آچمز الهی

دختـر هابیل چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۱ 2:37

سعی میکنم موقع خوندن قرآن، حاشیه نویسی داشته باشم اونم به سبک و سیاق خودم بعضی از آیات یجوری هست که واجبه آدم کنارش بنویسه دمت گرم عجب جواب دندان شکنی،مکیف گشتم. 

بعضی آیات حکم کف گری داره یا تو دهنی درست درمون،

 بعضی هاش لازمه بگی دوباره میام میخونم درست نگرفتم چی شد.

یک آیه رو من بیشتر باهاش حال میکنم، از اون آیه هاست که باید گفت ناز شستت

"وَمَكَروا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ

سوره آل عمران، آیه 54

داره میگه واسه خدا بازی در نیار خدا خودش اِندشه،

 هممون میدونیم داره چی میگه!! 

یه وقتایی جوگیر میشیم فکر می‌کنیم جایی خبریه، اما هیچ جا هیچ خبری نیست.

غرور میگیرتمون، اونم کی انسانی که از نطفه پست آفریده شده و حالا هی جولان میده، نقشه میکشه 

حق رو ناحق میکنیم، خیانت در امانت میکنیم، دلی رو می‌شکنیم، گناه می کنیم و میگم اگه میخواست اتفاقی بیفته، میفتاد و تز روشنفکری و منور الفکری میگیریم و میگیم اینا زائده خرافاتی هست که پیشینیان برامون به ارث گذاشتن.

خدا هم لبخند میزنه، اجازه میده که چند دست اول رو پیش بیفتی، حس کنی تو اوج هستی، بعد یهو چنان ورق رو برمیگردونه که تو آچمز میمونی و چقد سخته این آچمز شدن، اونوقت می بینی کی برده و کی بازنده شده

اونوقته که میفهمی کل این دنیا بهانه ست تا بفهمی هیچ خبری نیست برای هیچ، نقشه نکش

تا بفهمی بخوای زرنگ بازی دربیاری، زرنگ تر از تو هم هست.

 خدایا نزدیک شبای قدر هستیم واقعیت اینه ما تحمل آچمز شدن رو نداریم، تلنگر بزن اما ورق رو اونجور برنگردون که سرگردون عالم میشیم

 

از تو برای خودم فقط معرفت میخوام که بفهمم این جهان را

 

و بهترین ها رو رقم بزن برای همه...

 

 

یک روز از زندگی

دختـر هابیل جمعه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۱ 1:49

روزهای اولی که خیریه بودم هر روز با آدم های مختلف روبه رو می شدم
روزانه 60،70نفر با مشکلات گاه نگفتنی 
اوایل بهداشت روانم مضمحل شده بود منی که فقط طنز می نوشتم تماما سکوت شدم. 

یه وبلاگ دیگه زدم مخصوص آدم هایی که هر روز می دیدمشون 4500تا پست شده بود. 

گاهی اینقدر شلوغ بود که وقت نمیکردم تا ساعت سه یه چای حتی بخورم

آقای فرزین پدرانه میگفت:اینقدر کار باشه و ما نباشیم برو یه استراحت کن. 

یه کلوچه برداشتم و داشتم چای می ریختم که یه خانمی اومد و گفت حاجی کی میاد؟! 
گفتم:رفتن دیگه فردا ساعت 10 بیاین. 


همونجا نشست گفت:نمیدونی نزدیک چهل دقیقه است تو این گرما از کجا پیاده اومدم
هیچی نداشتم تو خونه بچه کوچک دارم و  حامله هم هستم  دو روزه فقط چای خوردم، پول هیچی ندارم، شوهرم هم از داربست افتاده و گوشه خونه افتاده، 

همون لحظه کلوچه که تو دستم بود بهش دادم اما نخورد گفت میدم به بچم. 
فردا به حاجی گفتم:گفت مشکلات زیاده خیلی ذهنت رو درگیر نکن

اما مگه میشد؟ 

از خونه براش برنج و گوشت و حبوبات آوردم و با گریه بسته ها رو برد. 

چند روز پیش که یه نفر دایرکت باهام حرف می‌زد از مشکلات زندگی، از بیماری همسرش از بیکاری همسرش گفت، از اینکه آبرودار هست اما زندگی بهش خیلی فشار آورده، 
و حالا هشت ماهه دختر باردار هست و هنوز نتونسته یه دونه لباس سیسمونی براش بگیره 
از استرس اینکه اگه هر آن درد سراغش بیاد ساک بچه و لباس رو چه کنه؟!

گفت:میشه بگی کسی خیّر کمک کنه تا عمر دارم دعاگوش هستم تا حالا چندین بار خواستم بهتون پیام بدم نوشتم و پاک کردم اما الان واقعا چاره ای نداشتم. 

یاد مراجعه کننده خیریه افتادم. گاهی شرایط  برای یه نفر جوری سخت میشه که شب رو به روز کردن براش عذاب آوره. 

تو این شب های پر از رحمت و فراوانی از دوستان هر کس میتونه واسطه خیر بشه 
حالا به نیت سلامتی خودتون و خانواده تون، به نیت ثواب برای اموات که همیشه چشم انتظار هستند، هرکس به هر نیتی اگه میتونه برای این مادر باردار قدمی برداره یاعلی. 
سوالاتی که ممکنه بپرسید:
مادر هشت ماهه، نوزاد: دختر
لباس چلگی یا سیسمونی هیچی نداره

چشم سوم

دختـر هابیل سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۱ 2:40

خلاصه مهمون اومد خونه، بعد از چند دقیقه هی زیر لب یه چیزی زمزمه می‌کرد و با خودش حرف میزد
یه چشم و ابرو به مجید اومدم چشه؟
اونم تعجب کرده بود، وقتی اومد خونه مادرم
همون حالت رو داشت،

بعد از چند دقیقه یهو رفت دم پنجره همون اتاقی که خاطره اش رو گفتم
یهو گفت:اینجا بودن ولی رفتن... 

بعد تعریف کرد که درگیر این دنیا شده و خیلی اذیت شده و با هزار ترفند تلاش کرده که ازشون دوری کنه و این صحبت های زیر لب و نگاه های خیره به جایی اثرات همون دوره های شیطانی بوده.

یادمه یه زمانی که حمام زیر زمین بود با صدای جیغ مادرم همه پریدیم زیر زمین
اومده بودند و گفته بودند دفعه آخرت باشه شب میای زیرزمین، میای حمام.

هر وقت میرفتیم روستا من یاد این خاطره میفتادم با فرزانه دختر خاله ام از بغل حموم قدیمی کنار مسجدِ دم جو که رد می‌شدیم جیغ زنان پا میذاشتیم به فرار.

دختر رباب همسایمون میگفت:نمیدونی نصف شب چه صدای کل کشیدنی از حمام میاد و ما چشمامون هی گرد تر می شد، و جرات نمی‌کردیم تنهایی تا دم دستشویی بریم می‌گفتیم پشت اون درخت بادوم یا درخت توت منتظره، گاهی هم این وسط کریم بیمزه بازی درمی‌آورد و می‌پرید وسط.

باز شدن چشم سوم سختی های زیادی داره که در توان هر کسی نیست، و ممکنه توسط نیروهای فرازمینی اذیت بشی و حالا کلی زحمت بکشی ببندی.

اما با داشتن تقوا، مراقبه، تمرکز روی تنفس، ذکر هایی که من همیشه میگم ذکر صفر کیلومتر، خواندن سوره های مرتبط با این مبحث
فرشتگان الهی به مدد تو می آیند، گاهی به شکل و شمایل انسان، گاهی در خواب، گاه با شنیدن یک پیغام رادیویی گاهی الهام
فقط باید تیز باشی و به نشانه ها توجه کنی و مهم تر راز دار بودن در این قضیه است، خیلی ها به این مرحله می‌رسند بابام تعریف می‌کرد یه نفر بوده که هر وقت از خواب بیدار می‌شده می دیده خونه مرتبه، چند رچ قالی بافته شده و پول هم براش میذارن، یه بار برای یکی تعریف کرده که آره ما اینه داستانمون و دیگه تمام شده. 

خلاصه اینکه گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

 

تماس بهشتی

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۱ 14:50

دیدین بعضی از تماس ها به آدم دلهره میده،
استرس و غصه ی خدا نداده
طوریکه از صدای زنگ هم بیزاری
اما امروز یه تماس داشتم که حس و حال خوب رو به آدمی می داد که جهان با وجود این انسان های شریف چقدر میتونه رنگی تر و جذاب تر باشه.

جایی که از دوز و کلک خبری نیست، تلاشش رو نمیکنه که بتونه روح و جسمت رو به بازی بگیره

امروز تماسی داشتم که یه فرد خیّر تولیدی لباس بچه گانه داره تو رده سنی 6ماه تا 12سال

و ازم خواست افرادی که بضاعت مالی ندارند، آبرو دارند، صورتشون رو با سیلی سرخ می‌کنند رو معرفی کنم تا بهشون لباس بدن

هم خیر دنیا و هم خیر عقبی،و هم ساطع کردن انرژی مثبت در دنیا. 

گفتم اینجا مطرح کنم اگه تو در و همسایه خانواده ای رو می شناسید که واقعا به معنای واقعی کلمه ندار هستند و عرصه زندگی بهشون تنگ شده شما هم معرفی کنید، 
ایرانی یا اتباع نداره همه هم نوع هستیم. می تونید این استوری برای افراد دیگه هم بفرستید. 

تو دایرکت به من اطلاع بدید من به بچه های بالا وصلش میکنم:) 

فقط باز تکرار میکنم مستحق باشند چون این موقع ها افراد سودجو هم پیدا میشن. 

امیدوارم رفاه و آسایش در مملکت به وفور دیده شود. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. 

شهود

دختـر هابیل شنبه بیستم فروردین ۱۴۰۱ 4:45

تا حالا تو خلوت و تنهایی ات حس کردی یکی میخواد بیاد پیشت؟
نه، بیاد چه کنه؟! 
حرف بزنه، چه کنه پس؟ 
از منظر مبحث شهود عرفانی دارم میگم

من همیشه دوست دارم باهاشون ارتباط بگیرم و ببینمشون اما دمش که میرسه میترسم و بلند میگم الان نه!!!
انگاری منتظر اذن ورود هستند شبیه ومپایرها که باید اجازه داشته باشن تا بیان تو خونه!! 

صبح که میشه میگم خاک تو سرت، جربزه داشته باش، یخورده شهامت چاشنی کار کن، پس نمیفتی نکبت‌!! 

داشتن یه موکل بنظرم خیلی باحاله البته سختی های خاص خودش رو هم داره بعضی از ذکر و سوره ها موکل داره
اما هم موکل رحمانی داریم هم شیطانی

و خدا نکنه گیر شیطانی بیفتی... 

سازه قبلی خونمون رو یادته اون اتاق نو که کهنه تر از همه ی اتاق ها بود با اون کمد جارختی که همیشه من ازش میترسیدم
نشد نداشت کسی تو اون اتاق بخوابه و خواب نترسه، بختک نیفته روش، تا صبح زهره ترک نشه، کبود نشه. 

یادمه ماه رمضون بود زهره همون اتاق داشت نماز شب میخوند و من تو هال، 

یهو رنگ زردماله اومد پیشم و گفت:با همه وجود احساس کردم یکی پشتمه، سنگینی وجودش رو احساس کردم،میخواست دست به چادرم بزنه، 
آب طلا دادم داشت نماز شب، تلفات میداد. 

زیرزمین با همین اتاق هماهنگ بود 

مادرم بواسطه اینکه گاهی رگ سرش می‌گرفت و بیهوش میشد من خیلی دلواپس بودم بابت این قضیه و یه ثانیه که جایی نبود سریع همه جا رو میگشتم. 

یادمه چند بار صدا زدم مامان، تو حیاط بودم که یهو عین صدای مادرم گفت:من تو سردابم بیا پایین

گفتم:پایینی، پایین چیکار میکنی؟ 

دوباره گفت:تمیزکاری بیا پایین

پله چهارم بودم که یهو مادرم از پنجره اتاق بالا صدا زد، زهرا کجا میری؟!!! 

هنوز یادش میفتم موی بدنم سیخ میشه، هیچ وقت تنهایی نرفتم زیرزمین 

تا اینکه یه روز یه مهمون اومد خونم که چشم سومش باز بود... 

این داستان ادامه داره یوه ها ها
 

رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِين

دختـر هابیل چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۱ 3:48

گاهی وقتا میگم کاش خصر نبی اینجا بود و حکمت بعضی از کارها رو میگفت.

یادته داشتیم مار و پله بازی میکردیم من منتظر یه شش بودم اذن ورود پیدا کنم
و تو فقط یه دونه یک میخواستی بری تو قلعه
دست آخر تو رفتی و من مونده بود و یک تاس بی شش.

دوستم بهم پیام داد که خواهرم بیش از 7ساله منتظر وجود یه بچه تو زندگیشون هست، همه جور دوا و درمون و نذر و نیاز کردن، بچه نمیمونه و سقط میشه، دکترش گفته فقط رحم اجاره ای

حالا دربه در دنبال یه خانم متدین می‌گردن و کل هزینه هاش رو متقبل بشن که بتونن بدین واسطه طعم مادر شدن رو بچشه،ازم خواسته بود براش پیدا کنم. 

از اونور مادری رو می شناسم که بچه های هفت ساله و ده ساله اش رو به حد مرگ هر روز میزنه و تو همین زمهریر زمستون قبل، بعد از کلی کتک زدن بچه ها تو حمام، لخت تو سرما نگهشون داشته بود.

این بچه ها قرار چی بشن؟ یا ناپدری که با موچین دونه دونه موهای سر پسر رو میکنه و هر روز بهش میزنه

من موندم؟! چه حکمتی داره کار خدا، یکی هر روز ضجه میزنه و دلش بچه میخواد، یکی داره و این همه بلا سرش میاره؟ 

شاید باور نکنی من هر شب دل نگران همه ی بچه هایی میشم که بچگی نمیکنن، با استرس سر به بالین میذارن، به ناخن های جویده شده  

امیدوارم همون طور که حنّا همسر ذکریای نبی، همانطور که ساره همسر ابراهیم نبی مادر شدن را در اوج ناامیدی تجربه کردن، هرکس که دلش آغوش گرم فرزند، لبخند دلنشین  ثمره ی زندگی اش را می خواهد خداوند برایش کن فیکون کند.

و امیدوارم تمام بچه های جهان در رفاه و آرامش زندگی کنند.

نتیجه اخلاقی:اگه بدون دغدغه براحتی مادر شدی و مادر شدی همین حالا سجده کن و خدا رو شکر کن.
اگه با بچه ات بد تا میکنی و تمام دق و دلی های زندگی رو سر اون خالی میکنی بدون اون بچه امانت دست تو هست این لوح سفید وجودیش رو هيتلری نکن!!

و دست آخر برای همه ی اونایی که چشم انتظار وجود یه بچه تو زندگیشون هست لطفا  دعا کنید خصوصا برای خواهر دوستم... 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان