهتی داشتم و حالا حس زندگی رو درک میکنم من از خداوند و از همه فرشتگان زمینی و آسمانی تشکر میکنم که همراه من بودند و من این حس عالی رو درک کردم.
شکرت خدا.