پشه بند
دختـر هابیل دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۱ 23:11قبلنا که تابستون میشد تو اکثر خونه ها یه درخت انجیر و انار بود یه حوض آبی وسط، بغلش هم یه تختی چوبی یا آهنی مادرم حیاط کاهگلی رو آب می پاشید میرفتیم تو پشه بند، همیشه دوست داشتم اون ته تخت جای من باشه،
بعد با خانم دکی یه توپ یا روسری میانداختیم رو پشت بند و با پا یا دستمون شوتش میکردیم و قانون این بود هرکی بندازه زمین، بازنده میدان هست.
اسمش پشه بند بود اما روزگار غدار باهاش خوب تا نکرده بود پر از تیر و ترکش بود و من و زهره بعنوان جا تل سر ازش استفاده میکردیم.
بعضی شب ها اینقدر هوا بحله بود آدم پخت بهش میفتاد. در حد برشته شدن. هی مادرم یه روسری وامونده رو می چرخوند و میگفت خنک خواد شد، اما این ابرهای کت و کلفت تا اله صبح بود و آدم خوابش کوفتش میشد.
اما من یاد ندارم اینقدر تیفون بیاد که نشه نیم متری خودت رو ببینی!! بچه ها الان شاید تو پشه بند بخوابند اما طعم و مزه رو تخت خوابیدن رو عمرا!!